.......اگر بگذارنـــــــــد

علی صدیقیان بیدگلی

نوشته شده در ٢٥ آبان ۱۳٩٠ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ توسط علی صدیقیان بیدگلی همراهــان ()

شروین کوچولوی ما یه ساله شد؛شیطونیهاش همچنان ادامه داره و ما همچنان با دنیا عوضش نمیکنیم.

 

نوشته شده در ۱۱ مهر ۱۳٩٠ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ توسط علی صدیقیان بیدگلی همراهــان ()

دوروز پیش رفتیم "غار نخجیر" حدفاصل شهرهای نراق و دلیجان در استان مرکزی.حدودا یک ساعتی تا کاشان فاصله بود.

این غار یه غار آهکیه با قدمت 70 میلیون سال!!(به نظرم خدا نبوده که این غار بوده!!) که بطور اتفاقی در سال 68 کشف میشه و حدودا 2 سالی میشه که برای بازدید عموم آمادست.حیف که به ما اجازه عکاسی ندادند وگرنه عکسهای نابی میشد گرفت .معتقد بودند نور فلاش دوربین،باعث تخریب فضای غار میشه.

انتهای این غار هنوز کشف نشده،و تنها 12 کیلومتر از اون شناسایی ومسیر یابی شده و فقط 1200 متر از اون واسه بازدید عموم مهیاست.1200 متر رو پیاده رفتیم و همین میزان فاصله رو هم برگشتیم. در زیر مسیر،به گفته راهنما دریاچه ای جریان داشت که آب شرب شهر رو تامین میکرد ولی ما آب رو نمیدیدیم.مناظر ناب و بکر بودند.هرچند بنظر من بلیط ورودی کمی گرون بود(نفری 5هزار تومان) اما بهش می ارزید.این غار کمتر شناخته شده و اسمش رو هم کمتر کسی شنیده ،خلاصه که اگه گذرتون اون طرفها افتاد حتما این غار رو ببینید.(البته بنا به گفته راهنما قسمتهایی بودند که واسه بازدیدکننده ها بسته شده بودند،مثل تالار عروس!! ظاهرا فرهنگ بالای مردم ،مسوولین رو به این نتیجه رسونده بود که اون قسمتها بسته بشند.)

……………

پ.ن1:هیچ عکسی از اونجا نتونستم تهیه کنم.بنابراین مطلب رو بدون عکس بپذیرید!!

..................

پ.ن.2:فعلا که همه چیز هر کی هر کیه و هر کی هر جور میخواد مینویسه،منم به سبک محاوره نوشتم.

.................

پ.ن .3:به دلیل فضای عمدتا مسمومی که عده ای تو محیط وبلاگ ها ایجاد کردند،این روزها کمتر به وبلاگم سر میزنم و ترجیح میدم فعالیتم رو جای دیگه ادامه بدم!!

.................

بعدنوشت:

این دو تا وبلاگ رو دوست عزیزم علی مصلحی وادقانی مرحمت و معرفی کردند:

http://www.iranzist.ir/archives/768

http://www.naragh.ir/GHAR.HTM

نوشته شده در ۱٧ شهریور ۱۳٩٠ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ توسط علی صدیقیان بیدگلی همراهــان ()

مرداد 90.من و شروین در 10 ماهگی.

آتلیه عکس خونه(سعید استادیان-پسرخاله)

نوشته شده در ٢٤ امرداد ۱۳٩٠ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ توسط علی صدیقیان بیدگلی همراهــان ()

وقتی،«علی اصغر حکمت» وزیر نامدار معروف عصر پهلوی، که نامش ز رود ارس تا به دریای گنگ رسیده بود به خراسان رفته بود و در آنجا به همراه «امیر شو کت الملک» برای بازرسی به یکی از مدارس خراسان رفتند ، و این مدرسه به نام« ابن یمین» شاعر معروف عصر سر بداران نامیده شده بود . در کلاس درس ، بچه ها به سوال وزیر و امیر پاسخ میدادند . امیر شوکت الملک به یکی از بچه ها می گوید  :

-فرزند ، آیا می توانی بگویی چه حکمتی بوده است که مدرسه را به نام ابن یمین نام گذارده اند و فی المثل به نام من یا آقای حکمت ، وزیر معارف نام نکرده اند؟ !

شاگرد جواب داد:

-بله،برای اینکه ابن یمین،شاعرمعروفی بوده است.

آقای حکمت،ضمن اشاره ای به شرح احوال ابن یمین،دنبال حرف امیر را گرفته و با ملایمت به شاگرد می گوید:

-فرزند عزیز،آیا هیچ شعری از ابن یمین از حفظ داری که برای ما بخوانی؟

شاگرد بلافاصله این قطعه را با صدای رسا و بلند شروع میکند به خواند:

 

اگر دو گاو به دست آوری و مزرعه ای                یکی« امیر» و یکی را «وزیر» نام کنی

و گر کفافِ معاشت نمی شود حاصل               روی و شامِ شبی از جهود وام کنی

هزار بار از ان بِه که بامداد پگـــــاه                   کمر ببندی و بر چون خودی سلام کنی....

سکوت،حاضران را فرا گرفت. امیر شوکت الملک در حالی که لبخند میزد،رو به آقای حکمت کرد و گفت:

-برای امیر که حکمتِ این نامگذاری روشن شد؛جنابِ وزیر خود دانند.سپس حاضران،لبخند زنان از کلاس خارج شدند....

 

از سیر تا پیاز/دکتر محمد ابراهیم باستانی پاریزی/چاپ چهارم،1387/ پاورقی صفحه 472و473/

نوشته شده در ۱٢ تیر ۱۳٩٠ساعت ٢:٢۸ ‎ب.ظ توسط علی صدیقیان بیدگلی همراهــان ()

 

1.

این روزها،«از سیر تا پیاز»دکتر باستانی پاریزی را میخوانم؛«دکتر محمد ابراهیم باستانی  پاریزی»،روستا زاده ایست از پاریز کرمان و به قول خودش:از کوهستان پاریز،دکتر در تاریخ.

مردی که نه تنها از روستا زادگی خویش شرمی ندارد که به آن افتخار هم میکند.دکتر باستانی پاریزی به گمانم بالای 90 سال سن داشته باشد،حجم بالای اطلاعات و دانسته های این مرد،واقعا شگفت آورست،کمتر کسی را دیده ام که اینهمه اطلاعات و محفوظات را به یکجا داشته باشد.سال پیش هم دو کتاب «از پاریز تا پاریس» و «حماسه کویر» ش را خواندم.کتابهای او پُرست از پاورقیهایی که گاه بر اصل نوشته ها می چربند. قانون نگارش مطالب این بزرگمرد از نوعی بی قانونی پیروی میکند،یعنی شروع صحبت در مورد مطلبی و رسیدن مطلب به جایی که شاید خود او هم انتظارش را ندارد و اینها همه به دلیل فوران اطلاعات و انبوه محفوظات است که قلم  را به تاختن وامیدارد و شما مقایسه کنید این مرد را با کسی که دو کتاب را نصفه و نیمه خوانده است و در جمله بندیها و نوشته هایش سعی دارد حتما نوشته های کتاب خوانده شده را تکرار کند تا حجم بالای دانسته هایش بر همگان مشخص شود.

شعرهای زیر را سال قبل از کتاب حماسه کویرش نوشتم که هم زیبا بودند و هم با معنی:ای باغبان،چو باغ ز مرغان تهی کنی             کاری به بلبلان کهن آشیان مدار.

ایام هجر را گذراندیم و زنده ایم                   ما را به سخت جانی خود این گمان نبود.

............................

خوش آنکه اندر کوی او،من نالم او خنجر زند        من ناله ی دیگر زنم،او خنجر دیگر زند.

............................

چوبی که زنی چو باز باید خوردن                 در کم زدن احتیاط باید کردن

سهلست،بلی؛ هزار دل آزردن                  دشوار بُوَد،دلی بدست آوردن

 

قابل توجه بعضیا؛با شمام آقای رئیس،بله شما،ما مخلص آقای رئیسم هستیم،بگین نوبت شما هم میرسه آقای رئیس!!

..........................

مائیم و شب تار و غم یار،دگر هیچ                  صبر کم و بی تابی بسیار،دگر هیچ

بر لوح مزارم بنویسید پس از مرگ                ای وای زِ محرومی دیدار،دگر هیچ

.........................

2.

دیروز اولین نشست عمومی  وبلاگ نویسان شهرستان آران و بیدگل برگزار شد.(ای جانم عنوان)

 مثل خیلی از همایشها و سمینارها که هدف خاصی را دنبال نمی کنند،این جلسه هم همینگونه بود.حوصله ندارم بنویسم چه کسانی بودند.

صحبت کردیم،همدیگر را نقد کردیم،بعضیهایمان سواد و دانسته هایمان را به رخ دیگران کشیدیم و در آخر هم با آب و کلوچه!! پذیرایی شدیم. ساندیس هم نخوردیم،چون به جلسات و اجتماعات« ساندیس خورون»اعتقاد چندانی نداشتیم و نداریم.

 

 عکس از:علی مصلحی وادقانی

.........................

3.

آخرین بار که وبلاگم را به روز کردم،چیزی حدود 33 روز پیش بود،در این 33 روز،عزت الله سحابی،هاله سحابی و هدی صابر فوت کردند،اولی به دلیل کهولت سن،دومی به دلیل گرمای هوا و سومی به دلیل ایست قلبی،مُرده شدند. خواستم اطلاع رسانی کرده باشم.

..........................

4.

تقویم تاریخ:

دیروز 22 خرداد بود، دو سال پیش در چنین روزی.......

(حال ندارم بقیشو بنویسم،خودتون نقطه چین رو کامل کنید.)

 

 

نوشته شده در ٢٤ خرداد ۱۳٩٠ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ توسط علی صدیقیان بیدگلی همراهــان ()

 

فردا 35 ساله میشوم. به همین راحتی،بی هیچ خوشمزگی!!

35 سال؟؟!! سالهای دورتر با شنیدن اینکه فلانی 35 ساله است،هر چیزی در مورد آن شخص به ذهنم میرسید،جز اینکه او« جوان» است و حالا خودم به همین سن رسیده ام،بی آنکه کار خاصی در زندگیم انجام داده باشم.همان کارها که دیگران میکنند،شاید کمی با فراز و نشیب کمتر یا بیشتر،همین!!و این یعنی حسی ناخوشایند،یعنی آنطور که باید و شاید استفاده نکرده ام از روزهای عمرم،گذرانده ام فقط،به اجبار گذرانده ام فقط،به اجبار گذرانده ام گاهی روزها و شب ها را بی آنکه به لحظه های زندگیم مسلط باشم؛لحظه ها بر من سوار بوده اند و من نظاره کرده ام گذر لحظه ها را.

سال گذشته،پست مربوط به تولدم را در «مبارکه» نوشتم،2 نفر بودیم و در انتظار آمدن شروین،یادم هست که آنشب از طرف یکی از مدارس به همراه خانواده هایمان به« پارک ساحلی سرارود» در مبارکه دعوت شده بودیم و وقتی برگشتیم همسرم هدیه ی تولدم را که گزیده ای از اشعار فریدون مشیری بود به من داد.

«دوستت دارم» را من دلاویزترین، شعر جهان یافته ام.

 

آن روز ها که در مبارکه بودم،حس و حالم برای نوشتن بیشتر بود،انگار که نداشتن ها و تحت فشار بودنها،حس نوشتن را بیشتر زنده نگه میداشت.کم کم تن داده ام به اینکه نارضایتی های شغلی ام را و دلتنگیهایم را به زبان نیاورم که به شوخی یا جدی ،محکوم میشوم به ناسازگاری و ناسپاسی.مثل خیلی ها نقاب به صورت زده ام و دم بر نمی آورم.انگار که خشنودم از هر آنچه در دور و برم میگذرد.

کاش مثل خیلی ها،بصورت ناشناس مینوشتم این وبلاگ را، که آنقدر حرفهایم را فرو نمی خوردم که آنقدر خودم را سانسور نمی کردم که مبادا به کسی بر بخورد، که نکند حرفهایم با موقعیت شغلیم همخوانی نداشته باشد، که نکند.... کاش میتوانستم فریاد بزنم هر چه را تحمیل میکنند و تحمل میکنم.

نوشته هایم به بیراهه رفت،چونکه ذهنم دارد مرور میکند این یکسال را.

و روزهای در مبارکه بودن هم گذشت مثل همه ی آن 9 سال قبل ترش.هنوز در مبارکه بودیم که خبر فوت پدر بزرگم را دادند و در مبارکه بودیم که دانستم منتقل شده ام و هیجانی که به یکباره فرو نشست و در بعد از ظهر یکی از جمعه های گرم مرداد 89 برای همیشه مبارکه را ترک کردم که دیگر هم نرفته ام و شاید نخواسته ام که بروم،هر چند گاهی دلم برایش تنگ میشود،برای غربتش،برای روزهای تکراریش،حتی برای اضطرابهایش !!

و بعد که شروین آمد،به شوخی برای من می نویسید که:«خودت رو کُشتی با این شروینت» و من میگویم: کاش برای نوشتن دستم باز بود تا مینوشتم همه چیز را.شروین و زندگیم،برای من ،فاصله ی میان بدبختی و خوشبختی هستند.

من نمیدانم «فلاکت» بدترست یا بدبختی؟ اما من همانی بودم که بدترست.اما حالا خوشبختم،درست است که هنوز هم خیلی چیزها را ندارم،درست است که نمیخواهم مثل خیلی ها،در نوشته هایم چیزهایی را که ندارم به« داشته» تبدیل کنم  تا درونم ارضاء شود،اما خوشبختم. هر چندخوشبختیم مطلق نیست،اما چندان هم بدک نیست.(راستی،خوشبختی مطلق هم وجود دارد؟)همسرم همیشه میگوید: چرا در نوشته هایت،از من نام  نمی بری و نمی دانم چگونه باید بگویم : بعد از آن روزهای سخت وشب های تار ؛خوشبختی برای من یعنی : زندگیم ،همسرم و فرزندم ، همین .

میتوانید این نوشته ها را به پای شعار دادن بگذارید ،مختارید .اما من برای دل خودم مینویسم و نه خوشایند دیگران .

سال گذشته پدر بزرگم رفت ، شروین آمد ،برای خیلی های دیگر هم  همین بوده یکی آمده ، یکی رفته  و زندگی یعنی همین ، یعنی که باید یک روز بیایی و یک روز هم بروی ؛ گاهی سختست که بپذیریم طفل معصوم امروز ، آمده که روزی برود و آمدن ، یعنی که منتظر رفتن بودن.

باز هم هجوم همان یاسهای فلسفی همیشگی....بگذارم و بگذرم.

.......................

پ.ن.1:

جمله ی زیبای «گاندی» را که سال پیش هم نوشته بودم ،باز هم مینویسم،بی هیچ شرح و بسط اضافه:

هنوز هم نمیدانم هر سال که از عمرم میگذرد،یکسال به عمرم اضافه میشود یا یکسال از عمرم  کم میشود!!

......................

پ.ن.2:

اگه دلتون خواست،اگه حال داشتین،اگه حوصله داشتین،اگه وقت داشتین،اگه به من فحش نمیدین،پست مربوط به تولدم 34 سالگیم رو از اینجا بخوانید.

......................

پ.ن.3:

در روایت است که:

ملعونست،ملعونست،ملعونست هر کس که فقط جمله ی گاندی رابخواند و پست من را نخواند!!

 

 

نوشته شده در ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ توسط علی صدیقیان بیدگلی همراهــان ()

 

چند شب پیش،حوالی ساعت 12:30 شب که برای خواب آماده میشدیم،سر وصداهایی که ابتدا به نجوا شبیه بود و بعد به فریاد و تهدید و خط ونشان کشیدن تبدیل شد،توجهمان را به خود جلب کرد. صدا از حیاط منزل مسکونی مان بود،ابتدا خواستیم از داخل خانه به صداها گوش کنیم،شاید دستگیرمان شود آنچه را که اتفاق افتاده و حس «خاله زنکی» مان ارضاء شود،اما وقتی لحظه به لحظه صداها بیشتر و به تعداد همسایه ها اضافه میشد،بر خلاف میل باطنیمان،جهت تجسس در امور دیگران(دروغگو هم خودتونید!!) لباس پوشیده و به حیاط رفتیم.

قضیه از این قرار بود که یکی از همسایه ها که خانمیست که با دخترش به تنهایی زندگی میکنند(اگه با دخترش هست که دیگه تنها نیست!! منظورم اینه که همسرش نیست) زمانی که برای خواب آماده میشده،نور قرمز رنگ دوربینی را از پشت پنجره ی واحدش مشاهده میکند .ایشان مدعی بود که دوربینی به سر چوبی وصل بوده که در حال فیلمبرداری یا عکسبرداری از منزل ایشان بوده است.یکی از واحدها که مشرف به منزل ایشان و خالی از سکنه بود،از طرف صاحبخانه به کابینت سازی سپرده شده بود تا نصب و تعمیر کابینت ها را انجام دهد.به نظر میرسید کابینت ساز به جای انجام وظیفه ی محوله،به شغل شریف فیلمبرداری از منزل دیگران مشغول بوده است.به اتفاق همسایه هایی که جمع شده بودند به درب آن منزل رفتیم و از آن شخص که تا آن لحظه کسی او را ندیده بود،خواستیم که درب را باز کند تا همه چیز مسالمت آمیز خاتمه یابد.چراغهای آن واحد خاموش شده بود و صدایی هم به گوش نمیرسید.ساعت حدودا 1 نیمه شب شده بود،با صاحب منزل تماس گرفتیم، خودش را به آنجا رساند،اما موفق به باز کردن درب نشد،چون کابینت ساز محترم ،قفل درب را عوض کرده بود.هیجان ماجرا برای عده ای که صرفا برای تماشا آمده بودند،لحظه به لحظه بیشتر میشد.با 110 تماس گرفتیم،تحلیلهای عمدتا آبگوشتی همسایه ها شروع شد.برادران 110 به سرعت بعد از نیم ساعت!! به آنجا رسیدند،هر کسی در گوشه ای از ساختمان ایستاده بود تا راههای فرار احتمالی را ببندد،پس از ناکام ماندن نیروهای 110 در باز کردن درب،از آتش نشانی کمک خواستیم.

پس از کش و قوسهای فراوان،به کمک نردبان آتش نشانی و از طریق همان پنجره مشرف به واحد آن خانم به داخل ساختمان رفتیم،اما اثری از متهم نبود،باز هم تحلیل ها آغاز شد که:کسی در ساختمان نیست، این خانم تنهاست و تنهایی آدم را خیالاتی میکند،به گمانش رسیده که ..... وجالب بود که در تمام این مدت ماشین کابینت ساز،جلو درب ساختمان پارک بود.ساعت حدودا 3 نیمه شب شده بود،ناگهان یکی از خانمها گفت: ممکنست در سقفهای کاذب پنهان شده باشد،جستجو از سر گرفته شد و اینبار متهم را یافتیم.(جالا باز یه عده بگن ،خانوما هوششون پایینه و از این حرفا،من از همشون عُرز!! میخوام واقعا)متهم با کلیه تجهیزاتش به پایین آورده شد،با لباس کار و چهره ای وحشت زده.دستبند به دست به پاسگاه انتظامی انتقال داده شد،از آن خانم همسایه هم خواسته شد که به نیروی انتظامی برود و چون همسرش نبود،من با کسب اجازه از همسرم(ای بابا،بازم توهین کردید ؟؟ زن ذلیلم خودتونید) به پاسگاه رفتم،صاحب واحدی که فیلمبرداری در آن انجام شده بود هم آمد.متهم ادعا میکرد که رمز سامسونتش را فراموش کرده،درب کیف را شکستند،اینها که میگویم درون کیف بود:2 عدد دوربین دیجیتال،موبایل دوربین دار،لب تاب،9 عدد رَم،7 عدد سی دی،4 عدد فلش مموری،به اضافه ی مقداری شیشه و کراک،و وسایل دیگر!!(چون زن و بچه مردم اینجان ،نمیتونم اسم بیارم خب)

تمام اینها ضمیمه ی پرونده شد،ساعت حدودا 4/5 صبح شده بود که به خانه برگشتیم.قرار شد چند ساعت بعد،برای پیگیری داستان به پاسگاه و دادگاه برویم،آن روز را به مدرسه نرفتم. متهم که حالا دیگر مجرم بود و نه متهم،مدام در حال التماس کردن بود و خواهان بخشش که این کار،به معنای تایید جرم نامبرده بود.گفتم :شاکی کس دیگریست و نه من.به او گفتم:«به تو اعتماد کردند و کلید واحد را به دست تو دادند،این بود جواب اعتماد؟!»( ای جانم جمله)

خلاصه که خیلی تلاش کردیم تا بالاخره 2 روز قبل،آن خانم همسایه موفق شد پس از کسب موافقت قضایی؛فقط قسمتی از عکسها را ببیند.اینکه میگویم قسمتی؛به این دلیلست که به گفته ی ایشان،حجم عکسها آنقدر زیاد بوده که زمان برای دیدن عکسها کافی نبوده!! عکسها و صحنه هایی که قلم از باز گویی آنها شرم دارد!!

این شخص با چهره و رفتاری مذهبی،مبادرت به فیلمبرداری و عکسبرداری از خانه هایی میکرده که برای کار به آنجا می رفته است و خدا میداند چه نیتی در سر داشته است.اخاذی،پخش عکسها یا...؟

با همه ی اعتقادات سست و لرزانم،احساس میکنم آن شب باید اینگونه دست این شخص رو میشد،به نظرم پیمانه اش پرشده بود و امیدوارم  چند روز دیگر،نشنویم این شخص با قرار وثیقه ای آزاد شده و بعد ها هم تبرئه!!این روز ها در فضای مجتمع ما،حس نا امنی و بی اعتمادی موج میزند و همه از سایه خودشان هم میترسند!!

........................

پ.ن.1:

 کارتون «بینوایان» ویکتور هوگو رو یادتون هست؟ من تو این چند روز نقش «ژان وال ژان» رو بازی میکردم،همون «شهردار مادلن». کلی همسایه ها بیشتر تحویلم میگیرن این روزا.آی حال میده،عقده ایا میفهمن چی میگم.

   

....................

پ.ن.2:

اونایی که تو این چند روز،گیر دادین که گوشیت مدام زنگ میخوره و صحبت فیلم و بازبینی و دادگاه و... هست،جریان این بود.

آدمای عمدتا مذهبی و مقید به دین،نشنیدین که خدا تو قرآن میگه:«اِن بَعضَ الظَنِ اِثم» ؟؟

...........................

پ.ن.3:

اون آقای خطاکار،متاهله و 2 تا هم بچه داره و یه خانم داره که هنوزم ازش دفاع میکنه،کسی در زمینه ی عواقب و معضلات مجردی و ..... جمله ای تلاوت نکنه لطفا.

...........................

پ.ن.4:

اون شب بعد از اینکه خواستند اون خانوم به همراه چند نفر به پاسگاه بیان،هر کسی به طریقی ترجیح داد،«جیم» بشه؛ در حالیکه تا چند دقیقه قبلش همه فریاد وا اسفا سر داده بودن و بعد از دستگیری متهم،یه عده چنان جوگیر شدن که یکی،آب دهن (همون تف خودمون) به صورت متهم پاشید و یکی گفت: بذارید لت و پارش کنیم همینجا این......بیـــب...... رو.

کلا موجودات جالبی هستیم ما آدما!!

 

 

نوشته شده در ٦ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ توسط علی صدیقیان بیدگلی همراهــان ()

Design By : Pars Skin