.......اگر بگذارنـــــــــد

علی صدیقیان بیدگلی



اگر دستم رسد بر چرخ گردون،

از او پرسم که این چونست و آن چون؟

یکی را داده ای صد ناز و نعمت، 

یکی را قرص جو، آلوده در خون!!!           

                                                       «بابا طاهر»

نوشته شده در ۳۱ فروردین ۱۳۸٩ساعت ٥:٠٧ ‎ب.ظ توسط علی صدیقیان بیدگلی همراهــان ()



داستان آموزش و پرورش ، داستانی تکراری و در عین حال غمبار است . داستانی که از فرط تکرار، نخ نما شده است .آموزش و پرورشی که با آنهمه کبکبه و دبدبه ، تنها پوسته ای از آن مانده است.(آموزش و پرورش مُرد؛از بس که جان ندارد!!)در این وبلاگ تا آنجا که میتوانم از محیط کار و شرایط آن چیزی نمی نویسم و اگر خودم اشاره ای نداشته باشم ، کسی نمی تواند ، متوجّه فرهنگی بودن من بشود . ننوشتن من ، به این دلیل نیست که اتّفاق قابل ذکری در دبیرستان رخ نمی دهد ،بلکه بنا را بر آن گذاشته ام ، که از محیط کار که به خانه برگشتم ، برای دل خودم زندگی کنم و« غم نان»را تاصبح روز بعد فراموش کنم


درحالی این نوشته ها را مینویسم که به یاد خاطرات سال اوّل تدریسم یعنی سال 79 میافتم ،آن زمان که 3 روز هفته را برای تدریس به یکی از روستاهای مبارکه میرفتم . صبحها ، 7:30 از خانه بیرون میزدم تا به دلیل بد مسیر بودن روستا ، 8:30 در مدرسه باشم ، در حالیکه هم خانه ای های خانه ی مجردیم در آن ساعت ،هنوزخواب بودند، بعد از چند ماه سرگردانی ، بالاخره مینی بوسی را پیدا کردم که به آن روستا میرفت و باید خدا به من رحم میکرد اگر فقط چند ثانیه دیرتر میرسیدم ، راننده منتظر من نمی ماند و من گاهی مجبور میشدم چند مسیر را سوار و پیاده شوم و در آخر ،مسیری 3 کیلومتری را پیاده طی کنم .(چی؟؟ چرا با ماشین خودم نمیرفتم؟؟ ماشینم کجا بود اون موقع؟؟)غافل از اینکه ، تاخیر های حتّی چند دقیقه ایم ، در دفتر آقای معاونِ....بــــوق!!...... ثبت میشد ، این مطلب را روزی متوجّه شدم که با آن آقای نا محترم، بر سر جریانی جرو بحث کردیم و ایشان انگار که فساد مالی یا اخلاقی من را افشا میکند؛ دفترش را از کشوی میز بیرون کشید تا تاخیرهایم را به همه نشان دهد!(همان زمان بودند دانش آموزانی که روزها و هفته ها به مدرسه نمی آمدند،اما برای اینکه تعداد دانش آموزان از حدّنصاب نیفتد و مدرسه منحل نشود،کوچکترین برخوردی با آنها نمیشدکه هیچ، که آنها را هر روز با سلام و صلوات به مدرسه می آوردند!!و جالبتر اینکه: مجبور بودیم هر روز در لیست حضور و غیاب کلاسی،جلو چند نام تیک بزنیم که یعنی در کلاس بوده اند، در حالیکه این اسامی اصلا وجود خارجی نداشتند!!!)

 آن روزها با ذوق و شوق فراوان به کلاس میرفتم ، و تاخیرهایم را جبران میکردم ، یعنی مثلا اگر 10 دقیقه دیر به مدرسه رسیده بودم10 دقیقه از زنگ تفریح را در کلاس میماندم تا حقّی ناحق نشود و بچه ها از درس، عقب نیفتند( چی؟؟توهین نکن،احمق خودتی). آن روزها خیال میکردم باید یک تنه ، ریاضیّات منطقه را متحوّل کنم و نمی دانستم که آب در هاون میکوبم ، نمی دانستم که انرژی ام را در همان سالهای اوّل تخلیه میکنم .نمیدانستم که باید خیلی امورات دیگر را بلد باشم که نبودم و خیلی نمی دانستم های دیگر ......

جالب آنکه آقای معاون،اکثرا خودش هم در مدرسه نبود ؛ یعنی صبح ها در دفتر حاضرمیشد و پس از آنکه دبیران به کلاس میرفتند برای رسیدگی به امورات شخصی اش از مدرسه خارج میشد . نیمی از بی انگیزگی و شاید بتوان گفت تنفّر من نسبت به شغلم ، به همان سال و رفتارهای آن شخص ( همان شیرین عسل اداره را میگویم )برمیگردد. آن شخص در حال حاضر با استفاده از هزاران رانت موجود که همه میدانیم که چیست و نمی توانیم به زبانش بیاوریم ، مدیر تنها مرکز پیش دانشگاهی شهرست در ساعات کاری و اداری ،آموزش خانواده تدریس میکند !! یک روز، در شورای شهر است و بعضی اوقات به امورات ماشین سنگینش رسیدگی میکند !! آن سال به هر نحوی بود گذشت ، و سال های دیگر هم.

در این سالها فرهنگیانی را دیدم که پولهای ناپاکی را به خانه میبرند ، و خدا میداند که این پولها که لقمه میشود و در شکم زن و بچّه شان میرود؛ در آینده نه چندان دور ،چه کارها که نخواهد کرد .همان لقمه ها که میگویند: «آتش» است.

 میگویند :« خدا انسان را آفرید وانسان توجیه را »من نمی دانم اگر یک روز حقوق ماهانه ی فرهنگیان 5 میلیون تومان شود(فرض محال که محال نیست!)آیا باز هم عدّه ای دست به توجیه خواهند زد که:« مجبوریم فلان پول را بگیریم ؛گناهش گردن همان ها که مسبب این وضعند!!»

دبیری که باید  نمونه و الگوی جامعه باشد، با همان توجیهات که گفتم، سوالات امتحانی را که نه،خودش را و شغلش را و اعتبار و حیثیت فرهنگیان را میفروشد و عجیب آنکه وقتی در جمع نشسته ایم،چنان از انسانیت،حرف میزند که به سرت میزند همان لحظه بلند شوی، وضو بگیری و پشت سرش نماز بخوانی!!

چند سال پیش، یکی از همکاران هم رشته، به من گفت:«اگر میخواهی، سوالهایت را بده تا برایت تایپ کنم »و من شرمسار از این همه بزرگواری و انسانیت!غافل از اینکه.......

سوالها را دادم و آن همکار عزیز،سوالها را محترمانه به 2 دانش آموز فروخت!! و بعد از آنکه پیگیری کردم ومعلوم شد که حق با من است،گفتند : «نباید سوالها را میدادی!» (به همین راحتی، به همین خوشمزگی!!) دوستی دارم که میگوید: «علی،من و تو فکر میکنیم که خیلی زرنگیم و خیلی می فهمیم،اما یک بُز، از من و تو بیشتر میفهمد!!» (خب چی بهش بگم؟ حرف حق که جواب نداره!!)

آقایانی که در اداره نشسته اند و فریاد «وا اسلاما» ی آنها گوش فلک را کر کرده،چنان در مقابل این« نور چشمی» ها و «سوگلی» هایشان خاموشند که انگار ، نه خانی آمده و نه خانی رفته!!. اما اگر یکی از «مغضوب علیهم» دست از پا خطا کند،حسابش با« کرام الکاتبین»است. دردناکتر آنست که اگر بخواهی سالم زندگی کنی، حسابت به حلال و حرام زندگی ات باشد و خیلی اگرهای دیگر،محکوم میشوی به اینکه: ناسازگاری و بر خلاف جریان آب شنا میکنی!! کدام آب و کدام شنا برادر من؟؟ شما به این لجنزار میگویید:آب و به این دست و پا زدن در نکبت و کثافت میگویید : شنا کردن؟

در آموزش و پرورش ،ملاک دبیر خوب بودن ، بخصوص دررشته های علوم پایه ؛در صد قبولیست !این که این درصدها از کجا آمده و چقدر واقعیست ؛ چندان مهم نیست ؛فرمول، خیلی ساده است : درصد قبولی بالا = دبیر خوب !!!! لغتی  به نام« کیفیّت»، در سیستم اداری ما، تعریف نشده است ؛همه چیز شعاریست ؛اگر دانش آموزی را که 9 ماه تمام ؛هر کاری کرده ،جز درس خواندن قبول کردی(دقت کنید:قبول کردی!!) ؛میشوی محبوب مدیرو دانش آموز و خانواده و از همه مهمتر اداره ؛در غیر اینصورت، بمیری بهتر است وگرنه به مرگ تدریجیت میاندازند.

من مطمئنم دوستانی که مطالبم را میخوانند ، باز برایم مینویسند که : «حرفهایت تکراریست ، اوضاع ، درست بشو نیست ،منفی به همه چیز نگاه میکنی ، همه چیز هم سیاه و زشت نیست ،اگر نگاه کنی زیبایی ها کم نیست ؛ و شاید کسی به سرش بزند این شعر سهراب را هم برایم بنویسد که: «از چه دلتنگ شدی ، دلخوشی ها کم نیست ، مثلا این خورشید .......»

  کاش برای عدهّ ای امکان پذیر بود که فقط 1 هفته با تعدادی دانش آموز بی تفاوت و بی انگیزه و بی سواد ! باشند ، بی احترامیهاو بسیاری رفتارها که قلم از نوشتن آن شرم دارد را ببینند تا دیگر نگویند که :« معلّمی عشق است ؛معلّمی هنر است ، هنر عشق بر تو مبارک !»

با این همه اکراه ، مجبورم هر شش روز هفته کلاس باشم ، این روزها کلاسهای تقویتی هم هر بعداز ظهرم را پر کرده و جمعه ها نیز به آن اضافه شده .

احمقانه است اگر فکر کنیم عشق ، مرا به این کار وامیدارد ؛ دلیلش تنها یک چیز است : «غم نان !!» مدیران محترمی که چند ماه پیش ،4 روز غیبتم را به دست بزرگان اداره دادند این روزها «علی جون »  خطابم میکنند ؛ چون کلاسهای تقویتی جیب بزرگان را نیز بی نصیب نمیگذارد.

بگذاریم و بگذریم

  گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله ی من        آنچه البته به جایی نرسد فریاد است!!

...............

پ ن 1 :عنوان این پست از عنوان کتابی با همین نام از «صمد بهرنگی» گرفته شده است.

پ ن 2 :درد دلها و خشم های فرو خورده ام در مورد آموزش و پرورش، زیادست؛ باید منتظر بمانم و بازتاب نظر دوستان را ببینم،نظر مخاطب هم باید برایم مهم باشد.(چه جمله ی شعاری  لوسی نوشتم،خودم حالم به هم خورد از این جمله!!)

پ ن 3 :گفته اند :«آدم بگوید و بد باشد، به از آ نکه نگوید و خر!!! باشد.» 

نوشته شده در ٢٧ فروردین ۱۳۸٩ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ توسط علی صدیقیان بیدگلی همراهــان ()



پاییز،هیچ حرف تازه ای برای گفتن ندارد ؛

با اینهمه

از منبر بلند باد

بالا که میرود

درختها؛ چه زود به گریه می افتند!!

                                                     «حافظ موسوی»

پ ن:عکس فوق، یکی از لحظات نادر و استثنایی طبیعت است که توسط عکاسی هنرمند ،شکار شده است!!

بعد التحریر: به نظر میرسد،برخی از دوستان گمان کرده اند که این عکس را دخالت انسان بدین شکل درآورده است.اما این عکس،تنها ساخته ی دست طبیعت است که چهره ی پریرویی را خلق کرده است.(این عکس ،فتوشاپ نیست!!)

نوشته شده در ٢٥ فروردین ۱۳۸٩ساعت ٥:٠٦ ‎ب.ظ توسط علی صدیقیان بیدگلی همراهــان ()



یکشنبه، 89/1/8 :

«نوش آباد»، شهریست در 4 یا 5 کیلومتری «آران و بیدگل» و تقریبا با همین فاصله یا کمی بیشتر از «کاشان».از لحاظ تقسیمات کشوری،این شهر یکی از شهرهای شهرستان آران و بیدگل محسوب میشود.(بماند که نوش آبادیها،چندان هم از این تقسیم بندی ، راضی نیستند و این نارضایتی را در سالهای قبل،به شکلهای مختلف-مانند تحریم کردن انتخابات-نشان داده اند.)

روز یکشنبه به همراه پدر،از شهر زیرزمینی نوش آباد دیدن کردیم.سال پیش هم به همراه همسرم به آنجا رفته بودیم.این شهر که به «اویی» مشهورست،در زیر شهر نوش آباد قرار دارد.در سال 81 ،یکی از اهالی شهر؛پس از حفر چاهی یا چیزی شبیه به این، آن را به طور اتفاقی پیدا میکند؛ سال 83،کار بازسازی و مرمت و رسوب زدایی از دیواره های این شهر ،آغاز میشودو چند سالیست که برای  بازدید عموم ،آماده شده است.شهر در 3 طبقه ی مجزا قرار دارد که فعلا طبقه ی بالاتر؛ برای بازدید، مهیاست.جالبست بدانیدطبقه ی سوم آن 36 متر پایینتر از سطح زمین قرار دارد،فکر کردن به اینکه تمام خاکهای موجود در این 3 طبقه،با چه مشقتی از درون زمین به سطح زمین آورده شده، باعث میشود که به احترام،کلاه از سر برداریم و به ایرانی بودن خود ببالیم!!.

این شهر،سکونتگاه دائمی اهالی نبوده و فقط در مواقع حمله ی دشمنان از آن استفاده میشده .خانه های سطح شهر به طرق مختلف(مثلا از طریق تنورهای خانگی) به شهر زیر زمینی متصل بوده اند و در مواقع خطر ،از طریق همین راهها و کانالهاهمگی به شهر زیر زمینی منتقل میشده اند.درون شهر ،دارای اتاقکهایی مجزاست که توسط دهلیز ها و راهروهایی به هم وصل میشوند.آثار چراغهای «پیه سوز» برای تامین روشنایی شهر،بر دیواره ها مشهودست.قدمت این شهر،به دوره ی قبل از اسلام یعنی دوره ی ساسانیان، برمیگردد و وسعت آن به اندازه ی تمام شهر نوش آباد است.تاکنون 3 محل برای ورود به شهر،کشف شده که 2 تای آنهاقابل دسترس برای همگان هستند.در قسمتی از این شهر،محوطه ای قرار دارد که به عنوان «سالن کنفرانس!!» از آن استفاده میشده است،در این محوطه ،سکوهایی برای نشستن مردم آن زمان، جهت تصمیم گیریهایشان در امور مختلف، برپا شده است.

ورود به شهر از طریق پله های 2 آب انباربا پله های نسبتا زیاد،و در 2 نقطه ی شهر نوش آباد انجام میگیردو من بیصبرانه منتظر خواهم ماند تا طبقات دیگر را هم ببینم.

(به نظرم یک شخص هر چقدر هم در نوشتن توانا باشد،نمیتواند زیباییهای این شهر را توصیف کند!!)

لغت«اویی»،چیزی معادل:اوی ی ی؛آی ؛آهای میشود و در واقع، این کلمه،اسم رمزی بوده است برای تشخیص غریبه ها از مردم بومی شهر.

فکر میکنم ،بازدید خوبی از این شهر ، به عمل آمده باشد.(آمار رسمی را نمیدانم)و به نظر میرسد این شهر، دارد خود را به ایران و شاید جهان میشناساند؛هنگام خروج از شهر اویی در دفتر یاد بود آنجا نوشتم :

« زیبایی شهر؛ حتّی در اعماق زمین ، یاد آور شکوه و عظمت ایران باستان است.»

یکی از علایق چند سال اخیر پدرآنست که مرا در گوشه ای تنها گیر بیاورد و نصیحتهای پدرانه اش را با خاطرات زندگی خودش مخلوط کند و این معجون را به خُرد من بدهد.خلوت 2 نفره مان درون ماشین،بهترین فرصت برای او بود!!(خُب نمیتونم بگم بابام چی گفت که،اصرار نکنید!!)

..........................

دوشنبه،   89/1/9 :

احساس میکنم وقتی سن انسان از مرز مشخصی عبور میکند، دیگر آن اشتها و ولع دوران جوانی را برای خرید لباس و به روز بودن ندارد.(باز هم احساس میکنم، حساب خانمها از این بحث و این حس جداست!!)روزهای قبل از عید، چه آن زمان که در مبارکه بودیم و چه وقتی در ساری بودیم،بارها اصرارهای همسرم برای خرید لباس،بی نتیجه ماند ولی روز دوشنبه ،دیگر راه فراری نبود و خودم هم به این نتیجه رسیدم که باید تکانی بخورم(کلا در اکثر اوقات، به خرسهای کوآلای استرالیایی که در اکثر ساعات روز از درختی آویزانند وساعتها به همین حالت میمانند، شبیهم!!)

به کاشان رفتیم و با قیمتهای مناسبتری نسبت به شب عید، خرید کردیم.(خصلتهای اصفهانی را میبینید؟!حالا باز عده ای بنشینند وبگویند:محیط در رفتار انسان، تاثیری ندارد!!)

2 سال پیش؛ شوهر خاله ام در حالیکه فقط چهل و چند سال داشت؛پس از تحمل دوره ی یک ساله ی درد و رنج، در روز 13 فروردین از دنیا رفت.همان روز داشتم به خانه شان برای عیادت میرفتم که در بین راه تلفن کردند که برگرد،دیر شد!!(دور بودنم از بیدگل باعث میشد نتوانم زود به زود سر بزنم)هنوز وقتی یادم می افتد که نتوانستم زنده بودنش را ببینم،دلم میسوزد.(هر چند عیادت من ، دردی را دوا نمیکرد.) دومین سالگرد او را امسال برگزار کردند و ما عصر به آن مراسم رفتیم.

.......................

3شنبه،   89/1/10 :

مگر قرارست هر روز اتفاقی افتاده باشد؟(خُب مطلب قابل ذکری نبود،نمیتوانم که خاطرات ساختگی بنویسم.میتوانم؟! (نکند میخواهید در کنار جعل حدیث و جعل خبر و جعل آمار، جعل خاطره را هم اضافه کنید؟؟! آره؟!)

........................

4 شنبه،    89/1/11  :

از مدتها قبل با آقای عنایتی، هماهنگ کرده بودیم که شبی را برای تبریک سال نو به منزل «استاد ستاری(شیدا) »برویم.من شخصا به آقای ستاری علاقه ی زیادی دارم، چون با وجود هشتاد و چند سالی که از عمرش میگذرد،همچنان شاداب و سرزنده است. فرزندان او همگی تحصیل کرده اند و آن شب آقای «اکبر ستاری» مهمان پدر بود.اول بار بود که همدیگر را میدیدیم،یکدیگر را از روی عکسهای وبلاگمان شناختیم.آقایان:عنایتی،کدخدایی،فرزانگان،فرزین،علوی و رسولزاده هم در آن جمع بودند.

آقای ستاری،کمی از اشعار طنز خود برایمان خواند و مرا به سالهای دورتری برد که در بیدگل بودم و در جلسات هفتگی شعر ، شرکت میکردم.

فکر میکنم اگر از آقای ستاری بخواهند که مثلا 5 شخصیت مورد علاقه اش را نام ببرد، یکی از آنها «فردوسی» است ودیگری حتما «سیما بینا».ظاهرا دستگاه VCDبه همراه یک یا چند عدد از CD های سیما بینا،جزو لوازم ضروری منزل استادست!توفیق اجباری حاصل شد تا دمی را هم با سیما بینا بگذرانیم!!

..........................

5شنبه ،  89/1/12  :

به نظر شما اگر مراسم سیزده به در، یک روز زودتر برگزار شود،ارکان عرش،به لرزه در خواهند آمد؟در مورد ما که چنین اتفاقی نیفتاد. روز 5 شنبه، به همراه خانواده و خاله ها و مادربزرگ و کلیه ی خدم و حشم، به سمت روستای«خُنبِ دُرّه» ی کاشان حرکت کردیم کلا وقتی شوهر خاله ام که ادعای کوهنوردی هم دارد،لیدر گروه باشد،چیزی جز بی برنامگی و بی نظمی ،عاید نمیشود.با 4 ماشین حرکت کردیم و توقفگاه ماشینها یک مسیر سر بالایی پر پیچ و خم و باریک بودکه پایین آنجا هم دره ای خطرناک بود!!- منم نسبت به ماشین حساس!!-پایین آوردن ماشینها با چه مشقتی انجام شد،بماند.

خلاصه روز خوبی بود.چند دستی «حکم» زدیم و بردیم و نعره زدیم در آن فضا که فقط ما بودیم!!( این نعره های شاه عباسی، از سر دلخوشی نبود؛کلا تخلیه میکردیم خودمان را، و وقتی یادمان میافتاد باید از پس فردا دوباره در مبارکه باشیم؛چون لجمان میگرفت و کاری هم از دستمان بر نمی آمد،نعره میزدیم!!!)

دوست عزیز و نازنینم، آقای دکتر کبرایی، را هم آنجا دیدم که به همراه دوستانش برای کوهنوردی آمده بودند،چند قدمی با هم بودیم و گپ زدیم، او به گروهش ملحق شد وما نعره هامان را ادامه دادیم در آن دل کوه.(آنها که قبلا فکر میکردند،نویسنده ی این وبلاگ؛آدم تر از این حرفهاست،لطفا این مطالب را نخوانند!!)

...................

جمعه،   89/1/13  :

وقتی سیزده فروردین به روز جمعه بیفتد و وقتی بدانی چند ساعت دیگر،دوره ی عیش و نوشت به پایان خواهد رسید و باید به «غمکده» ی خود برگردی،دیگر چه سیزده به دری؟!

فقط برای خالی نبودن عریضه؛ظهر هنگام به همراه خانواده و 2 تا از خاله ها به یکی از پارکهای شهر رفتیم،چند ساعتی ماندیم و زودتر از حد معمول به خانه آمدیم. وسایلمان را که قبلا جمع کرده بودیم،درون ماشین گذاشتیم و با ضمیری ناشاد!به سمت مبارکه حرکت کردیم.6/5 عصر به مبارکه رسیدیم تا به قول همسرم،عید را در خانه ی خودمان هم حس کرده باشیم!!(خُب چیه؟مگه شما از زور دلتون یه وقتا یه چیزایی نمی گین؟حالا یه بارم ما گفتیم.چیزی شد مگه؟!!)

و به این ترتیب، تعطیلات 18 روزه ی ما به پایان رسید و خدا میداند فرصتی باشد که سال دیگری را هم درک کنیم یا نه؟ 

و در آخر اینکه:

هر جا که سِیر کردیم،جایی چو دل ندیدیم            با این همه کدورت،باز این خرابه جاییست!!

 

 

نوشته شده در ٢٠ فروردین ۱۳۸٩ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ توسط علی صدیقیان بیدگلی همراهــان ()



یک شنبه، 89/1/1 :

برای اولین روز سال چه میتوان نوشت ؟ جز بازدید از بزرگان فامیل ؛ عصر باز هم هوا بارانی بود ؛ و از نزدیک ظهر ، پیامک ها با سلام و صلوات ردّ و بدل شد .

...........................

دوشنبه ، 89/1/2

دقّت کرده اید ؛ تمام خاطرات من ، از عصر شروع می شود و تا شب ادامه دارند؛ میدانید چرا ؟ دلیلش روشن است ؛ خواب شیرین صبحگاهی !!

عصر دوشنبه ،  قرار شد از سدّ سلیمان تنگه بازدید کنیم ؛ سدّ سلیمان تنگه یا سد شهید رجایی ،40 یا 50  کیلومتر بالاتر از ساری قرار دارد ؛ به سمت سدّ حرکت کردیم ؛ امّا در بین راه، پدر خانمم ، در حرکتی قابل پیش بینی ، سر ماشین را به طرف زمین کشاورزی اش در «روستای تاکام» کج کرد. برای پدر خانم من؛ دو چیز مهم و غیر قابل جایگزین در دنیا وجود دارد : یکی مزدا ی2 کابین اش و دیگری زمین کشاورزی 4000 متری اش ، که چنان با  غیرت از این دو نام میبرد که خیال میکنی ناموس او هستند ؛ پدر خانمم در سرِ  زمین ماند(کشاورزی شغل او نیست، این کار را برای تفنن انجام می دهد)   و به ناچار، خودمان به طرف سد حرکت کردیم ؛ سدّی عظیم که در زمان« سردار سازندگیِ»دیروز و مغضوب امروز به بهره برداری رسیده بود .

   روزگارست این که گه عزّت دهد ، گه خوار دارد            چرخ بازیگر از این بازیچه ها بسیار دارد.

مشخصات سدّ را از تابلو ورودی سد یادداشت کردم:

تاریخ شروع مطا لعات : 1336                                 تاریخ شروع عملیات اجرایی:1370

تاریخ پایان کار اجرایی:1375                                 نوع سد: بتونی دو قوسی با سر ریز آزاد(عمرا اکر معنی حتی یک کلمه را بدانم که چیست!!)                                                      

طول تاج سد : 427متر                                                ارتفاع سد از پی:138متر

ضخا مت سد از پی : 27متر                                         ضخا مت سد در تاج:7 متر

سطح دریاچه سد: 520هکتار                                      طول دریاچه : 8500متر

حجم مخزن :160میلیون متر مکعب

در مجموع، سدّ عظیم و با شکوهی بود .

...........................

سه شنبه ، 89/1/3 :

روز سه شنبه ، کار قابل ذکری نبود جز دید و بازدید ها ی  مرسوم و کلیشه ای !!

...........................

چهار شنبه ، 89/1/4 :

در هوای آفتابی روز 4 شنبه،به همراه پدر خانمم برای خرید ماهی،به بازار ماهی فروشهای ساری رفتیم.فضای جالبی بود،ماهیها را تازه و گاهی هم نیمه جان از دریا به بازار می آوردند؛عمده فروشهای بازار آن را میخریدند و صاحبان مغازه های کوچکتر ،خریدشان را از عمده فروشها انجام میدادند و از آنجا به مشتریها عرضه میکردند؛جنب و جوش حاکم بر بازار برای من جالب بود.

در روزهایی که دریا متلاطم است ؛ ماهی ها به طرف دریا میروند؛ صید آنها مشکلتر میشود و در نتیجه قیمتها بالاتر است ؛ به عکس در روزهای آفتابی ، ماهی ها به طرف ساحل آمده ، صید، آسانتر و قیمت، مناسبتر است . به علت توفانی بودن دریا در آن چند روز ، قیمتها بالاتر از حدّ معمول بودند و این اوضاع ،برای من نیمه اصفهانی !!، کمی سنگین بود!! به هر حال پس از خرید 4 عدد ماهی سفید،به طرف باغ پرتقال مادر بزرگ همسرم حرکت کردیم . پدر خانمم، ارباب وار در جلو حرکت میکرد و من نیز، مانند نوچه ای در عقب ؛ تجهیزات پدر خانمم یعنی چکمه و لباس کار مهیّا بود و من با لباس پلو خوری در باغ ؛ به علت بارندگی های مداوم ؛ پاهایم ؛ چنان در گل فرو میرفت ؛ که اگر« انکر الاصواتی» در آن حوالی بود ؛ از ته دل به من میخندید ؛

اگر فکر میکنید جرات نتق کشیدن داشتم، اشتباه میکنید. ارباب به بالای درخت رفت و به نوچه اش سپرد ، پرتقال هایی را که به پایین پرتاب میشود درون جعبه بریزد ؛ از هر 5 پرتقال پرتاب شده به پایین 4 تای آنها بر سرو گردن و کمر نوچه فرودمیآمد ؛گاهی صدای کشدار آخ خ خ خ......سکوت باغ را میشکست.ارباب میپرسید:چیزی شد؟ و نوچه با گفتن  : «نه» ،خوش خدمتیش را به ارباب ثابت میکرد!!

نمی دانم آه کدام دانش آموز اینچنین بر سر وگردن من اصابت کرد؛ به هر حال ، 2 جعبه پرتقال ، حاصل این تلاش مشقّت بار بود ؛ که برای اعزام به بیدگل و مبارکه ، در صندوق عقب ماشین جاسازی شد!

.............................

پنج شنبه ، 89/1/5 :

تعطیلات 18 روزه ی ما به نیمه رسیده بود ؛ بنابر این باید به سمت بیدگل حرکت میکردیم . ساعت 10 صبح حرکت کردیم ؛ جاده نسبتا خلوت بود ؛ حوالی ظهر ، در شهرستان دماوند ناهار خوردیم و عصر، ساعت5 به بیدگل رسیدیم.

...........................

جمعه،89/1/6 :

عصر روز جمعه با آقای عنایتی تماس گرفتم ؛ فرمودند؛ در جلسه ای در کاشان هستم ؛ خودت را برسان . وقتی به منزل آقای مدرس زاده رسیدم که جلسه تقریبا تمام شده بود ؛ بعضی از دوستان و بزرگان را آنجا دیدم ؛و عدّه ای را برای اوّلین بار میدیدم ؛حجّت الاسلام مدرّس زاده با رویی باز از من استقبال کرد؛ 3 کتاب شعر از 3 شاعر نسبتا گمنام کاشان به همه اهدا شد ؛ کتابهای متوسطی بودند ؛ عیدی 2000 تومانی آقای مدرّس زاده بسیاربرای من با ارزش بود.با آقای عنایتی به طرف بیدگل حرکت کردیم ؛ منزل آقای عنایتی، جای مناسبی برای سر زدن به وبلاگم و رویت نظرات دوستان بود.در حال گپ و گفت بودیم ؛ که حضور یکی از دوستان ایشان ، گپ و گفت را ناتمام گذاشت .

.............................

شنبه، 89/1/7 :

هوای بارانی و دیگر هیچ!!

.............................

بی ربط نوشتها :

1-بودن در جایی که از زبان مردم آنجا و جملات ردّو بدل شده ی میان آنها؛ هیچ نمی فهمی ، چیز غریبیست ؛ هم جالبست و هم عذاب آور . باید با دهان باز و چشمان گردشده ؛ به بقیّه نگاه کنی ، تا بلکه لغتی آشنا بشنوی . حال من در مازندران اینگونه است . و دردناکتر وقتیست که میشنوی : «چقدر ساکتی ، چرا دمخور نمیشوی ؟!»

ظاهراَ زبان طبری یا مازندرانی ، دستور زبان خاصّی ندارد و به اصطلاح ، سماعی است ؛ ( اطّلاعاتم در این زمینه، دقیق نیست)

2- من نمیدانم اوّلین بار، کدام شیر پاک خورده ای این ذهنیّت را برای« مسعود ده نمکی» ایجاد کرد که میتواند کارگردان خوبی باشد ؟وباز هم نمی دانم ؛کدام هنرنشناسی ، او را طنز پرداز و طنز شناس خواند؟

چند قسمت از سریال« دارا وندار» را دیدم سعی کردم ، ذهنیّت منفی ام نسبت به ده نمکی را در قضاوتم دخالت ندهم ؛امّا در این فیلم فارسی آبگوشتی چیزی جز لودگی و ابتذال ندیدم ؛ تنها هنر ده نمکی ، جمع کردن تعدادی بازیکن نسبتاَ سر شناس و گرفتن بدترین بازیها از آنها بود .داستان شعاری ، بازی های نچسب و تکراری و از همه مهمتر ؛ به کار بردن لغات و اصطلاحات ضدّ اخلاقی ،حسّی جز تهوّع را برای انسان ایجاد نمی کرد.شما مقایسه کنید، بازی گرفتن ده نمکی از بازیگرانش را با بازی گرفتن «مهران مدیری» از بازیگران و حتی بعضی از نابازیگران.من نمیدانم،هنوز هم ممکنست کسی با شنیدن لغاتی که اشتباه ،تلفظ میشوند،خنده اش بگیرد یا از دیدن چهره ی «بهنوش بختیاری» با آن گریم مسخره اش،متاثر شود و به یاد فقر بیفتد؟ 

 البته باید کمی هم منصف بود ؛ اگر هر کس دیگری جز ده نمکی هم بود؛ اگر فیلم فارسی قبلیش 8 میلیارد ، میفروخت ، دچار توهّم و خود شیفتگی میشد؛ هر چند به نظر میرسدخود شیفتگی، ازخصلت های ذاتیِ این شخص باشد .

آقای ده نمکی! تو را به خدا ، بار دیگر به همان «شلمچه» ات برگرد،افکار افراطی گذشته ات ، کمتر مشکل ساز بود تا دیدگاههای هنری ات .

تو این کاره نیستی برادر!

 

 

نوشته شده در ۱٧ فروردین ۱۳۸٩ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ توسط علی صدیقیان بیدگلی همراهــان ()

Design By : Pars Skin