.......اگر بگذارنـــــــــد

علی صدیقیان بیدگلی

 

در زندگی هر کس،روزهایی هست که احتمالا فقط برای آن شخص منحصر به فرد و خاص است و شاید آن روزها برای دیگران چندان اهمیتی نداشته باشد .این روزها میتواند روزهایی سرد و غمبارویا به عکس ،روزهایی زیبا و دلنشین باشند.

یکی از این روزها برای من ؛27دیماه 88بود؛روز تولد وبلاگم.وبلاگی که در یک شب سرد و زمستانی در مبارکه ی نامبارک،زاده شد وجزیی از زندگی من شد .مدتها بود که وبلاگ ها را مطالعه میکردم و در دل آرزوی داشتن وبلاگی را داشتم ؛اما از آنجا که به شدت موجود تنبلی هستم ؛هر بار بهانه ای برای خودم دست و پا میکردم واز اینکار طفره میرفتم.اما در آن شب سرد و زمستانی ،به یکباره تصمیم به ساختن وبلاگ گرفتم ؛در حالیکه از وبلاگ و سرویسهای ارایه دهنده خدمات وبلاگ نویسی وخیلی چیزهای دیگر کوچکترین اطلاعی نداشتم .همه چیز را با آزمون و خطا شروع کردم عنوان پست اولم که به زحمت به 3 خط میرسید ،بای بسم الله بود ؛در زمینه ی تایپ فارسی،به طرز رقت باری کندبودم . به نظرم یک ربعی طول کشید تا آن 3 خط را تایپ کردم.انگشتان دستم را که روی صفحه کلید بالا میبردم،1 دقیقه ای طول میکشید تا حرف مورد نظرم را پیدا کنم .....

آغاز وبلاگ نویسی ام را به دوستان عمدتا همشهری وبلاگ نویسم اطلاع دادم و هر بار که به سراغ مدیریت وبلاگ میرفتم و آن نوشته قرمز رنگ را در مدیریت بلاگفا میدیدم که مثلا 2 یا 3 نظر دارم ،از شدت ذوق ، قلبم به دهانم میرسید ،گمان میکنم اگر آن شب کسی به من فحش هم میداد ،از شدت ذوقم آن فحش را تایید میکردم و احتمالا در کامنتی خصوصی از صاحب آن فحشنامه تشکری بلند بالا میکردم !!آن زمان نمی دانستم که میتوان مطلب را در word نوشت و آن را به صفحه مدیریت ، منتقل کرد .با هزار زحمت ،مطلب را در مدیریت بلاگفا مینوشتم و چون اتصالم به صورت Dial upبود، گاهی پیش میآمد که در آخرین لحظات ، دیسکانت میشدم و همه چیز میپرید ،اما با همه ی تنبلیهایم دوباره و گاهی چند باره مطلبم را مینوشتم تا فهمیدم word را برای قشنگی ، نساخته اند !!محال بود صبحها قبل از رفتنم به مدرسه ، به وبلاگم نظری نیندازم و با دیدن نظرات دیگران ، ذوق مرگ نشوم ، خصلتی که همچنان در وجودم رسوب کرده .

برای من ،دنیای وبلاگ ووبلاگ نویسی ، دنیای جدید و نویی بودکه دریچه های جدید ی را پیش رویم گشود ،دوستان تازه و گاهی هم : دشمنان تازه ؛دشمنانی که بخاطر ضعفها و کمبود های درونیشان ،همیشه ماندن در تاریکی را به بودن در نور و روشنی ترجیح دادند و به من و زندگیم تاختند؛ اما خدا را شکر ،دوستان مجازیم بسیار بیشتر از دشمنانم بوده اند و همین شد که ماندم ، ماندم و خواهم ماند !!

     چوبی که زنی،چو باز باید خوردن                               در کم زدن احتیاط باید کردن

      سهلست بلی ،هزار دل آزردن                                  دشوار بُوَد، دلی بدست آوردن

هرچند در این یکسال،گاهی مجبور شده ام حرفهای مانده در دلم را بر زبان نیاورم و یا با لحنی بسیار نرم و در لفافه بنویسم،اما سعی کرده ام خودم باشم،صادقانه بنویسم،با دلم بنویسم،برای خوشایند دیگران ننویسم،هر چند بازخورد مطالبم و عکس العمل دیگران هم برایم مهم بوده است.

بعضی از دل نوشته هایم را خیلی دوست دارم:

2 پستی را که در آستانه ی سال نو نوشتم(اینجا)و(اینجا)،پستی را که به بهانه ی 34 سالگی ام نوشتم(اینجا)،مطلبی را که به مناسبت فوت پدر بزرگم نوشتم(اینجا) و پستی را که برای تولد شروینم نوشتم(اینجا).

دوستانم در این یکسال 2 گروه بوده اند:

دوستان همشهری ام که «اگر بگذارند...» باعث تحکیم ارتباط ها و دیدارهایمان شد و دوستان نادیده ی غیر همشهری که وجودشان و نظراتشان را بسیار دوست داشته ام.

از تمام آنها که به من سر زدند و حتی آنها که رسم ادب را در کلامشان به جا نیاوردند ممنونم؛ چرا که اگر آنها نبودند بزرگواریهای دیگران در نظرم نمی آمد که به قول سعدی:

«اگر همه شب،شب قدر بودی؛شب قدر،بی قدر بودی!!»

آنها که با کلام زهر آلودشان به من و خانواده ام بد کردند را به خدا وامیگذارم و از آنها که با کلام و نوشته هایم باعث دلخوری احتمالیشان شدم،عذر میخواهم:

اگر از کسی رسیدست به ما بدی بماند                 به کسی مباد از ما که بدی رسیده باشد.

 

27 دیماه 88،من بودم و همسرم مانده در شهری غریب،بی هیچ«زر و زور و تزویری»و 27 دیماه 89 در شهر خودم ،در کنار همسرم و شروینم و  امیدوار به آینده و خدا میداند 27 دیماه 90 و 27 دیماه های دیگر،چگونه خواهد گذشت؟

 

من این دو حرف نوشتم،چنان که غیر ندانست                 تو هم ز روی کرامت،چنان بخوان که تو دانی.

............................

پ.ن.1:اول توی بلاگفا مینوشتم. خیلی از نوشته هام اونجا موند.آدرس قبلیم: garbogzarand.blogfa.comبود.

 

پ.ن.2: خدا جون کاش چیز دیگه ای ازت میخواستم،ممنون که برف رو فرستادی،دلم شاد شد،دمت گرم.دارم آش میخورم ،همون آش که هوس کرده بودم.

 

پ.ن.3:اینکه بعضی جاها خوندم «زین العابدین بن علی» فرار کرد و این عاقبت همه ی دیکتاتورهاست، یعنی چی اونوقت؟

مگه زین العابدین بن علی،آدم خوبی نیست؟ ببینید اسمش هم مذهبیه.تازه باباشم مذهبی بوده ،این حرفا یعنی چی؟ من گیج شدم.

 بعد نوشت:من میگم این زین العابدین بن علی،آدم خوبیه میگن چرا اینجوری میگی.نگاه کنید،فرار کرده اما دست از مناسک حجش بر نمیداره،اسنادش هم موجوده:

نوشته شده در ٢٦ دی ۱۳۸٩ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ توسط علی صدیقیان بیدگلی همراهــان ()

 

1.

امسال به دلیل تازه وارد بودنم به شهر کاشان ، بیشتر در مدارس حاشیه ای شهر هستم و بالطبع ، دانش آموزان  چنین   مدارسی ،دانش آموزانی هستند با فقر فرهنگی بیشتر؛ اگر با اغماض و اکراه بپذیریم که : «پول، خوشبختی نمی آورد»اما باید بپذیریم که:فقر مادی ، بدبختی می آورد ؛فقر فرهنگی را نیز با خود می آورد .

تعدادی از دانش آموزان اول دبیرستانیم در یکی از مدارس،نمونه و شاهد مثالی هستند برای این ادعا.با تعدادی از آنها هم صحبت شده ام ؛دانش آموزانی که عمدتا دارای مشکلات رفتاری هم هستند.یکی از آنها پدرش را از دست داده،مادرش پس از ازدواج مجدد،او را رها کرده،سرپرستی اش را عمه اش به عهده دارد.و می توان حدس زد نوجوانی که نه پدری بالای سر دارد و نه مادری ،دارای چه رفتارهای نابهنجاریست.

یکی دیگر از آنها پس از جدایی پدر و مادر،به همراه مادرش در خانه مادر بزرگش زندگی میکندو پدر که اصالتا زاده یکی از استانهای غربی کشورست پس از جدایی به شهر خود باز میگرددو چند ماه پس از متارکه در تصادفی، جان خود را از دست می دهد.به من گفت : مادرم و مادربزرگ مادری ام به من میگویند:به همان شهر پدرت برو،آنها وضعشان از ما بهتر است و تو در آنجا موقعیت بهتری خواهی داشت. (همان داستان یک نان خور کمتر!!) با لحن معصومانه ای به من گفت : مادر بزرگم به پدرم فحش میدهد و میگوید :او پدر تو نیست !!راست گفته؟ گفتم:نه،او همیشه پدر توست ؛کارهایی نکن که روحش ناآرام باشد ...مادرش با کارگری در شهرک صنعتی کاشان ،خرج خود و او را میرساند ومشخص است با چه بدبختی و فلاکتی .

دیگری فرزند طلاق است ،در حالیکه پدرش به اتهام حمل مواد مخدر و کشیدن چک بلا محل در زندان است،خودش و خواهرش به همراه مادرش، در یک سو و برادر دیگرش در سویی دیگر،زندگیشان را دو پاره شده ادامه میدهند. رفتارهای اینها عمدتا غیر نرمال است؛به خاطر شرایطشان،مجبوریم بعضی از رفتارهایشان را نادیده بگیریم؛به حال و روزشان که نگاه میکنیم،به یاد ضرب المثل:«هرچی سنگه،مال پای لنگه» میافتیم.جالبست که اینها ،ذاتا بد نیستند،اگر احترامی ببینند،چند برابرپاسخ میدهند،ملاک من برای شر بودن و بد ذات بودن را در هیچ کتابی نمیتوانید پیدا کنید،شاید به نظر خیلی ها این ملاکها خنده دار باشد،اما در همان فرهنگ به ظاهرکوچه بازاری اینها،اثری از شعار نوشته های معمول و مرسوم بر روی دیوار کلاس در هجو دبیران نیست،دق دلیهایشان را بر سر وسایل نقلیه دبیران،خالی نمیکنند،سلامهایشان خالصانه تر و صادقانه ترست،از نظر من،اینهایعنی  همان ذات پاک،یعنی درون سالم که متاسفانه؛شرایط و محیط ،ممکنست از آنها در آینده انسانهایی بد و خطرناک بسازد.اگر شخصیتهای خردشده و غرورهای نادیده گرفته شده اینها،خردتر نشودو غرورشان ،بیش از این لگدمال نشود،میتوان به آینده ی اینها امیدوار بود......

گروه دیگر دانش آموزان این مدارس،دانش آموزان افغانی هستند. دانش آموزانی که متولد همین شهرند و لهجه ی کاشانی را غلیظ تر از خود کاشانیها صحبت میکنند!!چهره هاشان هم 2 گونه است:افغانی بودن عده ای را از روی چشمهای مورب و حالات صورتشان،تشخیص میدهی،در حالیکه عده ای دیگر؛چهره هایی شبیه به ایرانیها دارند.

در میان اینها هم شیعه هست و هم سنی.چند هفته پیش با یکی از سنی مذهب هایشان صحبت میکردم،پس از آنکه مطمئن شد تعصبات معمول ومرسوم شیعی را ندارم،سر درد دلش با من باز شدو چقدر برایم عجیب بود وقتی میدیدم جوانکی 15 ساله چنین کینه ای به دل گرفته از شیعیان و خصوصا ایرانیها!!از امام حسین و دیگر ائمه با احترام یاد میکرد؛اما از بی حرمتیهایی که در حقشان روا میدارند نالان بود،میگفت:ما هم برای امام حسین عزاداری میکنیم،اما نه به سبک شما که به بدنتان آسیب میرسانید،گفت:ما در مسجد قرآن میخوانیم در روزهای عزاداری.میگفت:برای انجام مراسمشان آزادی عمل ندارند(منظورش،مراسم مشترکشان با شیعیان بود،مثل:نمازهای عید قربان و فطر)میگفت:که سال دیگر به افغانستان باز خواهند گشت و من با خودم فکر کردم او این کینه را هم با خود به سرزمین مادری اش خواهد برد و نباید تعجب کنیم اگر از میان اینها؛سالها بعد،«عبدالمالک ریگی» دیگری سر برآورد و تمام کینه ها و عقده های انباشته شده ی این سالها را با بریدن گلوی انسانی،فرو بنشاند!!

................................

2.

چند روز پیش،فاصله ی بین چهار راه  تا مدخل شهر را در کاشان،سوار یک تاکسی نارنجی رنگ خوشگل شدم.(بقیه ی خوانندگان غیر همشهری عزیز،مشکل از خودتونه که نمیدونید این مسیرها کجا هستن،باید کاشونی به دنیا میومدید دیگه!!)راننده و یکی از مسافران،در تمام مسیر به تجزیه و تحلیل شرایط جوی این روزها پرداختند و ماحصل گفتگوی آنها این شد که:این بی بارانی امسال،نتیجه ی گناهان کثیره ی خلق الله است.درتمام طول مسیر،خواستند که مرا هم به صحبت بکشند،اما شما انصاف بدهید،صبح شنبه باشد،شما بخواهی برای تدریس به روستا بروی،در دلت همینطور آشوب باشد،حسی برای اظهار نظر-آنهم از نوع مخالفش- میماند؟!

راننده با قاطعیت ،مدعی بودکه خدا از این ملت رو گردانده و قهرش را اینگونه نشان میدهدو...

موقع پیاده شدن؛راننده به جای 2 کورس،کرایه ی 3 کورس را حساب کرد؛دلیلش را که پرسیدم،گفت: چند قدم جلوتر ترمز زدم و شد 3 کورس!!کرایه را دادم و گفتم:من هم فهمیدم چرا باران نمیبارد و رفتم!!

.................................

3.

من دلم برف میخواهد،دیماه به نیمه رسید اما انگار نه انگار،دلم میخواهد در کلاس درس،به دانش آموزانم نهیب بزنم که:حواستان به درس باشد نه به برف، اما خودم مخفیانه برف را تماشا کنم.دلم میخواهد مسیر 5 دقیقه ای را به علت بارش برف، در نیم ساعت طی کنم،دستهایم را به دیوار بگیرم که نیفتم،دوست دارم بارش برف،اوضاع شهر را به هم ریخته باشد؛اصلا دلم میخواهد روی برفها سُر بخورم و بیفتم؛مهم نیست که دیگران به من بخندند،مهم اینست که برف ببارد.

دلم میخواهد صبح که از خانه بیرون میآیم،مهی غلیظ همه جا را فرا گرفته باشد و من تا چند متر جلوتر را بیشتر نبینم،دلم میخواهد صدای قدم زدنم را روی برفها بشنوم. میخواهم برف را حس کنم.

دلم میخواهد آتشی کنار برفها روشن کنم و یک کاسه آش داغ را هُرت بکشم بالا.

از حس و حال و آرزوهای کودکیم،اینها فقط برایم مانده:برف،آتش،سیب زمینی در خاکسترها،بازی با آتش....

این حسها را دوست دارم،من دلم برف میخواهد!!

 

................................

4.

با چند روز تاخیر؛سال نو مسیحی ،به تمام هموطنان ارمنی ام و به تمام مسیحیان جهان مبارک!!

ارمنی های ایران،همیشه در ذهن من؛نمادی از بزرگ منشی و مهربانی بوده اند که بسیاری از تنگ نظریهایی را که به اسم دین به آنها تحمیل کرده ایم،تحمل کرده اند و مانده اند،چرا که همواره خودشان را«ایرانی» دانسته اند.

...............................

5.

«ستایش» عزیزم،5 سالگیت مبارک!!

تو کوچکتر از آن هستی که بدانی،5 سال پیش-در همان سالهای سرد و سیاه تنهایی-در یک روز سرد و برفی زمستانی،با چه ذوقی برای دیدنت به« بیدگل» آمدم؛هیچگاه نخواهی فهمید که آن سالها،به جای بسیاری از نداشته هایم بودی دایی جان!!

همان بهتر که نفهمی؛همان بهتر که ندانی!!

 

 

نوشته شده در ۱٥ دی ۱۳۸٩ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ توسط علی صدیقیان بیدگلی همراهــان ()

 

1:یه مدتیه دست و دلم به نوشتن نمیره،سوژه هست ولی حسش نیست و حسش که میاد سوژه میپره  یا بیات میشه(قیر هست قیف نیست،قیف هست قیر نیست....)این عکسها رو داشته باشید تا قیر و قیف با هم بیان.

2:عکسهای دیگه ای هم هست که تو پست بعدی میذارم.

3:عکسهای دیگه ای هم هست که عمرا نمیذارم(چی؟جرات ندارم؟ یه چی تو همین مایه ها،اونارو تصور کنید.)

 

 

               به دست آهن تفته کردن خمیر.....

               

                 ای جان،اقتدار!! بزن کور کن این چشم فتنه رو.

               خسته نباشید حاج آقایون!!:

 

 

نوشته شده در ٢ دی ۱۳۸٩ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ توسط علی صدیقیان بیدگلی همراهــان ()

Design By : Pars Skin