.......اگر بگذارنـــــــــد

علی صدیقیان بیدگلی

 

اسم ما «شروین» است که الان بزرگ شده ایم و به مدرسه رفته ایم و امروز میخواهیم انشاء بنویسیم. ما بار اولمان است که انشاء می نویسیم،برای همین ممکنست بعضی جاها بد بنویسیم و بعضی جاها حرفهایی که بزرگتر ها میترسند و مسلحت اندیشی!! میکنند و نمیزنند را بزنیم.انشای ما موضوی خاسی!! ندارد و ما همین جوری برای دل خودمان مینویسیم.

و حالا انشای ما:

ما در سال 89 به دنیا آمدیم. قبل از آنکه ما به دنیا بیاییم،بابایمان 10 سال در مبارکه،معلمی میکرد.البته بابایمان همکارهایی داشت که خیلی زودتر به شهر خودشان آمده بودند ولی ما فکر میکنیم چون رییسهای مبارکه،بابایمان را خیلی دوست داشتند،بابایمان را اینهمه سال نگه داشتند تا هِی نگاهش کنند و خوشهال!! شوند.بابایمان مثل پیرمردهایی که میگویند: ما زمان چند پادشاه را به یاد داریم،همیشه میگوید: من 4 رییس آموزش و پرورش را در مبارکه به یاد دارم؛اولی اِصلاه تَلَب !! بود و بقیه اُسولگرا!!. ما نمیدانیم این کلمه ها معنیش چی میشود،اما دوستمان میگوید: اصلاه تلب کسانی بوده اند که هر روز صورتشان را اصلاه میکرده اند و الان دیگر نسلشان از روی زمین برداشته شده است،چون خیلی آدمهای بدی بوده اند و خدا قهرش گرفته و آنها را نابود کرده است.

 

مادر ما شمالی است و ما نمی فهمیم این 2 تا آدم کویری و شمالی،یعنی پدر و مادرمان عقل توی کله شان نبوده است که از 2 شهر مختلف و 2 فرهنگ مختلف تر با هم ازدواج کرده اند؟؟! البته ما نمیخواهیم به پدر و مادرمان بی اهترامی!! بکنیم تا آق والدین شویم و به جهنم برویم تا آتش به همه جایمان بریزند.

بابایمان میگوید:ما هر چه پول میگیریم،خرج بنزینمان میکنیم تا به شمال برویم و دوباره برگردیم.بابایمان میگوید: یادش بخیر آن زمان که بنزین مفت میزدیم،لیتری 700 تومان. یک شمال که میرفتیم وبرمیگشتیم فقط 70,000 تومان پول بنزین میدادیم و برمیگشتیم،اما حالا چی؟ مادرمان به بابایمان میگوید: کی بود اون زمان هِی غر میزد و به بعضی ها بد میگفت؟

اما بابایمان اینجور وقتها به ما میگوید: شروین جان، بیا بازی کنیم و مادرمان میگوید: باز حرفی شنید که به صرفه اش نیست!!

ما خیلی از این حرفها سر در نمی آوریم اما آقاجانمان گاهی که داغ میکند به بابایمان میگوید: بچه به زن و زندگی ات بچسب. کی میخواهی بزرگ شوی؟ ول کن این سیاست بی پدر مادر را.

البته آقاجانمان آدم با ادبی است و ما نمیدانیم چرا این حرف بی ادبی را میزند؟

 

ما یک خانه داریم که یک خُرده کوچک است و ما هر چه میخواهیم بازی کنیم به در و دیوار میخوریم و همه ما را دعوا میکنند که : بچه اینجا خونست؛ نه باغ وحش.

بابایمان میگوید: شروین نکن اینجور،تازه قِستهای!! این قوتی!! کبریت تمام شده است.اما هروقت به خانه ی آقا جانمان میرویم خیلی بالا و پایین میپریم و هیچوقت به در و دیوار نمیخوریم و هیچ کس دعوایمان نمیکند. آنجا خیلی خوبست و ما هیچوقت دلمان نمیگیرد.

ما چند روز پیش به خانه ی یکی از فامیلهایمان رفته بودیم،دیدیم که اتاق بچه شان به اندازه ی همه ی خانه ی ماست.دیروز هم به خانه ی یکی دیگر از فامیلهایمان رفته بودیم و دیدیم که همه ی موکت هایشان پاره بود و وسایل خانه شان هم خیلی خراب بود.فکر میکنیم خدا تبعیز!! کرده است. البته معلم پرورشی ما میگوید:خدا همه ی بنده هایش را به یک اندازه دوست دارد ولی ما آن روز فهمیدیم که معلم پرورشی ما یک کمی دروغ گفته است.

من در دل خودم خیلی دوست دارم به خانه ی آن فامیلمان که خانه اش بزرگتر و نوتر است بروم ولی نمیدانم چرا اینجوری هستم.بابایمان هم میگوید: آن زمانها که در مبارکه در یک زیر زمین نمور با چهار تا کاسه و بشقاب شکسته بودم،کسی من را آدم حساب نمی کردو محل....بـیب....به ما نمیگذاشتند. بابایمان بعضی وقتها این شعر را میخواند که فکر کنیم با موضوی تبعیز در ارتبات !! باشد که برای شما مینویسیم تا نمره ی انشایمان هم بالاتر شود:

اگر دستم رسد بر چرخ گردون             از او پرسم که این چونست و آن چون؟

یکی را داده ای صد ناز و نعمت           یکی را قرص جو،آلــوده در خــــــــــون

 

بابایمان گاهی وقتها که سرخوش است و حقوقش را گرفته است،برای ما خاطرات مبارکه اش را تعریف میکند و ما کلی به بابایمان و بدبختی هایش میخندیم و دلمان وا!! میشود. بابایمان میگوید: آن روزها که ماشین نداشتیم و من با اتوبوس به مبارکه میرفتم و کلی ماشین عوض میکردم تا به مبارکه برسم به همراه کلی ساک و وسایل که مثل کولیها میشدم. البته بابایمان چیزهای دیگری هم تعریف میکند اما چون نمیخواهیم کسی به بابایمان بخندد و بابایمان را مسخره کند،آنها را نمیگوییم.

ما عکسهای جوانی بابایمان را که میبینیم و خود بابایمان را که الان میبینیم و داستانهای زندگی بابایمان را که میشنویم،می فهمیم که چرا بابایمان اِنقدر پیر و شکسته شده است و در دلمان به بعضی ها نفرین میکنیم،چون یکبار شنیده ایم که بچه ها دلشان پاکتر است و خدا حرفهایشان را بهتر گوش میکند،اما دوستمان میگوید: به دعای گربه سیاهه،بارون نمیاد!! و ما نمیدانیم ما گربه سیاه هستیم یا باران؟؟

 

و ما از این انشاء نتیجه میگیریم که:

پول اصلا چیز مهمی در زندگی نیست و باعث خوشبختی نمیشود و پول مثل چرک کف دست است که می آید و میرود و ما از فیلم های تلویزیون همیشه نتیجه میگیریم که: آدمهای پولدار همیشه بدبخت هستند  همیشه با هم دعوا میکنند و زن ها و شوهرهای پولدار، کارهای بد و زشت میکنند  اما آخر کار رسوا میشوند ولی آدمهای فقیر، با آنکه نان هم ندارند که بخورند ،اما خوشبختند و همیشه میخندند  و با هم مهربان هستند.

خلاصه اینکه ما میخواهیم وقتی که بزرگ شدیم ؛معلم شویم تا مثل بابایمان و آقا جانمان و همه ی اجدادمان،بی پول باشیم تا خوشبخت شویم.

 

در آخر انشایم یک عکس از وقتی که خیلی کوچک بودم و پدر و مادرم را خیلی اذیت کردم تا به اینجا رسیدم،میگذارم تا همه بچگیهای من را ببینند و لذت ببرند.

 

 

نوشته شده در ۳٠ بهمن ۱۳۸٩ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ توسط علی صدیقیان بیدگلی همراهــان ()

 

برای فرعون  سرنگون شده ی مصر و تمام فرعون های سرنگون شده و نشده ی عالم:

 

«پیش از شما بسان شما، بی شمار ها

با تار عنکبوت نوشتند روی باد:

کاین دولت خجسته ی جاوید؛زنده باد!!»

                دکتر شفیعی کدکنی

 

 

 

نوشته شده در ٢۳ بهمن ۱۳۸٩ساعت ۳:٢٢ ‎ب.ظ توسط علی صدیقیان بیدگلی همراهــان ()

نوشته شده در ۱٥ بهمن ۱۳۸٩ساعت ٦:۱٤ ‎ب.ظ توسط علی صدیقیان بیدگلی همراهــان ()

 

1.

به تازگی؛خواندن 2کتاب را به پایان برده ام. یکی:«ورونیکا تصمیم میگیرد بمیرد!!» نوشته ی «پائولو کوئیلو».

 پائولو کوئیلو،همان نیست که تازگیها چاپ و انتشار کتابهایش در ایران ممنوع شده؟! باور کنید من هر چه گشتم مطلب نامربوطی در این کتاب ندیدم.یا من چیزی متوجه نمیشوم یا آقایان خیلی متوجه میشوند یا هر 2 حالت یا هیچکدام.( اصلا به من چه،خوندم دیگه!!)

کتاب دوم،«سووشون» سیمین دانشور بود.سیمین زن جلال!!

پاراگراف آخر این کتاب را مینویسم برای آنها که نخوانده اند کتاب را یا آنها که خوانده اند و فراموش کرده اند یا آنها که خوانده اند و فراموش هم نکرده اند اما .....

«گریه نکن خواهرم!!در خانه ات درختی خواهد روئید و درختهایی در شهرت و بسیار درختان در سرزمینت و باد پیغام هر درختی را به درخت دیگر خواهد رسانید و درختها از باد خواهند پرسید: در راه که می آمدی،سحر را ندیدی؟!»

 

(ببینید دوستان،سیمین این کتاب را در سال 1348 نوشته،نبینم کسی این چند خط را به «زین العابدین بن علی» مفلوک یا «حسنی مبارک» بدبخت و یه عده دیگه ربط بده ها.یه بار دیگه سال 48 را در ذهنتان بیاورید.بله درست تشخیص دادید،کتاب؛علیه شاه ملعون نوشته شده. بله اینجوریاس دیگه!!)

این روزها هم «علویه خانم» صادق هدایت را میخوانم.(من چقدر بدم که کتاب این آدم بدها رو میخونم. )

..................................

2.

آقای «حاجی بابایی» عزیز،وزیر محترم آموزش و پرورش!!

خیلی دلم میخواست یک روز صبح که از خانه تان به محل کارتان در فلان ساختمان و بهمان خیابان تشریف میبرید،به یکی از کلاسهای درس من می آمدید.این کار چند فایده به حال شما و فرهنگیان داشت.

اول اینکه:به یاد می آوردید دورانی را که «چرخ روزگار» شما را بر صندلی وزارت ننشانده بودو معلمی ساده بودید،مثل من،مثل خیلی های دیگر.

و فایده ی دیگرش این بود که: این همه بخشنامه ی شیک و لوکس و در عین حال بدرد نخور صادر نمی کردید.

عکسهای پایین،برگه ی امتحانی یکی از دانش آموزان منست.دانش آموز اول دبیرستان که از فرط بیکاری در سر جلسه ی امتحان نوبت اول،به کشیدن نقاشی روی آورده است.

 

 

من فقط در این سالها یاد گرفته ام کمتر حرص بخورم،کمتر به روی خودم  بیاورم و با بی خیالی طی کنم،همین. البته هیچکدام از اینها را در 17 واحد دروس تربیتی دانشگاه فرا نگرفته بودم.

شمای وزیر،به جای من،چه میکنید با این صحنه ها و این  بی قیدیها که هر روز شاهد آن هستیم؟  درصد بالای قبولی از ما میخواهید که راندمان کارتان بالا برود؟ شما به این میگویید راندمان بالا؟!

جناب وزیر!!از میان4 نمره ی 20 که در 2 کلاسم داشتم 3 تای آنها مربوط به دانش آموزان افغانیم بودند.حتما از تظاهرات چند روز پیش  هموطنانشان در جلو سفارت ایران و علیه ایران خبر دارید.

وزیر بزرگوار!! 2 روی برگه ی این دانش آموز را وقتی به دیگر دانش آموزان نشان دادم،صاحب آن برگه چنان ذوقی کرده بود که باید بودید و میدیدید و از دید شما و همکارانتان،«دیوار کوتاه» و مقصر اصلی،همیشه معلمست و لاغیر!!

................................

3.

عکس زیر؛ترکیبی از 3 عکس است. 6 برادر که عکسی را به یادگار گرفته اند . به اضافه ی خواهر و مادرشان که آنها را هم در 2 عکس جداگانه،کنار اینها نشانده اند(اگر می بینید مادر،حالتی شبیه به قهر کرده ها دارد،به این دلیل است که عکس ها جدا از هم بوده اند)

 

اینها پدربزرگم و عمه و عموها و مادربزرگ مادرم هستند. از میان این 8 نفر،فقط 2 نفر سمت راستی در قید حیاتند و البته نه با این چهره ها.چهره هایی به مراتب شکسته تر از آنچه در عکس میبینید. اینها «خاندان بنی طباء» هستند.

دقیقا نمیدانم عکس اصلی مربوط به چه سالیست؟مکان عکس،خانه ی پدریشان است. همان خانه که به «خانه ی تاریخی بنی طباء» مشهور شده است.

...............................

پ.ن.1:

هدفم از بیان مطلب (1)،نه معرفی کتابها بود و نه آشنایی شما با نویسندگان آنها. کتابها که کتابهای معروفی هستند و نویسندگان هم معروفتر از خود کتابها.

فقط خواستم کتاب خواندنم را به رخ دیگران بکشم.(به جان خودم عین حقیقت را گفتم!!)

این روزها مد شده هر کسی کتابی را خوانده و نخوانده،پُز خواندنش را میدهد و در پی آن،پُز روشنفکری و متفاوت بودن از بقیه و پیف پیف بقیه چه بویی میدن و......

..............................

پ.ن.2:

اول قصد داشتم،مطلب(2) را به زبان طنز بنویسم،اما نشد. نه اینکه توانش را نداشته باشم،صحنه هایی به ذهنم هجوم آوردند که راه را بر طنز بستند.شما میتوانید عکس را از نگاه طنز ببینید و بخندید و بگذرید و یا با دیده ی تاثر و تالم.انتخاب با خودتان!!

در ضمن،نظراتی که شعارهای آبگوشتی: شما باید دانش آموزان را به درس، تشویق و به آینده امیدوار کنید و..... در آن باشد،با اعمال دموکراسی کامل،آن هم از نوع ایرانیش!! حذف خواهد شد.

...............................

پ.ن.3:

عکس مربوط به پست سوم را با دوربین از روی قاب عکس گرفته ام!! اگر کیفیتی در کار نیست به این دلیل است.

(پدربزرگم همونه که اون وسط وایساده و به من نگاه میکنه و میگه: علی جان!! تو باعث افتخار ما هستی،دمت گرم پسرم!!)

................................

پ.ن.4:

یا مطلبم رو نخونید یا کامل بخونید. یعنی چی که یه خط در میون خوندم و ..... مدل جدیده؟ کلی زحمت کشیدم بخدا.

 

 

 

نوشته شده در ٦ بهمن ۱۳۸٩ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ توسط علی صدیقیان بیدگلی همراهــان ()

Design By : Pars Skin