.......اگر بگذارنـــــــــد

علی صدیقیان بیدگلی



«هنوز هم نمی دانم هر سال که می گذرد، یک سال به عمرم اضا فه می شود یا یک سال از عمرم کم می شود . »                                                                       
                                                                                                                                 گاندی                                                                                     

                                                                                                                                               

مستخدم یکی از مدارسی که در آن تدریس دارم ، جوانکی است بیست و یکی دو ساله که فر هنگ رایج خانوادگی، او را مجبور به ازدواج زود هنگام کرده و ضرورتهای مالی بعد از ازدواج، او را مجبور به پذیرش مستخدمی کرده است ؛ اگر روز اول ورودت به مدرسه باشد ، او را با دانش آموزان اشتباه میگیری ، چهره ای کودکانه و اندامی نحیف .

« خط خوش» نعمتی است که خداوند به این جوان داده و به نظر می رسد که تعلیمی در کار نبوده و ژنها ، دست به دست هم داده اند و چنین معجزه ای را خلق کر ده اند .چند روز پیش، جمله ی بالا را در آبدار خانه ی مدرسه ، بر روی کاغذ ی بزرگ ، نوشته دیدم .کار خودش بود، همان مستخدم مدرسه ، خطی زیبا و جمله ای زیباتر ؛ آن را نوشتم تا برای پست بعدیم یعنی همین پست که به تو لدم مربوط میشد، از آن استفاده کنم .

و امشب شب تولد من است ؛ امشب 34 ساله میشوم و هر چه فکر میکنم ، نمی دانم در این 34 سال زند گی ام از آنچه که بر سرم آمده و  یا بر سرم آورده ام ، باید راضی باشم یا نه !  

را هنمایی که می رفتم دانش آموزان دبیرستانی، در نظرم چنان بزرگ بودند که آرزو داشتم هر چه زودتر به آنها برسم ، دلم میخواست مثل آنها کلاسورم را به زیر بغلم بزنم و به مدرسه بروم.در دبیر ستان ،هوای دانشجو بودن رهایم نمی کرد و چند مدت که از دا نشگاه گذشت آرزو داشتم ، شرایطم باز عوض شود ، اما به 30 سالگی که رسیدم انگار دلم می خواست که بر گردم ، به همان سالها که از آن فرار می کردم و می دانم که نمی شود ؛ قرار نیست که بشود!

 اولین فرزند،از 4 فرزند پدر فرهنگی و مادر خانه دارم بودم ؛ پدرم سومین فرزند خانواده ای پر جمعیت بود که مادر را هم در 3 سالگی از دست داده بود و مادرم فرزند اول خانواده ای متمول تر ؛ و پدر بزرگی که« نام و نان»  را یکجا برایشان به ارث گذاشت.( هنوز هم وقتی پدر بزرگم ، لفظ« مرحوم آقام» را بکار میبرد ، چشمانش برق می زند و ما میدانیم که تونل زمان ما را به 70 سال پیش خواهد برد و خنده های موذیا نه مان که یعنی باز شروع شد این داستانهای هزار و یک شب ؛ اینها چه ربطی به تو لدم داشت ؟! خودم هم نمی دانم!! )

فرزند اول بودن ، دردسرهای خاص خودش را دارد ؛ تا پدر و مادر با آزمون و خطا بزرگت کنند ،کم ضربه نمی خوری بعد ها هم که بزرگتر شدی ، توقعات از تو بالاتر ست.اما چاره ای نبود، تقدیر در این بود که فرزند بزرگ خانواده باشم!!!

من چندان آدم مذهبی نیستم ؛ از لحاظ اعتقادی ( البته اعتقاد های رایج و مرسوم این روزها )هم چندان معتقد نیستم،-اصراری هم ندارم خودم را مذهبی و معتقد نشان دهم.- اما به بعضی از اصول پایبندم و شاید که در این دنیای بی در و پیکر ، بیش از حد به بعضی چیزها پایبندم ، یکی از پایبندیها،  لقمه ی حلال است . پدرم فرهنگی بود و از زمانی که خودمان و تفاوتها را شناختیم ، دست به عصا راه میرفتیم ، هیچ کدام از خواهر ها و برادر ها نتوانستیم دانشگاه آزاد شرکت کنیم ،خیلی چیزها را نداشتیم ، اما لقمه ی نا پاک نخوردیم .لقمه هایی که خوردیم ما را به بیراهه نکشاند ؛ سالم زندگی کرده ایم،هرچند خیلی ها سبک زندگی ما را قبول نداشته اند-چنان که ما طرز زندگی آنها را قبول نداشته ایم-اصرار نداشته ایم در مناسبتهای مذهبی؛لباس سیاه  بپوشیم،نذری هم نداده ایم،خیلی کارهای عوام پسند و عوام فریب دیگر را هم نکرده ایم، اما از خیلی ها مسلمان تربوده ایم.پدر و مادر م از خیلی ها انسان ترند،شریفند، آزارشان به کسی نرسیده و حتی این خوب بودن زیاده از حدشان باعث شده بعضی جاها اذیت شویم،باعث شده خیلی ها از نجابت خانواده ام سوء استفاده کنند و ترک تازی کنند ، اما.......

همیشه سکانس پایانی فیلم «خیلی دور،خیلی نزدیک» را خیلی دوست داشته ام.آن زمان که آن دست، از بالای ماشین مدفون در میان شنها، به درون ماشین می آید، به همراه تابش آن نور معنوی و ........

من بارهاآن دستها را در زندگی ام دیده ام و یکبار آن دست ها مرا بغل کرد و به ساحل آرامش رساند.من به اثرات آن لقمه ها ایمان دارم.

در دوران دانش آموزیم همیشه جزء اولین ها بودم و همین باعث شده بود که ذهنم را برای چیزی بالاتر از« دبیری» آماده کنم و همین ذهنیات ساخته شده توسط خودم و مسائل غیر قابل ذکر دیگر، باعث شدکه دوران دانشگاه را بسیار بد طی کنم . دانشگاه دولتی کاشان درس خواندم و تحصیلم بیش از 4 سال طول کشیدو از آنجا که «تعهد دبیری» قبول شده بودم، بلافاصله پس از اتمام تحصیل به مبارکه آمدم( یعنی آورده شدم!!)سربازی هم نرفته ام-چون رشته ی ما سربازی نداشت-وقتی به اینجا آمدم، خیلی پاستوریزه بودم، خام بودم و این ده سال مرا پخته کرد، آنقدر پخته که بعضی جاها احساس میکنم دارم می گندم!!

در این 34 سال ، آنقدر بد زندگی نکرده ام که از مرگ بترسم، گناه کرده ام اما نه آنقدر که یاد مرگ، عذابم دهد. اگر مرگ تصمیم گرفت به سراغم بیاید، دل نگرانی چندانی ندارم.

شاید کسانی را رنجانده ام که باید حلالم کنند. من حتی بعضی وقتها دانش آموزان سالهای قبلم را که میبینم، ازآنها بابت بعضی از رفتارهایم حلالیت میطلبم.امروز هم از دانش آموزان سوم تجربی ام که احتمالا سال دیگر با هم نیستیم، حلالیت طلبیدم؛ عکس یادگاری گرفتیم و در دفتر 2 نفرشان چند جمله ای نوشتم و به خوبی و خوشی، کلاسمان را با هم تمام کردیم.

به آنها گفتم:« فلان همکار که دبیر سال قبلتان بود، چند روزیست که سکته کرده و در بخش مراقبتهای ویژه بستریست و یادمان باشد که گاهی ،حتی فرصت معذرت خواهی از یکدیگر را هم پیدا نمیکنیم.»( این جملات را به خودم هم گفتم!!)

از 18 سالگیم ، یعنی همان زمان که تعهد دبیری قبول شدم،دستم در جیب خودم بوده، مدیریت کرده ام، کم و زیاد کرده ام، تا رسیده ام به اینجا که روز گارم بد نیست، همه جوره بد نیست،هرچند گاهی مینالم اما در مجموع، راضیم.

نمیدانم سال دیگر هم فرصت خواهم داشت از 35 سالگیم بنویسم یا نه؟!چرا راه دور برویم؟ نمیدانم فرصت خواهم کرد بار دیگر نوشته هایم را به روز کنم یا نه؟!

این حدیث علی(ع) را یکبار دیگر هم در یکی از پستهایم نوشته بودم، باز هم مینویسم، چون خیلی زیباست،چون به دلم می نشیند:

«دنیا 2 روزست، یک روز به کام تو و روز دیگر علیه تو، پس آن روز که دنیا به کام توست، مغرور مشو و آن روز که علیه توست مایوس مباش!!»

.......................

پ ن 1: اجازه ی تبریک گفتن صادر شد!! ممنوعیت تبریک روز معلم شکسته شد.تبریک بگویید، هم لذت میبریم، هم عقده داریم.!!!


پ ن 2: به من چه مربوط که شخصی در روز افتتاح سایپا کاشان گفته:« اگر میخواهید استان شوید،طی سه چهار سال آینده ، جمعیتتان را به یک میلیون نفر برسانید!!» مرا چه به اینکه همان شخص گفته:«ماشین تیبا(همان مینیاتور تولید نشده ی سابق)ماشین جمع و جوریست و به درد خانواده های درست و حسابی نمیخورد و فقط به درد نیم چه خانواده ها میخورد!!

من که نباید نگران این حرفها و این افکار باشم،همان 24 میلیون ( کدام 24 میلیون واقعا؟؟!!) نگران باشند لطفا!!

امیدوارم عده ای رگ مرید و مرادیشان متورم نشود و هرسخنی را وحی منزل ندانند.

......................

بعد نوشت: سور پرایز همسرم 1 ساعت پیش ( 11 شب) به دستم رسید. کتابی خوش فرم و خوش دست از اشعار فریدون مشیری عزیز و با ارزشتر از هر هدیه ی دیگر. این روز ها که دنیا به کام منست یادم باشد،مغرور نشوم.....

از همین کتاب تقدیم به همسر عزیزم:

«دوستت دارم» را من دلاویزترین، شعر جهان یافته ام.

 

نوشته شده در ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ٥:٥٩ ‎ب.ظ توسط علی صدیقیان بیدگلی همراهــان ()


نمیدانم از کجا باید شروع کنم؟حتی اعتراف به آنچه که رخ داده نیز، دردناک و جانفرساست، چه برسد به درگیر بودن با این موضوع. حقیقت امر آنست که من معتاد شده ام.لطفا حس انزجارتان را نسبت به من کنترل کنید، تا آخر متن را بخوانید، شاید به من حق بدهید.(مینویسم در حالیکه شرم دارد مرا  میکشد!!!) 

و مثل همه ی به دام افتادگان، اینکار کاملا تفریحی و تفننی آغاز شد، اگر روزهای اول،کسی چنین وضعیتی را برایم پیش بینی میکرد،با پوزخندی از کنارش میگذشتم، اما نمیدانستم، آهسته آهسته در این دام می افتم.

فرهنگی باشی و چنین شده باشی!!پس وای به حال اجتماع، اگر همچون منی راهنمای آن جامعه باشد.چقدر حرفهایم تکراری خواهد بود اگر از "رفیق ناباب" بنویسم که مرا از راه به در کرد و.......

صبحها قبل از رفتن به مدرسه، اگر سراغش نروم تا عصر خمارم!!حتی تعطیلات عید هم، با هزار زحمت و با هزار ترس و لرز، خودم را به ..... میرساندم و چقدر در آن فضا دسترسی به...... سخت بود.حتی شبها که همسرم خوابست، دور از چشم او،باز بساط عیشم را  میگسترم و ......چقدر نقطه چین بگذارم؟ شرم دارم!!

چه هزینه ها که صرف نکردم در این مدت، هزینه هایی که میتوانست صرف مسافرت و تفریح و رفاه خانواده ام شود.در حالی این نوشته ها را مینویسم که همچنان بساط.... برپاست. نمیدانم چه کنم؟!نمیدانم رهایی از دام این اعتیاد لعنتی ، امکان پذیر هست یا نه؟ اثرات سوء مصرف خودش را نمایان ساخته،کم خوابیهای مداوم و چشمان پف کرده در محیط کار و اعصابی به هم ریخته!!لطفا کمکم کنید دوستان!!

 

بله، اعتراف میکنم که به «اینترنت» و «وب گردی» معتاد شده ام،آن دوست ناباب هم کامپیوترم بود که از راه به درم کرد.گستردن بساط عیش هم، روشن کردن کامپیوتر بود.اینکه ذهنتان منحرف است به خودتان مربوط است!!!گفتم در عید، دسترسی سخت بود، اما نگفتم به چه چیزی.منظورم کارت اینترنت بود.صرف هزینه هم هزینه های اینترنت وتلفن بود.حتما میپرسید اگر ریگی به کفشت نیست پس داستان تفننی بودن چیست؟مگر آدم نمیتواند، ابتدا تفننی سراغ اینترنت برود و بعد معتادش شود؟؟! بد وبیراه نگویید لطفا!!ذهن خودتان مشکل دارد!مثبت اندیش نیستید که اینگونه فکر میکنید .

............

پ ن 1:اموز صبح که از خواب بیدار شدم، حسی شبیه به حس «مردم آزاری»در وجودم به تلاطم در آمده بود،بسیار فکر کردم که چه کنم تا آرام شوم، این ایده به ذهنم رسید و بینواتر از شما دوستان وبلاگی پیدا نکردم.کلا حس خوبی بود،احساس سبکی به همراه حس پدر سوختگی!!(کارتن پسر شجاع را یادتان هست؟آدمهای(حیوانات) بدجنس ِکارتن، قبل از انجام بدجنسیشان، چشمشان، برق رذالت میزد، من اکنون اینگونه ام!!)

 

پ ن 2 :خواستم انتقادی ننویسم،خواستم متفاوت بنویسم،عفت کلام داشته باشید، فحش ندهید لطفا!!

 

پ ن 3:من خوبم، من بزرگوارم، فقط یک کم معتادم،مجرم که نیستم، بیمارم،من من......

نوشته شده در ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ توسط علی صدیقیان بیدگلی همراهــان ()


1

فردا دوازدهم اردیبهشت ماه  است. همان دوازدهم اردیبهشت کذایی، روز معلم را میگویم.روزی که بناست-یعنی بنا بود-معلم، قدر ببیند و بر صدر نشیند،اما نشد، یعنی نخواستند که بشود.به نظرم باید این روز را از این پس، روز«توهین مضاعف، تحقیر مضاعف»بنامند. معلمی که 364 روز سال را خرد میشود، لجن مال میشود، مچاله میشود؛همین یک روز را هم نمیخواهد.نمیخواهد اردیبهشت ماه که شروع میشود، وزیری که میل به زیاد دیده شدن  در وجودش موج میزند، مدام از ارائه ی تسهیلات به نیروهایش سخن بگوید، درحالیکه بسیاری از ادارات و ارگانها، آرام و بی سر وصدا، چند برابر این تسهیلات را  ارائه میدهند و آب هم از آب تکان نمیخورد-که البته باید هم چنین باشد-اینکه در بوق وکرنا کنیم و در دهان عده ای بیخبر از همه جا بیندازیم که کلیه ی مطالبات فرهنگیان تا فلان ماه پرداخت خواهد شد؛ نه تنها نباید باعث افتخار باشد که اگر ذره ای عزت نفس در وجودمان باشد ، باید که شرممان شود ، باید که معنی مطالبات را در ذهنمان مرور کنیم و بفهمیم طلب عقب افتاده ای را دادن ، پز دادن نمیخواهد، شرمساری میخواهد!!!!

دیروز وبلاگ  برخی از دوستان فرهنگی   که اشاره ای به این روز داشته اند را مرور میکردم،چیزی جز یاس و ناامیدی در آنها ندیدم، امواج منفی صادر شده از این نوشته ها تا اعماق جان انسان نفوذ میکند.اگر کمی فکر کنیم خواهیم دید که این فضای حاکم بر آموزش و پرورش ما، نتیجه ای جزسستی و رخوت کل جامعه در بر نخواهد داشت. فرزند شما وقتی چندین ساعت  از شبانه روز را در چنین محیطی یگذراند، بدون شک این بی حسی و کرختی در وجودش رسوب خواهد کرد. شما فیلمهای خارجی را که در فضای مدارس میگذرد، ببینید؛ انرزی از در و دیوار آن میبارد،دانش آموزانی که از زور تمیزی صورتشان برق میزند و معلمانی خوش پوشتر و شادابتر از دانش آموزان .ولی ما همچنان درگیر آنیم که اگر دبیری با لباس آستین کوتاه به مدرسه آمد و ارکان عرش را به لرزه در آورد، سریعا با ارائه ی گزارشی وتذکری،این ثُلمه را جبران کنیم و اگر احیانا همکار خانمی، دانسته یا نادانسته، تار مویی را نمایان کرد، انگ هایی به او بچسبانیم که تا سالها نتواند سرش را بلند کند.

در جامعه ی ما فقر فرهنگی ،بیداد میکند،بر در و دیوار کلاسهای درس، پدیده ی شعار نویسی امری رایج است و چه کسی بی خطر تر از معلم و صد البته خانواده ی او!!!!یکبار دیگر فضای مدارس خارجی را در ذهنتان مجسم کنید لطفا!!!

بعضی جملات را از بس که شنیده ایم  -و بی دلیل به کار برده ایم تا به دیگران بفهمانیم که زیاد میدانیم-نخ نما و مستعمل شده اند، این جمله یکی از آنهاست:


«کسی را که خوابست میتوان بیدار کرد،وای به حال کسی که خودش  را به خواب زده باشد»

بدا به حالمان اگر خودمان را به خواب زده باشیم، اروپا سالهاست که چرت بعد از جنگهای جهانی اش را پاره کرده و ما همچنان لذت میبریم از اینکه ،خودمان را به خواب  بزنیم و تقلای دیگران را برای بیدار کردنمان ببینیم و لذت ببریم!!!!


لطفا کسی  روز و هفته ی معلم را به من تبریک نگوید،من شرم دارم از اینکه در این جامعه ، فرهنگی ام، من امنیت ندارم،آرام نیستم،شان ندارم، منزلت ندارم.لطفا کسی به من تبریک نگوید!!!

...................

2

چند ماه پیش در یکی از پستهایم ، اشاره ای داشتم به اینکه تیمهای ایرانی ، تیمهای اعراب را شکست داده اند و شعری از فردوسی نوشتم که به مذاق خیلی ها  خوش نیامد و مرا به دریافت القابی چون فاشیست ونزاد پرست، مفتخر کردند!!


4شنبه ی هفته ی قبل، در جریان بازی  دو تیم ذوب آهن اصفهان و الاتحاد عربستان،تماشاگران ایرانی،پرچمی را در دست داشتند که بر روی آن به 3 زبان فارسی و عربی وانگلیسی،نوشته شده بود:"خلیج همیشه فارس" و اینکار،تلافی اقدام چند هفته قبل تیم العین امارات بود که در جریان بازی با سپاهان ،لغت مجعول "خلیج ع ر ب ی" را بر روی پارچه نوشته ای در ورزشگاه به نمایش گذاشته بود و تلویزیون امارات هم به کرات این تصاویر را نشان داد. در روز بازی ذوب آهن، ناظر اردنی (عرب) مسابقه، به مدت 6دقیقه،جریان  بازی را قطع کرد تا به مسئولین و تماشاگران ایرانی بفهماند که این نوشته باید جمع شودو حتی تهدید به قطع کامل مسابقه و اعلام نتیجه به نفع تیم عرب کرد!!!


بر اینکار  دو ایراد واردست .

نخست اینکه:چرا در بازی سپاهان چنین اتفاقی نیفتاد  و کسی تهدید به قطع مسابقه نکرد؟؟!!

و دوم اینکه:طبق قوانین فیفا،هرگونه شعار،نوشته و حتی حرکتی که نشاندهنده ی رفتار نژاد پرستانه  باشد؛ در ورزشگاهها ممنوع است، اما نام "خلیج فارس" نامیست که در سازمان ملل و یونسکو به ثبت رسیده و بنابراین اشاره به آن نمیتواند نژاد پرستانه باشد. رفتار اشتباه و نژاد پرستانه از آن ناظر عربیست که رگ ناسیونالسم عربی اش  چنان متورم شده که میخواهد قانون را دور بزند!!

و به یاد داشته  باشیم که فقط چند روز پیش "روز ملی خلیج فارس" بود ، اما آنان که در فکر اصلاح ساختار دنیا هستند، فراموش کردند که این ساختار غلط را اصلاح کنند!!

ایران، این گربه ی ملوس و مخملین را سالهاست که می آزارند، هم از درون   و هم از بیرون  و شاید حق دارند بیرونیها، وقتی بی تفاوتی بزرگان ما را میبینند.

شاید بهتر باشد خلیج فارس را به دیگران بدهیم تا راحتتر بتوانیم به فلسطین و لبنان و برادر هوگو و فیدل  و مورالس برسیم!!!



دوستانی که رگ روشنفکریشان چنان میزند که دیگران را متعصب و فاشیست میدانند، بدانند علاقه به وطن،  تحجر و واپس گرایی نیست. انگار قرار نیست، افراط و تفریطهای تاریخی ما ، دست از سرمان بردارد، گاهی چنان متحجر و گاهی چنین روشنفکر نما!!

آن زمان که"جمال عبدالناصر" اول بار ایده ی "پان عربیسم" را مطرح کرد، ما خواب بودیم وهنوز خوابیم، باید که بیدار شویم؛ شاید که وضعمان کمی بهتر شود!


..........................


پ ن 1: تکریم یک فرهنگی را در اینجا ببینید( دوست و همشهری عزیزم، مهدی منیری که 9 سال از بهترین سالهای عمرش را با شرایطی به مراتب سخت تر از من در شهرستان محروم چادگان به سر برد، اکنون که به شهر خود بازگشته، اینچنین تکریم میشود!!)


پ ن 2: از دید من ، حساب اعراب ایران از اعراب حاشیه ی خلیج جداست. نمیدانم آنها عرب ایرانی اند یا ایرانی عرب، اما مهم اینست که ایرانی اند.


پ ن 3: این روز ها با دلیل و بی دلیل ، این شعر قیصر بر زبانم جاریست:


حال ما خوبست، مثل حال گل!!          حال گل در چنگ چنگیز مغول!!!

........................


شنبه 11 اردیبهشت1389 ساعت: 22:40 توسط:........
سلام
شما نیاز ندارید ازتون تجلیل کنند ما نیاز داریم از شما تجلیل کنیم
کاش میدانستی که در اوج اسمانها صدایت میزنند
کاش میدانستی گل باغها در داستان توست
کاش میدانستید همانهایی را که میگویی طفل دبستانی تو بودند
انروز تویادمان دادی که......ای کاش معلم خوبیها باشیم تا همه عالم برای مان طلب مغفرت کنند از کدام جاده بگذریم که به مقصد برسیم بدون معلم
معلم خداست انروز که مرا درس اموخت
معلم پیامبر است انروز که مرا طرز زندگی کردن اموخت
ومعلم مولایم علی است
بدان به کدام تکیه گاه تکیه کردی وچه عنوانی با خود داری
من با تمام وجود اینروز را بهت تبریک میگویم
ما دستان معلم خیر را میبوسیم

نوشته شده در ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ۱٠:۱۱ ‎ب.ظ توسط علی صدیقیان بیدگلی همراهــان ()



ای بازیگر گریه نکن، ما هممون مثل همیم.                                                                                             

صبحا که از خواب پا میشیم، نقاب به صورت میزنیم.

یکی« معلم» میشه و یکی میشه «خونه به دوش» ،                                                  

یکی «ترانه ساز» میشه، یکی میشه «غزل فروش».

کهنه نقاب زندگی، تا شب رو صورتهای ماست،

گریه های پشت نقاب، مثل همیشه بی صداست.

هر کسی  هستی یه دفعه، قد بکش از پشت نقاب،

 از رو نوشته حرف نزن ، رها شو از پیله ی خواب.

نقش یک دریچه رو ،رو میله ی قفس بکش ،

برای یک بار که شده جای خودت نفس بکش.

کاشکی میشد تو زندگی ،ما خودمون باشیم و بس،

تنها برای یک نگاه ، حتی برای یک نفس.

تا کی به جای خود ما، نقاب ما حرف بزنه ؟

 تا کی سکوت رو، رَج  زدن ،نقش نمایش منه؟

...............

میخوام همین ترانه رو، رو صحنه فریاد بزنم،

نقابمو پاره کنم  جای خودم داد بزنم........                        

پ ن: شعر نقاب با صدای سیاوش قمیشی. و شعری از یغما گلرویی  ،کتاب پرنده بی پرنده (با تشکر از دوست خوبم آقای سجاد رشیدی، که نام شاعر و نام کتاب را در اختیارم قرار داد.)                                      

نوشته شده در ٤ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ توسط علی صدیقیان بیدگلی همراهــان ()

Design By : Pars Skin