.......اگر بگذارنـــــــــد

علی صدیقیان بیدگلی




به :ف.ح، به خاطر تمام حقارتهای ریشه دوانده در تار و پود وجودش:

1

بیزارم از تمام رفیقان نارفیق،

اینها چقدر فاصله دارند،تا رفیق!

 

من را به ابتذال نبودن کشانده اند،

روح مرا به مسند پوچی نشانده اند.

تا این برادران ریا کار زنده‌اند،

این گرگ ‌سیرتان جفاکار زنده‌اند،

یعقوب درد می‌کشد و کور می‌شود، 

یوسف همیشه وصله‌ی ناجور می‌شود.

اینجا نقاب شیر به کفتار می‌زنند،

منصور را هر آینه بر دار می‌زنند.

اینجا کسی برای کسی، کس نمی‌شود ،

حتی عقاب در خور کرکس نمی‌شود.

جایی که سهم مرگ جز تازیانه نیست ،

حق با تو بود، ماندمان عاقلانه نیست.

ما می‌رویم چون دلمان جای دیگر است ،

ما می‌رویم هر که بماند مخیر است.

ما می‌رویم گر چه ز الطاف دوستان ،

بر جای‌جای پیکرمان زخم خنجر است.

ما می‌رویم مقصدمان نامشخص است ،

هر جا رویم بی‌شک از این شهر بهتر است.

از سادگیست گر به کسی تکیه کرده‌ایم ،

اینجا که گرگ ،با سگِ گله برادر است.

ما می‌رویم ماندن با درد فاجعه است ،

در عرف ما نشستن یک مرد فاجعه است.

..........................................

2

کوچکترید از آنکه مرا زیر و رو کنید

حتی اگر هر آنچه که دارید رو کنید.

کوچکترید ازآن که بدانید من کی ام

از کوهها نام مرا پرس وجو کنید.

ای بادهای سرد مخالف ! منم درخت

باید که ریشه های مرا جستجو کنید.

ای بادهای سرد مخالف ! من ایستاده ام

این سینه ام که خنجرتان را فرو کنید.

من ریشه در شقایق پرخون ، نشانده ام

گلهای سرخ باغ مرا خوب ، بو کنید .

برمن مباد ؛ تیغ شما زخمی ام کند

شاید به خواب ، مرگ مرا آرزو کنید.

نوشته شده در ٢۸ تیر ۱۳۸٩ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ توسط علی صدیقیان بیدگلی همراهــان ()


قبل از سلام بگم که امروز عشقم کشیده،«چاله میدونی» حرف بزنم و بنویسم.میدونید میخوام مردمی باشم،این روزا  نون تو مردمی بودنه،نمی بینید چه آدمای مردمیِ باحالی داریم؟ خُب منم یکی مثل اونا،طوریه مگه؟!

خدمت همه ی آقایونها و بانوانهای محترم و محترمه،سلام عرض میکنم.سلامم به هَمَست،چه با معرفتا،چه نیم چه معرفت دارا و چه اونایی که معرفتو بوسیدنو گذاشتن کنار. حتماً میپرسید این 3 دسته کیان؟ میگم خدمتتون.

با معرفتا اونان که این چَن وَخ!! که نبودم،هِی خصوصی و عمومی،کامنت گذاشتن و میخواسّن ببینن این خادم ملت چشه؟زندس،مُردس؟

نیم چه معرفت دارا  اونان که اومدن و سر زدن،اما با چراغ خاموش!! نمیدونم فک کردن اگه نظر بذارن، شصخیتشون!! خورد میشه یا حال نداشتن؟

بی معرفتام که دیگه اسمشون روشونه، اونان که اصلا نیومدن ببینن،این فَدَوی،زندس؟ مُردس؟ رو به قبلس؟ چه مرگشه اصلا؟

 

جونم برادون بگه که یه مدّتی،دِپرِست شده بودیم(دپرست یعنی: شدیداً دپرس؛ یعنی؛فوق العاده آدم مزخرف!!/deprest:very very depress) با اینکه مسافرت بودیم، آدم نمی شدیم، هِی حوصله نداشتیم،هِی به در و دیوار گیر میدادیم و اینا،تازه یه چیز دیگم باعث دپرست بیشتر ما شده بود،یه دوستی داشتیم،ما رو دعوت کرده بود بریم خونش ولی خب نتونسّیم بریم،خلاصه  ما هم دلمون گنجیشکی،خیلی یه جوری شدیم. خلاصه حال نداشتیم، گفتیم زورمون به بقیه که نمیرسه،به خودمون و وبلاگمون که میرسه،آقا زدیم و وبلاگو تعطیلش کردیم.رفتیم بیدگل،اومدیم شمال،برگشتیم بیدگل،اومدیم مبارکه، یه کم آدم شدیم ولی هنوز قاطی داریم.

 

البت مشکل از خودمونه ها،و گرنه همه چیز خوب و با حاله، سهام عدالتمونو گرفتیم، تورّمو واسمون یه رقمی کردن،یارانه ها رو پرداخت کردن،حقوقمونو 6% اضاف کردن، تازه بیمه ی طلائیم داریم، حالا درسته که هنوز رنگشم ندیدیم ولی خب 4 ماهه از حقوقمون که کم میکنن. جیب ما و دولت نداره که، جیب ما جیب دولته،جیب دولتم، خزانه ی بعضیا،این حرفا نیس که!!

35 هزار تومن تو ماه به حقوقمون اضاف شده، حق ضعیفه(حق عائله مندیو این سوسول بازیارم نداریما)3 هزار تومن تو ماه اضاف شده،یعنی مادر بچه ها،نسبت به پارسال روزی 100 تومن بیشتر حق داره خرج کنه!!

خلاصه، در این کشور ،همه باهم برابرن،فقط بعضیا برابر ترن!!

حالا من که نمیتونم با اینهمه نعمت،با اینهمه حالی به حولی،بد بگم از اوضاع.خداییش میتونم؟ دِ  نمیتونم،یعنی وِژدانم راضی نمیشه،تازشم اَژنویا ،وبلاگمو میخونن،بعد مثلا «مسعود بهنود» و دارو دَسَّش و بی بی سی فارسی و بقیه، تو VOA از حرفای من استفاده میکنن،خُب نمیشه که بیام آب به آسیاب دشمن بریزم.

چی؟ ماهواره؟ ماه  واره؟من؟ کِی؟ کجا؟ بله؟! فارسی وان؟؟ تاتیانا؟ سالوادور؟ ( الــو،الــو،حاجی به گوشم،سیّد،سیّد،علی..... من صدا ندارم،الــو،       الــو،       بــــوق  ،       بـــــوق......)

 

اولش میخاسّم، از مسافرتم واستون بگم ولی بعد دیدم با سفر نامه ی عیدم فرقی نداره که. فقط 4 تا فرق کوچولو داره که اگه بخواین اون فرقا رو مینویسم براتون!!

اولیشو که نمیتونم بگم،خصوصیه. دومیشم روم نمیشه بگم،خجالت میکشم. سومیشم تا الان یادم بودا، یادم رفت یهو. ولی چهارمیشو میگم واستون:

آقا ، ما یه دوربین هندی کمِ خوشگل خریده بودیم،خیلیم ندید پدید بودیم دیگه، اون وَخ چون تو مملکت گل و بلبل ما نمیشه خریدی کرد که توش هپولی هپو نباشه،این کیفشو تو همون فروشگاه بالا کشیده بودن و به روی مبارکم نیاورده بودن،مام گاگول، خلاصه ما این دوربینو با جعبش جابجا میکردیم ،تازه دفترچه راهنما و سی دی و کلی سیم و تشکیلاتم تو این جعبه هه بود. اگه کسی تابسّونی اومد شمال و یه آدم دید که هِی الکی،دوربین دسّش بود اونم با جعبش،اون آدمه من بودم.

آقا این دوربین یه زوم داشت خیلی قوی،مام به بهانه ی فیلم برداری از گل و درخت و دریا،هِی زوم میکردیم رو ملت،که اگه کسی میفهمید یا هُلمون میداد تو درّه یا مینداختمون تو آب. حالا ما خودمون هیچ ،دوربینمون چی؟! میدونید چِقد  تو کلاسا،چرت و پرت ،بلغور کرده بودیم تا پولش جور شده بود؟

خداییش حال میکنید وبلاگمو میخونیدا!! مگه نه؟

 

خب کجا بودیم؟ آهان،راستی یه عده،هِی برای ما کامنتای مسخره میذارن،ما به اونا میگیم که:

اِنقد    کامنت    بذارید    تا     کامنتدانتان      پاره شود.

(این جمله رو ،آروم و شمرده بخونید که جملش خیلی مردمی و اینا بشه دیگه،دمتون گرم.)

 

یه چیز همینجوری یادمون افتاد،گفتم بگم براتون،حالا که دور همیم:

آقا ،ما یه آشنایی داریم،حالا این آشنا بیدگلیه یا شمالی یا مبارکه ای ؛نمیگم اینارو.چرا نمیگم؟؟ آها سوال خوبی بود،واسه اینکه تو جامعه ی اسلامی،حفظ حرمت  آدما خیلی مهمه،شما نون شب نداشته باش ولی حرمت و کرامت آدما رو رعایت کن.بله اینجوریاس دیگه،نمیتونم شهرشو بگم. حالا تازه اومدمو گفتم بیدگلیه، به چه دردتون میخوره؟ نمیگم ،دیگه اصرار نکنید.

خلاصه،364 روز سال،ملت از در و دیوار خونه ی این آدم بالا میرن و حرفای بی ادبی میزنن.(بابا؛زن و بچه ی مردم اینجان،نمیتونم که اون حرفاشونو بنویسم که)یه کم اعضای مذکر و مونث اون آقا رو اِسماشونو میارن و اون آدمو پول میکنن ومیرن ،این مال 364 روز سال،یه روزم تو سال، ملت از در ودیوار این خونه بالا میرن ولی اینبار حرفای بد به اون آقاهه  نمیزنن،آخه میان گوشت نذری بگیرن،نمیشه که حرف بد بزنن. میشه؟ فقط گاهی به هم دیگه حرفای زشت میزنن،اونم وقتیه که از سر و کول هم بالا میرن،دوستن با هم؛همینجوری میگن،منظوری که ندارن.

خلاصه خیلی خوبه فیلمش،گفتم حالا که نمیتونید فیلمشو ببینید، خودم واستون تعریف کنم.

 

راستی،اون روزی که برزیل تو جام جهانی حذف شد،ما بیشتر دپرست شدیم،حالا  این اسپانیا و هلند فینالن باشن ،این نمیدونم 8 پاست،10 پاست چیه،واسه خودش حرف میزنه،ولی واسه ما برزیل قهرمانه. حالا حذف شد که شد،فدای سرتون. تازه ما با برزیل دوستیم،اصلا با آمریکای جنوبی دوستیم،واسه خاطر«هوگو» و «مورالس» و «فیدل»هم که شده،برزیل قهرمانه؛اون وَخ چون من خیلی مردمی و محبوبم و چون چاله میدونی حرف میزنم و از زبون توده ی ملت صحبت میکنم،حتما شمام طرفدار من و برزیلید دیگه.

یه خاطرم از خودم و محبوبیتم یادم اومد،حیفه نگم براتون:

آقا ما تو یه سفرای خارجیمون،یه دختر بچه ی 4-5 ساله دیدیم؛هی ما رو با دست به نَنَش نشون میداد و  میگفت:« اَگَل بُگذالَن، اَگَل بُگذالَن....»پرسیدیم چی میگه این؟ مترجممون گفت،میگه:« اگر بگذارند،اگر بگذارند....». فهمیدیم وبلاگ ما رو همه میخونن و همه جا میشناسن.

 

از جام جهانی حرف زدم یه چیز دیگه یادم افتاد:

آقا ما واسه پاچه خواری انتقالیمون که میریم اینور اونور تو اداره ها،هِی فرت و فرت ما رو عین توپ جام جهانی،از این اتاق به اون اتاق پاس میدن،خیلی خوبه بازیشون،گاهی پاسکاریا ظریف و نازن،از« تیکی تاکا»ی اسپانیا هم بهتره،گاهی هم با یه شوت محکم و حساب شده ما رو تا پشت درای اداره رایی میکنن خونه. حالا با اینهمه استعداد پاسکاری ،چرا ما نرفتیم جام جهانی،اینو دیگه نمیدونم؟!!

 ما هِی یاد آفریقای جنوبی و ماندلا و آپارتایت!!! میافتیم. بعدش خدا رو شکر میکنیم که چه خوبه تو مملکت ما آپارتایت اصلا وجود نداره،هممون مثل دندونه  های شونه با هم برابریم.کلاٌ خیلی همه چیز خوبه دیگه.

 

خیلی حرف زدم.خلاصه که اومدم بمونم،محکمم بمونم و اَگه شد، یه مشت محکمم تو دهن زور گویان و یاوه گویان شرق و غرب عالم بزنم. تنهام نذاریدا.

 هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم!!

نوشته شده در ٢٠ تیر ۱۳۸٩ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ توسط علی صدیقیان بیدگلی همراهــان ()


خجسته باد نام خداوند، نیکوترین آفریدگاران

که تو را آفرید.

از تو در شگفت هم نمی توانم بود،

که دیدن بزرگیت را، چشم کوچک من بسنده نیست:

مور، چه می داند که بر دیواره ی اهرام می گذرد،

یا بر خشتی خام.

تو، آن بلندترین هرمی که فرعونِ تخیّل می تواند ساخت

و من، آن کوچکترین مور، که بلندای تو را در چشم نمی تواند داشت .

***

درشتناک چون خدا بر کائنات ایستاده ای

و زمین، گویچه ای ست به بازی ،در مشت تو

و زمان ،رشته ای آویخته از سر انگشت تو

و  رودِ عظیم تاریخ، جوباری

که خیزاب امواجش،

از قوزکِ پایت در نمی گذرد

وز بند شمشیرت، سرِ فرعونان، آویزان.

 *** 

پایی را به فراغت بر مریّخ، هِشته ای

و زلالِ چشمان را با خون آفتاب، آغشته

ستارگان را با سرانگشتان، از سرِ طیبَت، می شکنی

و در جیب جبریل می نهی

و یا به فرشتگان دیگر می دهی

به همان آسودگی که نان توشه ی جُوینِ افطار را به سحر می شکستی

یا، در آوردگاه،

به شکستن بندگان بت، کمر می بستی

 *** 

چگونه این چنین که بلند، بر زبََرِ ما سوا ایستاده ای

در کنار تنور پیرزنی جای می گیری،

و زیر مهمیز کودکانه بچّگان یتیم،

و در بازارِ تنگِ کوفه...؟

 *** 

پیش از تو، هیچ اقیانوس را نمی شناختم

که عمود بر زمین بایستد...

پیش از تو، هیچ خدایی را ندیده بودم

که پای افزاری وصله دار به پا کند،

و مَشکی کهنه بر دوش کشد

و بردگان را برادر باشد.

آه ای خدای نیمه شب های کوفه ی تنگ.

ای روشن ِ خدا

در شب های پیوسته ی تاریخ

ای روح لیلة القدر

حتّی اذا مَطلعِ الفجر

اگر تو  نه از خدایی

چرا نسل خدایی حجاز «فیصله» یافته است...؟

نه، بذرِ تو، از تبار مغیلان نیست...

 *** 

خدا را، اگر از شمشیرت هنوز خون منافق می چکد،

با گریه ی یتیمکان کوفه، همنوا مباش!

شگرفیِ تو، عقل را دیوانه می کند

و منطق را به خود سوزی، وا می دارد

 *** 

خِرَد به قبضه ی شمشیرت بوسه می زند

و دل در سرشک تو، زنگارِ خویش، می شویَد

اما:

چون از این آمیزه ی خون و اشک

جامی به هر سیاه مست دهند،

قالب تهی خواهد کرد.

***

 شب از چشم تو، آرامش را به وام دارد

و توفان، از خشم تو، خروش را.

کلام تو، گیاه را بارور می کند

و از نـَفـَست گل می روید

چاه، از آن زمان که تو در آن گریستی، جوشان است.

سحر از سپیده ی چشمان تو، می شکوفد

و شب در سیاهیِ آن، به نماز می ایستد.

هیچ ستاره نیست که وامدارِ نگاه تو نیست

لبخند تو، اجازه ی زندگی ست

هیچ شکوفه نیست کز تبار گلخند تو نیست

***

 زمان، در خشم تو، از بیم ،سِترون می شود

شمشیرت به قاطعیّتِ «سِجیّل» می شکافد

و به روانی خون، از رگ ها می گذرد

و به رسایی شعر، در مغز می نشیند

و چون فرود آید، جز با جان بر نخواهد خاست

***

 چشمی که تو را دیده است، چشم خداست

ای دیدنی تر

گیرم به چشمخانه ی عَمّار

یا در کاسه ی سر بوذر

***

 هلا، ای رهگذاران دارالخلافه!

ای خرما فروشان کوفه!

ای ساربانان ساده ی روستا!

تمام بصیرتم برخی چشم شمایان باد

اگر به نیمروز، چون از کوچه های کوفه می گذشته اید:

از دیدگان، معبری برای علی ساخته باشید

گیرم، که هیچ او را نشناخته باشید.

***

چگونه شمشیری زهراگین

پیشانی بلند تو، این کتاب خداوند را، از هم می گشاید

چگونه می توان به شمشیری، دریایی را شکافت!

***

 به پای تو می گریم

با اندوهی، والاتر از غمگزایی ِعشق

و دیرینگیِ غم

برای تو با چشمِ همه ی محرومان، می گریم

با چشمانی: یتیم ِ ندیدنت

گریه ام، شعر شبانه ی غم توست...

***

 هنگام که به همراه آفتاب

به خانه ی یتیمکان بیوه زنی تابیدی

وصَولتِ حیدری را

دستمایه ی شادی کودکانه شان کردی

و بر آن شانه، که پیامبر پای ننهاد

کودکان را نشاندی

و از آن دهان که هَرّای شیر می خروشید

کلمات کودکانه تراوید،

آیا تاریخ، به تحیّر، بر دَرِ سرای، خشک و لرزان نمانده بود؟

در اُحُد

که گلبوسه ی زخم ها، تنت را دشتِ شقایق کرده بود،

مگر از کدام باده ی مهر، مست بودی

که با تازیانه ی هشتاد زخم، برخود حدّ زدی؟

***

 کدام وامدار ترید؟

دین به تو، یا تو بدان؟

هیچ دینی نیست که وامدار تو نیست

***

 دری که به باغ ِ بینش ما گشوده ای

هزار بار خیبری تر است

مرحبا به بازوان اندیشه و کردار تو

***

شعر سپید من، رو سیاه ماند

که در فضای تو، به بی وزنی افتاد

هر چند، کلام از تو وزن می گیرد

وسعت تو را، چگونه در سخنِ تنگمایه، گنجانم؟

تو را در کدام نقطه باید به پایان برد؟

تو را که چون معنی نقطه مطلقی.

الله اکبر

آیا خدا نیز در تو ، به شگفتی در نمی نگرد؟

فتبارک الله، تبارک الله

تبارک الله احسن الخالقین

خجسته باد نام خداوند

که نیکوترین آفریدگاران است

و نام تو

که نیکوترین آفریدگانی.

 

 * دکتر سید علی موسوی گرمارودی/1356

................

پ. ن :قُتِلَ على فى مِحرابه لِشِدةِ عَدلِه .

نوشته شده در ٤ تیر ۱۳۸٩ساعت ٤:۱٩ ‎ب.ظ توسط علی صدیقیان بیدگلی همراهــان ()

Design By : Pars Skin