.......اگر بگذارنـــــــــد

علی صدیقیان بیدگلی

 

این آخرین پستیه که از مبارکه میذارم. نه فرصتی برای نوشتن بهترهست و نه ویرایش متن.

دو هفته ای هست که داریم وسایلمونو جمع میکنیم. دو نفر هم که بیشتر نیستیم و یه جاهایی یه نفر. کارها کند و لاک پشتی پیش میره.....

اگه خدا بخواد فردا برمیگردیم کاشان.

کامپیوتر و تجهیزاتش جزئ آخرین چیزاییه که مونده،چاره ای نیست باید بیخیال اعتیاد و  این حرفا شد و این بساط عیش روجمع کرد  .چون یه اتاق معطل این کامپیوتره!!!

فقط اگه میشد یه عکسی از این اسباب و شرایطمون میذاشتم به نظرم به پر بازدید ترین عکس اینترنت تبدیل میشد. خودمون که به حال خودمون گریمون میگیره،شما  دیگه تو دلتون به ما نخندید لطفا.

معلوم نیست کاشان که رسیدم کی بساط اینترنت راه بیفته ولی این دلیل نمیشه شما کامنت نذارید.بهانه نکنید که کامپیوتر نداشت و این حرفا. کامنت بذارید در حد المپیک.

ارادت داریم.

پ.ن:از این که این پست حرف خاصی واسه گفتن نداشت عذر میخوام.

 

نوشته شده در ٢۸ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ توسط علی صدیقیان بیدگلی همراهــان ()

 

آن سالها که کودکی 4-5 ساله بودم،در دنیای بچگیم برای هر کدام از پدربزرگهایم اسمی گذاشته بودم که از هم قابل تفکیک باشند:

آق بزرگ مکه:پدر بزرگ پدریم که علایق مذهبی شدیدی داشت و چون زیاد به مکه میرفت، شد: آق بزرگ مکه.

آق بزرگ تهران:پدر بزرگ مادرم که ساکن تهران بود و به همین خاطر شد: آق بزرگ تهران

آق بزرگ دُکون(دکان-مغازه) :پدر بزرگ مادریم که مغازه دار دار بود و شد: آق بزرگ دُکون.

و جالب اینکه این نامگذاری و این نامها ماندگار شدند و خانواده ام هنوز هم این نامها را بکار میبرند .

و هر سه اینها را از دست دادیم .اولی را در سال 82، دومی را در سال 85و سومی را همین چند روز پیش.

پنج شنبه گذشته که پدر تماس گرفت، گفت: که حال آقا بزرگ خراب است و جمعه صبح که بی موقع تلفنم زنگ خورد ،خودم هم چیز را فهمیدم ؛بدون آنکه حرفی بزند ، گفتم : حرکت کنیم ؟ و حدسم درست بود .هنوز توی رختخواب بودم چند قطر اشک و حرکت کردیم تا رسیدیم ؛ بعد از ظهر جمعه تشیع جنازه بود .

پدر بزرگم در هنگام مرگ 77 سال سن داشت ؛ آرام و بی سر و صدا زندگی کرد ،آزارش به کسی نرسید .کاری به کار کسی نداشت ، همیشه خودش بود، نوع لباس هایش و اندازه ریش هایش هیچوقت تغییر نکرد. از آنها نبود که وزش بادهای موافق و مخالف،جهت زندگیش را تغییر دهد.

دلش به مغازه اش خوش بود و لقمه نان حلالی که از این راه به خانه میبرد.اگر نانی نرساند-که رساند- نانی را هم قطع نکرد. دلخوشی اش در این سالها دفترهایی بود که یک به یک و با شتاب پر میکرد و هر چه که از شعر در حافظه داشت در آنها مینوشت و حتما باید ساعت و تاریخ را هم قید میکرد و بعد از آن امضا و بعد هم:سید محمود بنی طباء.گهگاهی ،شعر هم میسرودکه شعرهایش ایرادهای وزنی هم داشتند،خودش هم میدانست.اصلا در یکی از دفترهایش نوشته بود: این ایرادها را بر من ببخشید.کتابهایی را هم که میخواند محال بود در حاشیه اش شعری یا جمله ای ننویسد و باز هم همان امضا و همان نام.بعضی وقتها در دفترهایش نرخ روز اجناس را مینوشت که مثلا در فلان تاریخ،قیمت این اجناس فلان مقدارست.

دغدغه اش همین ها بود که شاید از نگاه خیلیها ساده و سطحی بنظر برسد،اما هیچوقت دغدغه ی اینکه در فلان مراسم به چشم بیاید را نداشت،اینکه رفتارهای ریاکارانه ای داشته باشد که حال دیگران را بهم بزند در وجودش نبود،مثل خیلی ها نبود که هزاران فکر کثیف را در قالب رنگ ولعابهای مذهبی به خُرد ملت دهد،اصراری هم نداشت که خودش را مذهبی نشان دهد،سفره نذری هم پهن نمیکرد،سینه اش را هم در جلو هیات مذهبی چاک نمیداد،اما از خیلی ها مومن تر بود.

بعد از اینهمه سال تازه پارسال توانست به سوریه برود،همشهریهای من خوب میدانند که چه جلال و جبروت مادی و معنوی را از پدر به ارث برده بود،اما هیچگاه از آن موقعیت سوء استفاده و حتی استفاده هم نکرد.

سالها بود که بیماری قلبی آزارش میداد؛اما بیصدا تحملش میکرد.غذاهای بی نمک و بی طعم را چنان میخورد که انگار لذیذ ترین غذاها را میخورد.

مردمدار بود،ندیدم و نشنیدم که کسی از دستش شاکی باشد؛دلی را نشکست چون بیش از حد آرام بود.

از دیگر عاداتش در طول این سالها جمع آوری اعلامیه های ترحیم بندگان خدا بود و نوشتن تاریخ فوت آنها در دفتری جداگانه، ولی هیچوقت برای سرکیسه کردن خلق الله و رذیلت های دنیوی؛دفتری را در ذهنش باز نکرد.در همه ی این سالها بارهای خریداری شده برای مغازه را بر عقب موتور سوزوکی قدیمیش میگذاشت و ابایی نداشت از اینکه ببیند فلان شخص ،هر روز با وسیله ای جدید از جلوش عبور کند و فربه تر شود و پرمدعا تر و غیر قابل تحمل تر!!

چند وقت پیش که خانه شان بودم در یکی از دفترهایش،این شعر را به یادگار نوشتم:

چه خوشست حال مرغی که قفس ندیده باشد

و چه خوشتر آنکه مرغی ز قفس پریده باشـد

پر وبال ما بریـــدند و در قفس گشــودند

چه رها چه بسته مرغی که پرش بریده باشــد.

و به عادتی که ظاهرا از خودش به ارث برده بودم ،ساعت و تاریخ ومکان را هم نوشتم.آخرین بار که دیدمش 1 ماه پیش بود که ظهر؛ خانه اش ناهار دعوت بودیم و باید که ناهارش را روی صندلی میخورد چون نمیتوانست راحت روی زمین بنشیند،مبادی آداب غذا میخورد،همه ی جلال و جبروت مردانه اش همین بود که باید با قاشق و چنگال خودش غذا میخورد.

بعد از ناهار کمی حرف زدیم و از وضعی که برای این ملت ایجاد کرده اند و از گرانی نالیدیم وبرگشتیم و نمیدانستم که این آخرین دیدارمان خواهد بود.

در سنین جوانیش مدتی را در دبیرستانی که برادر بزرگترش مدیر و موسس آنجا بود ،زبان تدریس میکرد،بعد ها دارو خانه ای را اداره میکرد که که اولی را چون به مدرک بالاتر و دومی را چون به مجوز نیاز داشت رها کرد و به همان مغازه داری ساده خودش بسنده کرد.

مراسم تشییع جنازه اش خیلی شلوغ بود،با آنکه خیلی ها خبر دار هم نشدند و شاید خیلی ها هم مسافرت بودند اما شلوغ بود.من گاهی در طول مراسم برمیگشتم وجمعیت را نگاه میکردم وقلبا خوشحال میشدم ،نه بخاطر اینکه جمعیت زیادی در مراسم بودند ،به این خاطر خوشحال بودم که مردم شهرم هنوز هم تفاوت سادگی و صداقت را با تازه به دوران رسیدگی و مقدس مآبی های چندش آور میشناسندومراسم ترحیم و شب هفت هم شلوغ شد،نه از آن شلوغیهایی که تعداد پرده های تسلیتش از خود آدمهای مراسم بیشترست و نه از آن شلوغیهایی که یک ساعت از مراسم به خواندن اسم فلان مدیر شرکت و فلان رییس اداره میگذرد.هرکس آمده بود برای دل خودش آمده بود،نه به خاطر خود نشان دادنهای نان و آب دار!!

و در جایی آرام گرفت که با مغازه اش چندین قدم بیشتر فاصله نداشت؛امامزاده هاشم روبروی مغازه اش،مغازه ای که از آنجا همیشه تشییع جنازه ها را رصد میکرد و یکبار هم در دفترش نوشته بود:

امروز تشییع جنازه فلانی بود،تا کی نوبت به من رسد.

اما مرگ اندیش نبود و تا روز آخر به زندگیش فکر میکرد.

 

ممنونم از دوستان همشهری وبلاگ نویسم که هنوز هم بزرگی را میشناسند ؛خیلی ها از او  و بزرگیهایش یاد کردند، بی آنکه اجباری در کار باشد،با دلشان نوشتند.

ممنونم از مردم شهرم که با آنکه برخی افراطی گریهای مذهبیشان به شدت آزارم میدهد،اما نشان دادند که هنوز هم میتوان به خیلی چیزها دلخوش بود و از انسانیت نا امید نبود.

ممنونم از آن زنی که نمیشناسمش،اما دیروز مبلغ 187500 تومان طلبی را که پدر بزرگم از او داشت،یکجا به دست پدر سپرد و گفت که : مدیون بودم باید هر چه زودتر پس میدادم و شما مقایسه کنید این رفتار بزرگ منشانه را با رفتار لئیمانه ی بعضیها،همان هایی که نمیدانند پولشان را کجا و چطور خرج کنند اما برای پس دادن طلبی،دست و دلشان بد جور میلرزد.ممنونم از این زن که ،شاید خیلی محتاج بود؛ شاید تحصیلاتی هم نداشت،اما انسان بود،زن بود اما مردانگی در رفتارش موج میزد.

و پدر بزرگم دستش از دنیا کوتاه شد در حالیکه سالم زندگی کرد،ترسی هم از مرگ نداشت،آبرومند زندگی کرد و آبرومندتر هم مُرد،خیلی راحت هم مرد،گناهی نکرده بود که بخواهد تقاص پس بدهد؛در اوج عزت مرد ،بدون آنکه بخواهد خوار شود.

............................

پ.ن.1:نوشته ام را به پای جانبداری یک نوه از پدربزرگ مرحومش که به گفته دیگران،شباهت ظاهری هم به جوانیهای پدر بزرگش دارد،نگذارید.مثل همیشه دلم گفت و من نوشتم.

 

پ.ن.2:عنوان این پست ،برگرفته از نوشته ای با همین نام از جلال آل احمد است که در مورد نیما یوشیج نوشته بود.

 

پ.ن.3: برخی رفتارهای مردم شهرم آزارم میدهد،در برخی موارد،فقر فرهنگی عده ای عذابم میدهد،با این وجود من علی صدیقیان بیدگلی ام.من ریشه در همین خاک دارم و نمیتوانم فراموشش کنم.

 

 

نوشته شده در ٢٢ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ توسط علی صدیقیان بیدگلی همراهــان ()

 جناب آقای علی صدیقیان بیدگلی؛تلاشهای شبانه روزی جنابعالی در امر پاچه خواری به بار نشست و با تقاضای انتقالی شما موافقت شد.آنچه بیش از موفقیت در امر انتقالی برای ما مهمست،پیشرفت چشمگیر شما در امر خطیر پاچه خواریست.همگان به یاد داریم چند ماه پیش را که در این راه،طفلی نوپای بودید اما به یکباره و با صرف فعل خواستن در این عرصه برای خود صاحب سبک شدید.در این چند ماه تمام فعالیتهای مستمر شما را به دقت رصد کرده ایم. استعدادتان در این زمینه شگفت آورست و شگفت آور تر آنکه چرا تاکنون از این استعداد استفاده نکرده اید؟!! به یاد داشته باشید که این تنها پله ای از پله های سترگ موفقیت است که پاچه خواران بدان دست یافته اند.

فلذا با توجه به پیگیریهای مستمر و بی وقفه جنابعالی جهت نهادینه ساختن فرهنگ پربار پاچه خواری، به دریافت نشان درجه یک پاچه خواری نائل میگردید.

عنوان پاچه خوار یکم،زیبنده ی شما باد که مستحق آنید.

                                                                                 انجمن ملی پاچه خواران ایران(ا.م.پ.ا)

 

آقای صدیقیان عزیز،دبیر متعهد و مردمی،اینک که پس از 10 سال ماندن در این شهر و زجر دادن عده ای دانش آموز مفلوک و  بینوا و خانواده های آنها این شهر را ترک میکنید،بسیار خرسندیم. امیدست که دیگر گذرتان هم به این طرفها نیفتد.

                                                                        جمعی ازاولیا و  دانش آموزان شهرستان مبارکه

 

جناب آقای صدیقیان،در و دیوار آموزش و پرورش این شهرستان،گواهی میدهند حضور مستمر شما را در این سالها در این اداره. از اینکه توانستیم چون شمایی را از دست بدهیم بر خود میبالیم،خاطره رگهای متورم گردن شما در هنگام حق خوریهای مکرر،هیچگاه از ذهنمان پاک نخواهد شد.

                                                                                    کارکنان آموزش و پرورش شهرستان مبارکه

 

 

رواق منظر چشم من آشیانه توست                           کرم نما و فرود آ که خانه ،خانه ی توست.

ورود غرور آفرین  بزرگمرد عرصه ی تعلیم و تربیت؛جناب آقای علی صدیقیان بیدگلی را به شهرستان کاشان خوشامد میگوییم.حال که قرارست نوگلان بوستان تعلیم وتربیت از وجود جنابعالی بهره مند شوند،خواهشمندست به کمتر از ریاست قانع نشوید.

                           پرسنل آموزش و پرورش شهرستان کاشان؛بخصوص آقای محمود شمشیری

.......................................

                                                                                               

گاهی گمان نمی کنی ولی می شود،

 گاهی نمی شود، نمی شود که نمی شود؛

گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است،

 گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود؛

گاهی گدای گدای گدایی و بخت نیست،

گاهی تمام شهر گدای تو می شود.....

 

اگر 10 سال را در شهری،نه به اختیار خودت که با تحمیل روزگار گذرانده باشی،باید هم شب اعلام نتایج نقل و انتقالات ،خوابت نبرد،باید هم ساعت 2 نیمه شب،کامپیوترت را روشن کنی،به سایت وارد شوی و وقتی نتیجه را میبینی،چند لحظه مات مانده باشی،باید که در آن ساعت به دو همکار متقاضی انتقالی؛زنگ بزنی وبه آنها هم بگویی نتایج اعلام شده تا شاید آنها هم خوشحال شوند و باید که دیگران نفهمند که چه میگویی ،که درک نکرده انداین شرایط را و این روزها را.

بالاخره موافقت شد،همه چیز تمام شد،چیزی شبیه یک هیجان که به یکباره فروکش میکند و همان لحظه به فکر فرو میروی که حالا موافقت شد که چه؟همیشه همین است تا چیزی را نداری آن را میخواهی و وقتی بدستش میاوری،میگویی:همین؟ به این فکر میکنی که همه جا آسمان خدا همین رنگست و فقط خوشحالی از اینکه برای رفتن از اینجا به هزار کثافت،چنگ نزده ای و سرت بلندست که کسی نمیگوید: به جای من رفت،خدا از او نگذرد!!و دلخوشی که اگر هم اشتباهی داشته ای-که حتما هم داشته ای- عمدی در کار نبوده. دلت قرصست که ریالی حرام به خانه نبرده ای در این سالها.احساس سبکی میکنی وقتی میبینی و میشنوی دانش آموزانت از رفتنت دلخورند،فراموش میکنی طبع پست بعضی از پشت میز نشینان را،وقتی که مادر دانش آموزی ،ساده و بی تکلف از تو میخواهد که باز هم بمانی و برایت فرقی نمیکند شنیدن یا نشنیدن اراجیف حضرات که.......... بگذریم.

اینهمه برای رفتن از این شهر، دست وپا زدم،حالا که قرارست بروم حس عجیبی دارم.خودم را میشناسم،دلم برای اینجا تنگ میشود.برای کوچه هایش که از کوچه های شهرم بهتر میشناسمش،برای دانش آموزانم که هرچند از دست هم مینالیدیم اما در کوچه و خیابان اوضاعمان فرق میکرد. دلم تنگ میشود که دانش آموزی را بعد از ده سال ببینم وقتی که دیگر مردی شده که چهره اش تغییر کرده  که وقتی میبیند او را هنوز به یاد دارم،تعجب میکند.

دلم تنگ میشود برای روزهای سرد زمستانی سالهای دورتر که پیاده به مدرسه میرفتم و سوز سرما در وجودم نفوذ میکرد و من خودم را سرزنش میکردم که چرا این زندگی را انتخاب کرده ام.

اصلا دلم تنگ میشود برای دانش آموزی که والدینش را علیه من میشوراند و بعد از آمدن پدر و مادر شاکی و چند کلام حرف زدن،معذرت میخواستند و شرمنده برمی گشتند.

دلم تنگ میشود برای کل کل کردن با مدیران بر سر درصد قبولی. دلم تنگ میشود برای تذکر دادنها و چشم غره رفتن ها که چرا آستین کوتاه میپوشی؟ پس ما چگونه دانش آموزان را مجاب کنیم؟ و این اواخر که یاد گرفته بودم که با لبخندی بگذرم و نمانم که بخواهم متقاعدشان کنم که انسان بودن مهمست نه نوع لباس آدمها.

دلم تنگ میشود برای آقای جعفرپور،مدیر یکی از مدارس  که از لحاظ دیدگاههای  سیاسی خیلی با هم تفاوت داشتیم ،اما خیلی مرد بود،خیلی انسان بود،که یکبار هم درصدهای قبولی من را نگاه نکرد.یکبار هم سفارش پسرانش را که شاگردم بودند نکرد و فقط گفت: یادت باشد اینها با بقیه فرقی ندارند و باز نشسته که شد و من به سراغش رفتم گفت: وقتی از جلو در مدرسه عبور میکنم گریه ام میگیرد،دیگر نمیتوانم که از آنجا عبور کنم.

دلم تنگ میشود برای وقتی که همکاران میگفتند: تو چکار کرده ای که این مرد کلیدهای مدرسه را به تو داده است؟ و دیگری میگفت: مهره ی مار دارد و میخندیدیم.

دلم تنگ میشود برای آن خانه های  مجردی که تمام اثاث خانه ام نیمی از یک وانت را پرنمیکرد،آنها را به پشت وانت میریختم و در بدر به دنبال خانه ی جدید در اول مهر هر سال.

دلم تنگ میشود برای روزهای زندگی مجردی که صبح میرفتم و غروب به خانه برمیگشتم،غروب که بر میگشتم همه جا تاریک بود،دستم را به دیوار میگرفتم تا کلید برق را پیدا کنم و خانه تاریک نباشد.

دلم تنگ میشود برای روزهایی که هر چقدر هم خسته بودم باید یک تنه کارهای خانه را انجام میدادم. اما دلم برای خیلی از روزهای تلخ و شبهای غمباری که در این شهر گذرانده ام تنگ نمیشود.دلم برای بعضی ها تنگ نمیشود،دلم برای آن شخصی که پس از جابجا شدن 4 مدیر در این ده سال همچنان بر جایش تکیه زده ،تنگ نمیشود،همان شخصی که 2 سال پیش با آنکه میدانست چه میکشم و چه کشیده ام،اما چنان برایم بد گفت که نزدیک بود ازدواجم به هم بخوردکه نخورد.

شاید آن شخص فراموش کرده سخن امامش را که:«اَلمُلکَُ یَبقی مَعَ الکُفر وَ لا یَبقی مَعَ الظُلم» جامعه بر مدار کفر میچرخد اما بر مدار ظلم نمیچرخد.

در این چند ماه دوستان همشهریم،آقای عنایتی ،دکتر کبرایی و سرکار خانم رسولزاده،کمکهای زیادی برای انجام انتقالیم کردند و مرا شرمسار خود کردند.

 

نوشته شده در ۱۱ امرداد ۱۳۸٩ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ توسط علی صدیقیان بیدگلی همراهــان ()

1

تازگیها عده ای برای اینکه روشنفکر و متفاوت بودنشان را به رخ بقیه بکشند،ادعا میکنند تلویزیون ایران را تماشا نمیکنند و برای اینکه پُز روشنفکریشان کامل شود،نام چند شبکه ی ماهواره ای را هم ردیف میکنند.اما من گاهی که حس و حالی باشد،تلویزیون «عمو عزت» را هم میبینم،امشب هم همینکار را کردم: اخبار ساعت 10 شبکه 3و پخش متوالی دو خبر :

 

اعتراف مادر 45 ساله ی فرانسوی به قتل 8 نوزاد خود و دفن آنها در خانه ی مسکونی اش،شوکه ام کرد.داشتم فکر میکردم،یک انسان و آنهم یک مادر میتواند چنین بیرحم باشد؟!! که خبر دوم که تصویری هم بود پخش شد:

ماده خرسی،برای نجات توله اش که در دام یک شکارچی گرفتار شده بود،چنان به آب وآتش زد و جان خود را به خطر انداخت که در نهایت توانست توله اش را نجات دهد.

نمیدانم این 2 خبر ،به عمد پشت سر هم پخش شدند و یا تنها یک اتفاق ساده ی رسانه ای بود؟

برای این دو خبر، تفسیر و توجیهی ندارم،فقط با دیدن این 2 خبر، جرقه ی نوشتن این پست زده شد و این جمله که به ذهنم آمد:

«هرچه انسانها را بیشتر میشناسم،گرگها را بیشتر تحسین میکنم!!»

..............................

2

دیروز به همراه همسرم به یکی از مراکز بهداشت شهر(مبارکه) رفته بودیم.

این مرکز بهداشت در مجاورت گورستان محله بود،دیواری مشترک بین مرکز بهداشت و گورستان، فاصله انداخته بود.

در یک سمت دیوار، ساختمان مرکز بهداشت و مادران باردار ویا مادرانی که نوزادشان را در آغوش داشتند و در آنسوی دیوار،قبرستان و دیگر هیچ!!

در یک طرف، زندگی و در طرف دیگر مرگ!!

مادر بزرگ و مادر جوانی که 2 قلوهای آن مادر را در آغوش داشتند تا به قول مادر بزرگ:«برای 2 قلوهایشان واکسن بزنند»،زندگی را نوید میدادند.

و من در این فکر بودم که فاصله ی بین مرگ و زندگی،گاهی از این دیوار مشترک هم کمترست.با خودم فکر میکردم:کسی چه میداند،شاید ساختمان این مرکز بهداشت بر روی استخوانهای مردگانی بنا شده است که سالها پیش آنها هم،سری در میان سر ها داشته اندو حرفهایی برای گفتن.شاید خانی در کنار رعیتی آرام خفته و یا شاید،ظالم و مظلومی ،بیصدا در دل خاک جای گرفته اند.تا کار همسرم تمام شود،سری به گورستان زدم:قبرهای قدیمی و جدید،سکوت مرگ و زوزه ی بادو جریان زندگی در این سوی دیوار.

مجبوریم به دنیا بیاییم،بزرگ شویم،زجر بکشیم یا زجر بدهیم و درآخر هم........

 

«به ضرورت آمدم در این جهان،به حیرت زیستم و به کراهت میروم!!»

                                                                                 افلاطون

...............................

3

شب،سکوت،کویرِ  استاد شجریان را خیلی دوست دارم؛آرامم میکند و اینکه میدانم این صدای شجریانست؛بیشتر آرامم میکند.مینویسم در حالیکه این نوا در گوشم می پیچد که:

دیوانه چون طغیان کند،زنجیر و زندان بشکند،از زلف لیلی ،حلقه ای در گردن مجنون کنید........

...............................

4

مجنونم و دلزده از لیلی ها

خیلی دلم گرفته از خیلی ها!!

................................

5

همین

...................................

بعد نوشت،یکشنبه: 10 مرداد 89:

«محمد نوری» و صدایش را خیلی دوست داشتم،حیف شد که از میان ما رفت. 

 

ما برای آنکه ایران خانه ی خوبان شود،رنج دوران برده ایم....... 

نوشته شده در ۸ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ توسط علی صدیقیان بیدگلی همراهــان ()

دوستان عزیز ،فعلا فقط سلام.

تا چم و خم این پرشین بلاگ دستم بیاد.

به نظر من ارتباطی که دو سویه نباشه،همون بهتر که اصلا وجود نداشته باشه.(منظورم ارتباط یکسویه در بلاگفاست.)

نوشته شده در ٢ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ توسط علی صدیقیان بیدگلی همراهــان ()

Design By : Pars Skin