.......اگر بگذارنـــــــــد

علی صدیقیان بیدگلی

«سعید بیابانکی» را اولین(و آخرین) بار در یکی از عصرهای گرم و تفتیده ی تیر یا مردادماه کاشان دیدم،13 یا 14 سال پیش.دوران دانشجویی را در کاشان بودم و بحث خوابگاه و راه دور و.... منتفی بود،به همه ی اینها حال و حوصله ی بیشتر و شور ونشاط بیست و چند سالگی را هم اضافه کنید ،تا بودن گاه و بیگاه من در جلسات ادبی کاشان و آران و بیدگل،برایتان قابل درک باشد.

یار غار من در آن سالها«مجید شاهیان» بود،وسیله نقلیه مان هم یکی از این دو وسیله بود: موتور سوزوکی 80 قرمز رنگ مجید یا موتور کاواساکی پدر،چنان فارغ البال موتور ها را سوار میشدیم که انگار ماشین آخرین مدلی را سواریم.یکی جلو مینشست و دیگری در عقب موتور و شبیه تازه نامزدها که موتور را با اتاق خوابشان اشتباه میگیرند؛دل و قلوه میدادیم و میگرفتیم تا به مقصد میرسیدیم(بابا جان،یعنی حرف میزدیم باهم،مثلاصنایع  ادبی بکار بردم،نه صنایع بی ادبی!!)

خلقیات خاص(شما بخوانید مزخرف) هر دویمان هم باعث شده بود،کمتر با کسی دمخور باشیم و بیشتر با هم باشیم.در یکی از روزهای تابستان آن سالها،مجید خبر داد که شاعری اصفهانی به دعوت یکی از انجمنهای ادبی،به کاشان می آید.با مجید و سوزوکیش(با مجید سوزوکی ده نمکی و فیلم ارزشی اخراجیها اشتباه نگیرید!!) خودمان را به جلسه رساندیم،یکی از خانه های قدیمی کاشان،محل برگزاری جلسه بود.(نام خانه را نمیدانم،خانه ای به سبک گودال-باغچه،در یکی از کوچه های روبروی 3 راه غزنوی کاشان)

از شعرهای خوانده شده در آن جلسه،چیز خاصی را به یاد ندارم،فقط این  جمله ی بیابانکی را به خاطر دارم که با لهجه ی غلیظ اصفهانی و قبل از شعر خوانیش گفت که:

«من در تعجبم که مردم کاشان،با این گرمای وحشتناک، چه وقت و حوصله ای برای شعر گفتن پیدا میکنند.»

شعر های آنروز بیابانکی چنگی به دل نزد.(اعتماد به نفس رو دارید؟انگار مثلا دکتر شفیعی کدکنی،داره راجع به کسی و شعری حرف میزنه و نظر میده!!)

اما مدتی پیش،بلوتوثی از شعر خوانی سعید بیابانکی به دستم رسید که بعد ها فهمیدم،در جمعی خصوصی در دانشگاه تر بیت معلم شیراز،خوانده شده است(ظاهرا در سال 86)شعرهایی پخته و جا افتاده،جالب آنکه وقتی بیابانکی ،معمولی حرف میزند،لهجه اصفهانیش را نمیتواند پنهان کند(و اصراری هم به پنهان کردنش ندارد)ولی وقتی شعر میخواند،بدون لهجه میخواند.

شعر اولش،مثنوی طنزیست با این مطلع:

حاج قربانعلی،سلام علیک                      پسر جانعلی،سلام علیک

اسم بنده غلام می باشـد                       خدمتم هم تمام می باشد

که به دلیل بلند بودن این مثنوی، نمیتوانم آن را در این پست قرار دهم،ولی هر بیت این شعر،حرف یا حرفهای زیادی برای گفتن دارد .

مدتی پیش؛که کوتوله ی شناخته شده ای ،با نام مستعار«مش قربانعلی»برایم کامنت میگذاشت،من را به یاد این شعر می انداخت،گفتم حیف است یادی از ایشان نکنم و  لطف ایشان بی پاسخ بماند!!

دو شعر بعدی که در این جمع خوانده میشود،دو غزل دلنشین و خوش قافیه و خوش آهنگ است.من وزنهای شعری را نمی شناسم،اما با گوش دادن ،میتوانم ایرادات وزنی یک شعر را تشخیص دهم.(باور کنید به گفتن این جمله هیچ نیازی نبود،فقط برای اظهار فضل گفتم.)

همه ی صغری کبری چیدنهای این پست ،برای نوشتن این دو غزل بود که من آنها را تقدیم میکنم به.......

(بابا الکی گفتم،به کی تقدیم کنم آخه؟خواستم مثلا هیجانیش کرده باشم پستم رو. باور کنید راست میگم؛اسنادشم موجوده!!!)

 

1

چو تاک اشک فشاندی،شراب از آب در آمد                 عرق به گونه نشاندی،گلاب از آب در آمد

هزار خوشه ی خوش رنگ و ناب در خُم خامی             به قصد خیر فشردیم و آب از آب در آمد

کنون که قصد اقامت در این سرای فــکندی                عمـارت دل ما هم ،خراب از آب در آمد

به زیر سایه ی مضمون گیسوان سیاهــت                  هر آنچه شعر سرودیم،ناب از آب در آمد

تمام عمر سرودیــم در هوای تهمتـــن                       دریغ و درد که افراسیاب از آب در آمد.

.....................

2

عمری خطاب کردند ناخورده مست ما را                        آویختند چون تاک از داربســـت ما را

آیینه وار بودیم همراز سینه صــافـــــان                        آن آهنین دل آمد در هم شکست ما را

دلبسته ی شرار آن آتشین نگاهیــم                             بگذار تا بنامند آتش پرســـــت ما را

دزدانه تا کی و چند،این پرده را برانداز                            بگذار تا ببینند ،ساغـــر بدست ما را

بی حد زدند ما را،از حد گذشته بودیم                            شادیم از آنکه دیدند ساغر بدست ما را

......................

پ.ن 1:مجید شاهیان،هنوز هم از دوستان خوب منست،هر چند ارتباطمان کمتر از قبل شده. در دوره ای چند ساله از زندگیم خیلی به او مدیونم؛برای خودش و همسر مهربانش آرزوی موفقیت دارم.

 

پ. ن 2: این عکس هیچ ارتباطی به پستم ندارد ولی نمیتوانم شما را از دیدنش محروم کنم.

(آقای عنایتی،جان من نگاه کن به این عکس،فارغ از دنیا و ما فیها نشسته داره حال میکنه ،تنها دغدغش اینه که پاهاشو به کجا گیر بده که پرت نشه یهو.حالا شما هم هی بشین و فکرای اجق وجق بکن)

 

نوشته شده در ٢٠ شهریور ۱۳۸٩ساعت ٤:٠٦ ‎ب.ظ توسط علی صدیقیان بیدگلی همراهــان ()

     1        

چند شب قبل مهمان داشتیم،آقای عنایتی عزیز به همراه خانواده محترم.برای خرید میوه و سایر مخلفات از منزل بیرون زدم.پس از خرید میوه به سرم زد زولبیا و بامیه ای هم بخرم.خریدم و به منزل برگشتم. حدود یک ساعت تا آمدن مهمانها وقت داشتم. به نظر شما تا آمدن مهمانها چکار باید میکردم؟ آفرین درست حدس زدید،کامپیوتر ،اینترنت و دوستان مجازی.....به سراغ کامپیوتر رفتم؛اما.....

ناگهان با صدای فریاد همسرم که مرا احضار کرده بود در کمتر از صدم ثانیه خودم را به آشپزخانه رساندم(آقایان محترم این حالت را بارها تجربه کرده اند) همسرم زولیبای خوشرنگی را در دست داشت و یک لکه سیاه ناقابل را بر روی زولبیا به من نشان میداد. اگر حدس زدید آن لکه سیاه چی بود،یکی از همان زولبیا ها مهمان من خواهید بود. فکرش را هم نمی کنید،یک عدد مگس ناقابل،چنان به زولبیا چسبیده بود که گمان میکردی فسیل چند هزار ساله ایست که بر روی زولبیا چنین جای خوش کرده. همسرم گفت: چه کنیم؟ و من در فکر یک عدد بامیه ای بودم که خورده بودم(اَه حالم به هم خورد و این حرفا نیست،دارم تعریف میکنم براتون دیگه.میخوام قشنگ ،حس منو تو اون لحظه درک کنید).با خودم گفتم :«نامردم اگراین شیرینی رو پس ندم و پولشو نگیرم.»(ای جـــان، اقتدار!!). در حالیکه فرصت کم بود،سوار بر مرکب آهنین شدم و خودم را به مغازه ی قنادی رساندم.اگر فرصت میشد عکسی هم میگرفتم و آن را ضمیمه ی این مطلب میکردم. خودم را آماده کرده بودم که در صورت مقاومت صاحب مغازه،اوضاع را جور دیگری پیش ببرم.(نمیدونم آدم تو شهر خودش که میاد چرا حس قلدری بهش دست میده).خوشبختانه صاحب مغازه پذیرفت و حتی کمی  دستپاچه هم شد،گفتم: من فقط یک بامیه برداشتم.50 تومان از پول بامیه را کم کردم و برگشتم......

سرکار خانم مرضیه وحید دستجردی،کجایی که ببینی چه چیزهایی به خورد این ملت میدهند؟بهداشت؟ گمشده ای مثل گمشده های دیگر......

 

................

2

چند شب پیش ، یا دداشتهای فرانک  را میخواندم. فرانک یکی از همکاران من است. از یکی از شاگردانش و موفقیتهای او نوشته بود.

به یاد یکی از شاگردان  خودم افتادم. «جواد مختاری کرچگانی».الان حدودا 22 ساله است و هنوز هم با من در ارتباطست. مهندسی انرژی هسته ای را از دانشگاه یزد  و 7 ترمه گرفت و چند روز پیش به من خبر داد که فوقش را تهران و دانشگاه شهید بهشتی قبول شده است. خیلی خوشحال شدم.رتبه دوم دانشگاه خودشان بود و دو سال آخر دانش آموزیش را هم به اقتضای شغل پدرش در کویت درس خواند. آن سال برای مشورت پیش من آمد که همینجا بمانم یا بروم و من گفتم که :برو. رفت و یزد قبول شد و با خانواده اش برگشت و ماندگار شد.همان سال انگشتری را به من داد که گفت:« به نیت تو از مشهد خریده ام »و هنوز هم به دست میکنم این انگشتر را.

زمانهایی که با منست(حضوری یا تلفنی)گاهی چنان در حس و حال دانش آموزیش فرو میرود که میشوم: آقای صدیقیان و گاهی چنان خودمانی میشود که میشوم: علی یا القاب دیگر و من لذت میبرم از این حس و این حال و هوا.احترامی را که از پدر و مادر و پدر بزرگ و مادر بزرگش میگیرد،مثال زدنیست.

و فکر میکنید این استعداد ناب ،الان کجاست؟ حدس هم نمیزنید.روستای پدریش و کمک دست پدر؛در امر بنایی، خاکی و بی تکلف.با آنکه تک فرزندست ،نشانه ای از این خصیصه را در او نمیبینید.

همکاران فرهنگی من میدانند که دیدن این دانش آموزان ،چه حس خوشایندی رادر انسان ایجاد میکند.

ایران ما به اینها احتیاج دارد؛نه نازپرورده های تازه به دوران رسیده ی از خود راضی.

...............

3

سالروز شهادت علی(ع) هم گذشت. علی برای من چیزی فراتر از تعصبهای کوریست که از بچگی،به ما یاد داده اند. علی مرد بود،خیلی انسان بود.

کاش به جای شعار دادنهای چندش آور که همه را فراری میدهد،کمی مانند علی بودیم،فقط کمی.

همین،مختصر و مفید. 

.............

4

خودم هم میدانم وبلاگم و مطالبش کمی گل و بلبلی شده،اصلا ربطی به اینکه تعدادی از دوستانم را غیر مستقیم تهدید کرده اند ندارد. دوست دارم اینجوری بنویسم.(اِ اِ ،چرا دماغم بزرگ شد؟)

................ 

 بعد نوشت:

بلاگفا که بودیم اونجا تعطیل شد،با کلی فیس و افاده اومدیم پرشین بلاگ،کلی هم سفارش کردیم که بقیم بیان اینجا،نمیدونستیم که اینجا هم چند روز تعطیل میشه. از 5 شنبه شب تا همین امروز دوشنبه،89/6/15پرشین بلاگ سرویس دهی نداشت. 

 

نوشته شده در ۱٠ شهریور ۱۳۸٩ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ توسط علی صدیقیان بیدگلی همراهــان ()

                 سلام دوستان.

                        حتما خیلی نگرانم شدید. درسته؟عینک

 خب من اینجام. یعنی کاشانم،نگران نباشید. چند روزه دارم عین یه حیوون خاصی که                  اسمشو نمیتونم بیارم کار میکنم.

کارام تمومی نداره. یه خورده سرم خلوت شده ،ولی هنوز کار هست. جمعه بارها رو ریختیم تو ماشین و تو بهترین زمان ممکن یعنی 2/5 ظهر رسیدیم کاشون، آتیش از زمین و آسمون میبارید. چند تا نیروی کمکی هم داشتیم(خب شهر خودمونه ،غربت و اینا تموم شد دیگه). داغون شدم(ببینید من بی ادبی حرف نمیزنم،وقتی میگم داغون شدم،هر کی میخواد، جمله ی  بی ادبیشو خودش بذاره جای اون جمله)

آقا ما ADSL مون وصل شده،حال میکنیم اساسی. یعنی هی میریم تو وبلاگا،هی ایمیلای نخوندمونو میخونیم،هی عکس باز میکنیم و SAVEمیکنیم،هی به خودمون بد و بیراه میگیم که چه زجری میکشیدیم تو مبارکه با این DIAL UP و حالیمون نبود، بعدم بر میگردیم حمالیای خونه رو انجام میدیم.

اَه اَه چقدر بدم میومد از اونایی که تو وبلاگاشون از کارای روزانشون مینوشتن،کلییم خودشونو لوس میکردن،حالا خودم اینجوری مینویسم، دلیل داره خب.ببینید انتقالیمو که گرفتم،دیگه به کی بپیچم آخه؟توآموزش و پرورش کاشانم که هنوز با کسی درگیر نشدم که ازش بد بنویسم.سیاسی هم که اگه بنویسم به سرنوشت آقا محمد خان قاجار مبتلا میشم،خب چیکار کنم دیگه؟ حق ندارم؟ نه،خداییش حق ندارم؟

از اون روزی که تو یکی از پستامون کوچه بازاری نوشتیم ،خوشمون اومد از این لحن،بعدشم هم استقبال شد از این سبک هم این چند روز که داریم با یه عده بازاری سر وکله میزنیم،این لحن ماسیده کلا.

آقا هی پول میدیم،هی پول میدیم.خب نه که ده سال اصفهان بودیم،اصفهانی شدیم دیگه،آی زور داره،آی بده این پول دادن.

چند روز نبودیم،این آقای عنایتی وبلاگشو تعطیل کرد،فرصت نشد دلیلشو بپرسم هرچند خودم میدونم چی شده. سید علوی،تو دیگه چته آخه؟حالا من سرم فارغ بشه،میام یه روز ریش سفیدی میکنم ببینم چی میشه جریان.

آهان راستی داشت یادم میرفت.دیروز سالگرد ازدواجمون بود. دو سال پیش بعد از جشنی که تو شمال گرفتیم،اومدیم مبارکه،دو نفری،تک و تنها و امسالم که اینجاییم. اینجوریاس دیگه.ببینید سرمون شلوغ بود،دیگه به جشن و هدیه و کلا سوسول بازی نرسیدیم. حالا هی خانوما کامنت نذارن بگن بی احساسی و این حرفا، نشد دیگه.

این خونمون آی بزرگه،کلا 63 متر. چپ و راست به دیفال میخوریم. 

یه چند تا عکس میذارم تو ادامه مطلب واستون. زیباترین باغ جهانه. البته میتونید تصور کنید خونه ی منم هست،مختارید.

کلا این ندید پدید بودنم خیلی فاز میده. 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در ۳ شهریور ۱۳۸٩ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ توسط علی صدیقیان بیدگلی همراهــان ()

Design By : Pars Skin