.......اگر بگذارنـــــــــد

علی صدیقیان بیدگلی

 برای همسرم،برای شروینم: 

 

سخن عشق تو بی آنکه برآید به زبانم

رنگ رخساره خبر میدهد از حال نهانم

 

گاه گویم که بنالم ز پریشانی حالم

باز گویم که عیان است چه حاجت به بیانم 

 

من در اندیشه آنم که روان بر تو فشانم

نه در اندیشه که خود را زکمندت برهانم 

 

نه مرا طاقت غربت نه  تو راخاطر قربت

دل نهادم به صبوری که جز این چاره ندانم 

 

سخن از نیمه بریدم که نگه کردم و دیدم

که به پایان رسدم عمر و به پایان نرسانم....

 

 

پ..ن1: این شعر رو دیشب با صدای جادویی استاد محمد نوری شنیدم،عجیب به دلم نشست. از دستش ندید....

پ.ن 2:اعتراف میکنم که دیگه کم آوردم  تو ی تنهایی..... (جالبه که حوصله ی جمع رو هم ندارم)

 

پ.ن 3:این آهنگ رو میتونید از اینجا دانلود کنید.

 

نوشته شده در ٢۱ مهر ۱۳۸٩ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ توسط علی صدیقیان بیدگلی همراهــان ()

 

یکشنبه،11 مهرماه 89،ساری،بیمارستان امیر مازندرانی،11:30 صبح

دوستان زیادی را دیده بودم که در وبلاگهاشان،پستی را به تولد فرزندشان اختصاص داده بودند و احیانا چند عکس هم از نوزادشان،ضمیمه ی مطلبشان کرده بودند. راستش را بخواهید این نوشته ها و این رفتارها کمی برایم عجیب بود،با خودم میگفتم: حالا بچه دار شدی که شدی،این نوزاد هم یکی مثل همه. این همه جار و جنجال دارد؟ این همه در بوق و کرنا کردن دارد؟

و اما امروز حس و حال این پدر و مادرها را دانستم. در اینکه این لحظه یکی از شکوهمند ترین لحظات زندگی هر انسانیست؛شکی نیست،اما مانده ام چگونه بنویسم که حس ناخوشایندی به کس دیگری دست ندهد.

لحظه ی نابیست آن لحظه که فرزندت را میبینی و خیلی شیرینست آن زمان که کودکت را در آغوش میگیری.جمله ی کلیشه ای:«پدر نشده ای تا بدانی چه میگویم» را چند بار شنیده اید؟ من تازه امروز معنی این جمله را فهمیدم.سالها بود اینهمه خوشی را از ته دل احساس نکرده بودم،خیلی سال بود که راه رفتن روی ابرها را از یاد برده بودم،اما امروز دوباره در عرش بودم،دوباره پرواز میکردم،سالها بود که شادی عمیق را حس نکرده بودم،اما امروز..... نمیدانم چرا امشب کلمات آنطور که باید،ردیف نمیشوند،نمیشود با کلمات بیان کرد این حس را. 

.....................................

برای خدا.....

خدا جونم،خیلی ممنونم ازت،دمت گرم،خیلی حال دادی.خودت که بهتر از هر کسی میدونی چه زجرایی تو زندگیم کشیده بودم،سالهای 81 تا 85 رو میگم.نوکرتم خدا جون که ضایع نشدم. ببین خدا جون من بلد نیستم کلمات و دعاهای قلمبه سلمبه ی عربی ،که حتی معنیشونم نمیدونم چیه،بکار ببرم،یعنی دوست دارم بلد نباشم،میدونم که قبول میکنی با زبون مادری خودم باهات حرف بزنم. ببین خدا جون،یه عده ای باعث شدن  نوع ارتباط من با تو عوض بشه،من دیگه مثل اونا نمیخوام باهات ارتباط داشته باشم.همینجوری میتونم،جور دیگه نمیتونم،زده میشم.

 

یادته یه عده ای بودن اون سالها میخواسن منو بشکنن؟یادته چه روزا و شبایی رو گذروندم؟ یادته یکیشون گفت:نمیذاریم آب خوش از گلوت پایین بره،حالا داریم برات؟ حتما هم یادته دستم از همه جا کوتاه بود ....

 به خاطرت مونده یه روز یا یه شب تو اوج درموندگی و استیصال،دیوان حافظ رو باز کردم و این بیت اومد:

تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار              که رحم اگر نکند مدعی؛خدا بکند.

یادم نمیره که «مدعی»،رحمی نکرد اما تو خیلی رحم کردی؛خیلی هوامو داشتی.

خدا جون، یادته اون سالها که همه  دورمو خالی کردن؟ و هنوزم که هنوزه چه توجیهایی میارن واسه کاراشون.چقدر تو تنهاییام گریه میکردم.... درسته چند سال جوونیمو دادم ولی خب بهش می ارزید.

راستی خدا جون،من امروز تو بیمارستان دیدمت،رو اون تخت سیار بود که پنج،شش تا نوزاد کنار هم بودن،یکیشم بچه ی من بود؛من دیدمت. نشون به این نشون که با دو تا دستات،بچمو محکم بغل کرده بودی. من قبلا هم زیاد میدیدمت،اون سالا رو میگم،خیلی میومدی سراغم. راستشو بگم؟ من بی معرفت شدم یه خورده ولی خودت که میدونی،فراموشت که نکرده بودم.

میگم خدا جون،تو که انقدر بزرگی و کارای گنده گنده دستته،نمیتونستی یه کاری بکنی امروز تو بیمارستان،جلو این مردم،اینجوری نزنم زیر گریه؟ آبروم رفت آخه.ندیدی همه چجوری نیگام میکردن؟حالا این اشکا رو که میاری،لااقل فتیلشو بکش پایین خب،یه کاری کن کسی نفهمه. باور کن این مردم ساری،میگفتن این ندید پدید کیه دیگه؟من قول میدم بعضی رفتارامو درست کنم،تو هم  قول بده اینجوری آبرومو نبری.این دل پوست پیازیم مصیبته،دیدی که نتونستم به بابام هم زنگ بزنم و خبرو بگم.ببین مجبورم کردی گوشیمو دادم به یکی دیگه که به بابام خبر بده. آخه گریه امون نمیداد. خب زشت بود دیگه. وجدانی نبود؟

آ خدا ،یه سوال دیگم ازت داشتم،میگم نمیتونستی یه کاری بکنی،همه ی بچه ها مثل بچه من سالم و بدون نقص به دنیا بیان؟ خب چی از جلال و جبروت خداوندیت کم میشد مگه؟من این سوالو  از اونایی که خودشونو نماینده ی تو رو زمین میدونن چند بار  پرسیدم،هر بار که جواب دادن،من فاصلم از تو بیشتر شد،خودت که در جریان بودی.میدونی یکیشون یه بار چی گفت؟ گفت: این بچه ی معلول که مثال میزنی،داره تاوان گناهای پدر مادرشو پس میده. آره خدا جون؟ اینجوریه؟ من اونروز گفتم: چه خدای کینه ای داریم.

من امروز فهمیدم اون پدر مادرایی که بچه هاشون معلول یا مریض به دنیا میان،چه زجری میکشن،باور کن اگه من بودم، سکته رو زده بودم.

اگه میشه یه کاری بکن،بچه ها همه سالم به دنیا بیان. اصلا هم کاری به دین و مذهب پدر مادرشون نداشته باش،کلا به همه حال بده. اگرم میخوای آدما رو امتحان کنی یه جور دیگه امتحان کن،خودت میدونی بچه معصوم که گناهی نکرده.

خدا جون،دمت گرم،خیلی خوب بعضیا رو سر جاشون نشوندیا.هر چی کلک هم زده بودن به خودشون برگردوندی. اون روز که دست منو گرفتی،کشیدی بالا،خیلی حال داد،کیف کردم.هنوزم که یادش میفتم،ذوق میکنم،خیلی باحالی.

ولی خدا جونم،نگی این علی چه مغرور شده،یه گوشمالی میخواد.یه وقت نخوای حالگیریشو سر بچم خالی کنیا؛خودت که میدونی خیلی کوچیکه،دلت میاد؟ته تهش اگه هیچ راه نداشت،حال خودمو بگیر،شروینمو کاریش نداشته باشیا. منم قول میدم بیشتر باهات دوست بشم؛نوکرتم.

من پسرمو به خودت سپردم،دو دستی نگهش دار،چشم ازش بر ندار.وقتی خودت هستی؛واسطه و ضریح و دخیل و نذری هم تو کار نیست،من مستقیم اومدم سراغ سرچشمه.و اگه میشه یه کم پارتی بازی کن،بیشتر از بقیه،هواشو داشته باش.نه،اصلا بیخیال. پارتی بازی،بی معرفتیه،تو هم که بی معرفت نیستی.

آخ داشت یادم میرفت،میگم خدا جون،نمیشه یه کاری بکنی من 3 شنبه برنگردم کاشون ؛یه چند روز بمونم اینجا؟

                      ساری/دوشنبه/سیزدهم مهرماه هشتاد ونه/ 10 دقیقه بامداد.

....................................

بعد نوشت:

خدا جون منو برگردوندی کاشون؟ من 48 ساعت هم بچمو ندیدم که. حالا میدونی چند هفته طول میکشه تا دوباره ببینمش؟

حالا من هنوز نوکرت هستم ولی خب این رسمش نبودا.

...............................

عکسای "شروین" دو روزه!! رو تو ادامه مطلب گذاشتم.تحمل کنید چهرش رو ؛همونطور که باباش و نوشته هاشو تحمل میکردید.خجالت 

 


ادامه مطلب
نوشته شده در ۱۳ مهر ۱۳۸٩ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ توسط علی صدیقیان بیدگلی همراهــان ()

 

امروز اول مهر بود.اگر کسی گمان میکند که این پست را به مناسبت بازگشایی مدارس گذاشته ام تا جملات کلیشه ای و نخ نما شده را به خورد(آقای عنایتی؛اینبار درست نوشتم؟) خلق الله بدهم ،سخت در اشتباهست.

خدمت دوستان و سروران عزیزم عارضم که حتما با صدا و سیمای حمید رضا حاجی بابایی،وزیر محترم آموزش و پرورش آشنایید.اگر بجا نیاوردید ،کمی راهنمایی میکنم.(خب طبیعیه،مشغله ها زیاده این روزا و عده ای سوء حافظه!! دارن)همان وزیری که هر چند روز یکبار(معمولا 3 روز یکبار) عادت به ظاهر شدن بر صفحه ی تلویزیون را دارد و معمولا با جملاتی از این دست:خبر های مسرت بخشی،برای فرهنگیان داریم و....جملات پرطمطراق خود را آغاز میکند.مطمئنم که کاملا بجا آوردید.

از «کارت بیمه ی طلایی فرهنگیان» چطور؟ چیزی شنیده اید؟ خب اگر نشنیدید،خودم داستانش رابرایتان  تعریف میکنم تا دور همی کمی بخندیم .

در آستانه ی هفته بزرگداشت و نکوداشت  مقام شامخ و متعالی معلم و این چیزا،بنا به عادت هر ساله،که خبری را بارها و بارها در بخشهای خبری و سایتها و روزنامه ها در مورد ارائه خدمات جدید به فرهنگیان اعلام میکنند(وای چه جمله ای شد)،اینبار قرعه به نام «بیمه طلایی» در آمد. بیمه ای که قرار بود در کنار دفترچه خدمات درمانی،خدماتی تقریبا رایگان در ازای دریافت ماهیانه 12000 تومان به فرهنگیان ارائه دهد.بنا بود نیمی از این مبلغ را آ.پ و نیمی دیگر را فرهنگی خوشبخت بپردازد،نشان به این نشان که تمامی این 12000 تومان راخودمان تاکنون پرداخته ایم.

                                                                                                                                                                                                12000×6×2=144000

(6 موجود در محاسبات،یعنی 6 ماه و 2 موجود یعنی دو نفر و 144000 هم یعنی پول ناقابلی که از ابتدای سال تاکنون پرداخته ایم.)

از ماه پیش که این کارت را با سلام و صلوات دریافت کردیم،تقریبا تمامی پزشکان و داروخانه ها و آزمایشگاهها از پذیرش آن سرباز زده اند. جملاتی مثل: "این چی هست؟" که در هنگام ارائه این کارت با گردنی کج شنیدیم،تحقیر مضاعفی بود که البته سالهاست بدان عادت کرده ایم.

این روزها همسرم به مناسبتی در خانه پدریش است(اَه اَه انقدر بدم میاد از اونایی که مثلا رمزی حرف میزنن و اطلاعات نمیدن،حالا خوبه نصف لینکام  میدونن واسه چی شماله!!)برای انجام معاینه ای باید به دکتر مراجعه میکرد،از طریق سایت بیمه ایران ،کلیه پزشکان طرف قرارداد با بیمه طلایی در شهر ساری را پیدا کردم و اسامی را از پشت تلفن برایش خواندم ،پس از آنکه همسرم با تک تک مطب ها تماس گرفت،،نتایج جالب بود:

4 نفر از پزشکان محترم،ساری را به مقصد تهران ترک کرده بودند و یکی دیگر هم فوت کرده بود!!!(اطلاعات به روز رو دارید؟ تمام تغییرات، لحظه به لحظه، ثبت میشه)

خلاصه اینکه دو عدد کارت بی خاصیت،به تمام چیزهای بی خاصیت منزل ما (از جمله خودم) اضافه شد.

10 سالی که در مبارکه بودم،شهر و شان در دست کارکنان مجتمع فولاد مبارکه بود.در کنار حقوقهای نجومی دریافتی،تسهیلات اعطایی و البته بدون منت به کارکنانی که خیلی هایشان مدرک تحصیلیشان سیکل و دیپلم بود،داغ دل ما را تازه میکرد.

برادر من،حاجی بابایی عزیز،نکن فدایت شوم. اینجوری با شان و  کرامت همکاران سابقت بازی نکن.حالا گیرم که با این مانورهای تبلیغاتی؛راه را برای ریاست جمهوری دوره بعد هموار هم بکنی،گیرم که موفق هم شدی،اما با چه قیمتی بزرگوار؟؟!!

............................

پ.ن.1:

یازدهمین سال تدریسم را امروز شروع کردم. برای اولین بار،روز اول مهر ،درس هم دادم.دبیرستانی غیر انتفاعی بودم(انشاء الله ریا نشود) و از زیر کار نمیشد در رفت ،خلاصه که سخت گذشت.

.........................

پ.ن.2:

وای به حال کسی که پ.ن. بالایی رو بخونه و بگه: شما فرهنگیا همیشه تعطیلید،تا تقی به توقی میخوره اعتصاب میکنید،عید که کلاس نمیرید و این حرفا. ببینید عزیزان من،این حرفا رو یه عده با اهداف خاصی انداختن تو دهن ملت تا فرهنگی رو بزنن تو سرش و خداییش هم تا الان موفق شدن.

...........................

پ.ن.3:

آقای احمد آقا،همشهری عزیز،این مطالب چیه که تو وبلاگت مینویسی؟(اینجا و اینجا) اون عکسی که گذاشتی و محترمانه؛13 میلیون نفر رو پنگوئن!!! خطاب کردی چه معنایی داره؟ ما که اسم داشتیم برادر من،ما خس و خاشاک بودیم،اسم نمیخواستیم دیگه.

علی آقا،فامیل بزرگوار،با این کامنتات مثلا چی رو میخوای ثابت کنی: که طرفدارای موسوی، هم جلبکن هم لجن!!!.عزیز من این قلمه دست تو و قداست داره. قرآن که رو طاقچه اتاقتون هست؟ بازش کن و ببین اونجا رو که خدا به قلم ،قسم یاد میکنه:ن والقلم و ما یسطرون.

شما که همه رو از دور خارج کردید،شعارتون بود که: ما میتوانیم،خب تونستید؛خوبم تونستید. دیگه چی میخواین؟

احمد آقای محترم،از مقایسه آقای منتظری (بقول شما پدر معنوی جریان فتنه)با هارون الرشید کجا رو میخوای فتح کنی؟چرا عنان قلمت در دست خودت نیست؟ چرا اون به تو سواره به جای اینکه تو به اون مسلط باشی؟

(هر چند میدونم حقوق خوندی و سفسطه بافی ها و مغالطه هات رو هم دیدم.بعید میدونم این حرفا تاثیری بذاره)

اون شاهزاده حسین که کنارتون هست؛گاهی نگاهی هم به اونجا بنداز،جای آخرمون همونجاست،آرومتر برادر،آرومتر.

امیدوارم،این حدیث علی (ع) رو  با توهینای خودتون از بین نبرید:

فرزند انسان را با غرور چه کار؟ او که ابتدای خلقتش از نطفه ای نجس و در طول حیاتش هم حامل نجاست و در آخر کار هم،مرداری نجس است.

...........................

پ.ن.4:

این عکس غیر فتو شاپی رو هم ببینید:

                                                                                        

 

نوشته شده در ۱ مهر ۱۳۸٩ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ توسط علی صدیقیان بیدگلی همراهــان ()

Design By : Pars Skin