.......اگر بگذارنـــــــــد

علی صدیقیان بیدگلی




این روزها به شدت درگیر کارهای انتقالیم هستم. بعد از 10 سال ،ماندن و جان کندن در این شهر ، باید به هر کسی برای انتقالیم، رو بزنم؛ 4 سال دوره ی دانشگاه را هم به این 10 سال اضافه کنید، میشود 14 سال، یعنی نیمی از دوران خدمتم را در شهری ، غیر از شهر خودم گذرانده ام و تازه هیچ تضمینی هم نیست که سال دیگر در شهر خودم باشم.هفته ی پیش به همراه همسرم به اداره کل رفتیم. کلی به یکدیگر سفارش کردیم که فلان حرف را بزنیم، فلان جمله را نگوییم و توصیه های همیشگی همسرم که به اعصاب خودت مسلط باش، من هر وقت در ادارات( هر کجا که باشد) رفتاری، ارباب-رعیتی میبینم، از کوره در میروم. البته فکر میکنم همه همین خصلت را دارند، اما من شدید تر ، عکس العمل نشان میدهم ، دست خودم هم نیست، از اینکه شخصیت وشعورم به بازی گرفته شود بیزارم.خوشبختانه در اداره کل از کوره در نرفتم، به خودم مسلط بودم، زاویه ی گردنم زاویه ای 45 درجه بود، همان زاویه ی مطلوب پاچه خواری، تُن صدایم پایین بود، دستهایم به حالت بسته، جلو شکمم بود و همه چیز به خوبی پیش رفت و فقط یک مشکل ناچیز باقی ماند و آن هم مشکل ساده ی انتقالی بودکه حل نشد!!

چند ماهیست که اداره کل ، رییس ندارد و با سرپرست اداره میشود، قرار ملاقاتی برای امروز تنظیم شد تا با سرپرست، ملاقات کنیم و حرفهایمان را به او بزنیم.امروز  قبل از رفتن به اصفهان، به من خبر دادند که دقیقا همین  امروز مراسم معارفه ی رییس جدید است، به اداره کل نیا!!قرار شد هفته ی دیگر بروم، خدا میداند هفته ی دیگر چه اتفاقی می افتد!!

اداره ی آموزش و پرورش مبارکه هم رییس ندارد(جمله هایی از این دست را شنیده اید: چیزی به اسم شانس وجود ندارد و ......... من کلا بعد از شنیدن این جملات ، حالت تهوع شدیدی را در خودم احساس میکنم)

رییس قبلی اداره، فرماندار شهرستان شده( حالا هی بگویید: آموزش و پرورشِ بی بضاعت؛ بی پشتوانه.......!!!)چون ایشان در جریان مشکلات من بود به دیدارشان رفتم با همان زاویه ی 45 درجه ی معروف!!. برخورد فرماندار، خوب و توام با احترام بود، حداقل هنگام خروج، حس مچاله شدن نداشتم، قول داد که اگر بتواند مساعدت کند، تماسی هم با اداره گرفت و توصیه هایی کرد.

5 شنبه ی گذشته هم به کاشان رفتیم، هم برای دید و بازدید و هم پیگیری کارهای اداری.شنبه و یکشنبه به آموزش و پرورش کاشان رفتم.روز اول، چندان موفقیتی حاصل نشد اما روز دوم قولهایی داده شد، هرچند تمام مشکل من با مبارکه است، باید، مبدا که همان مبارکه است مرا آزاد کند تا مقصد، بتواند مرا جذب کند، ظاهرا از جانب کاشان ، مشکلی نیست.

به من میگویند: « توکل کن و صبور باش!!» حکایت من، حکایت آن شخصیست که در ته چاهی عمیق دست و پا میزد، یکی به او گفت:« صبر میکنی طناب بیاورم؟؟!!» گفت:« صبر نکنم چکار کنم؟؟»


در آموزش و پرورش کاشان؛ آقای «ش» را دیدم، همان آقای هم رشته ای و هم شهری که چند سالی را در مبارکه با هم بودیم.سابقه ی حضورش در مبارکه، 6 ماه از من کمتر بود، اما در اقدامی محیر العقول و غیر قابل توضیح، اما قابل فهم برای همه، در تابستان 4 یا 5 سال پیش به کاشان منتقل شد و چون اداره ی مبارکه، همیشه از کمبود نیرو مینالد؛ اما باید که ایشان منتقل میشد؛ ایشان را با عنوان نیرویی اداری!!  آ زاد کردند ، دبیر ریاضی شهرستان مبارکه، چند سالی رییس نهضت سواد آموزی کاشان بود و پس از آن هم جمعدار اموال اداره کاشان و حتما هر وقت که کیفورست و مثلا یک استکان چای را هُرت بالا میکشد  به ریش من هم میخندد.اراده بر این بود که به کاشان بیاید!! ( توضیح بیشتری که نمیتوانم بدهم.)

به یاد نماز خواندنهای آن چنانی این شخص افتادم، وقتی که ضاد « ولا الضالین» را طوری ادا میکرد که تلاطم ارکان عرش را به چشم خود میدیدی و چنان از « غیر المغضوب علیهم» گریزان بود که از هم نشینی با چنین دوستی به خود میبالیدی، اما غافل بودی که« مغضوب علیهم» تویی و او «سوگلی» ست و یا شاید هم « حورالعین»!!

امروز به اداره ی خودمان(مبارکه) هم رفتم، گفتم : مشکل دارم، نمی توانم، بگذارید بروم، من که نباید تاوان کمبود نیروهایتان را بدهم، تهدید کردم که اگر انتقالی ندهید، امسال مثل سالهای قبل ، کار نمی کنم، پای همه چیزش هم هستم . جواب، چیزی شبیه به این بود:« مشکل خودت است،هرکار میخواهی بکن!!»

آن سالها که آقای«ش» با چشم بندی، از مبارکه ، غیب شد و او را در کاشان یافتند، به رییس وقت اداره گفتم:« حق من بود که بروم». نگاه عاقل اندر سفیهی به من کرد و گفت:« ما دخالتی نداشتیم،همه چیز کامپیوتری بود»( توجه دارید، کامپیوتر تشخیص داده که این آقا باید بشود رییس نهضت سواد آموزی کاشان!!) و وقتی به او گفتم:« پس چرا آن گلاب و نامه ی تشکر آمیز را به دست شما داد  نه کامپیوتر» با نعره ای ، درب خروجی را به من نشان داد و............

.....................

پ.ن.1: نخواستم کسی بفهمد آقای « ش» محمود خان شمشیریست. گفتم غیبت نکرده باشم.ظاهرا زبان تند و تیز من در مقابل شمشیر ها و امدادهای غیبی ، که به کمک ایشان آمد بی تاثیر بود.

...................

پ.ن.2: سه کس را شنیدم که غیبت رواست      وز این در گذشتی، چهارم خطاست.......

نوشته شده در ۱٠ خرداد ۱۳۸٩ساعت ۸:٥۸ ‎ب.ظ توسط علی صدیقیان بیدگلی همراهــان ()

Design By : Pars Skin