.......اگر بگذارنـــــــــد

علی صدیقیان بیدگلی



«هنوز هم نمی دانم هر سال که می گذرد، یک سال به عمرم اضا فه می شود یا یک سال از عمرم کم می شود . »                                                                       
                                                                                                                                 گاندی                                                                                     

                                                                                                                                               

مستخدم یکی از مدارسی که در آن تدریس دارم ، جوانکی است بیست و یکی دو ساله که فر هنگ رایج خانوادگی، او را مجبور به ازدواج زود هنگام کرده و ضرورتهای مالی بعد از ازدواج، او را مجبور به پذیرش مستخدمی کرده است ؛ اگر روز اول ورودت به مدرسه باشد ، او را با دانش آموزان اشتباه میگیری ، چهره ای کودکانه و اندامی نحیف .

« خط خوش» نعمتی است که خداوند به این جوان داده و به نظر می رسد که تعلیمی در کار نبوده و ژنها ، دست به دست هم داده اند و چنین معجزه ای را خلق کر ده اند .چند روز پیش، جمله ی بالا را در آبدار خانه ی مدرسه ، بر روی کاغذ ی بزرگ ، نوشته دیدم .کار خودش بود، همان مستخدم مدرسه ، خطی زیبا و جمله ای زیباتر ؛ آن را نوشتم تا برای پست بعدیم یعنی همین پست که به تو لدم مربوط میشد، از آن استفاده کنم .

و امشب شب تولد من است ؛ امشب 34 ساله میشوم و هر چه فکر میکنم ، نمی دانم در این 34 سال زند گی ام از آنچه که بر سرم آمده و  یا بر سرم آورده ام ، باید راضی باشم یا نه !  

را هنمایی که می رفتم دانش آموزان دبیرستانی، در نظرم چنان بزرگ بودند که آرزو داشتم هر چه زودتر به آنها برسم ، دلم میخواست مثل آنها کلاسورم را به زیر بغلم بزنم و به مدرسه بروم.در دبیر ستان ،هوای دانشجو بودن رهایم نمی کرد و چند مدت که از دا نشگاه گذشت آرزو داشتم ، شرایطم باز عوض شود ، اما به 30 سالگی که رسیدم انگار دلم می خواست که بر گردم ، به همان سالها که از آن فرار می کردم و می دانم که نمی شود ؛ قرار نیست که بشود!

 اولین فرزند،از 4 فرزند پدر فرهنگی و مادر خانه دارم بودم ؛ پدرم سومین فرزند خانواده ای پر جمعیت بود که مادر را هم در 3 سالگی از دست داده بود و مادرم فرزند اول خانواده ای متمول تر ؛ و پدر بزرگی که« نام و نان»  را یکجا برایشان به ارث گذاشت.( هنوز هم وقتی پدر بزرگم ، لفظ« مرحوم آقام» را بکار میبرد ، چشمانش برق می زند و ما میدانیم که تونل زمان ما را به 70 سال پیش خواهد برد و خنده های موذیا نه مان که یعنی باز شروع شد این داستانهای هزار و یک شب ؛ اینها چه ربطی به تو لدم داشت ؟! خودم هم نمی دانم!! )

فرزند اول بودن ، دردسرهای خاص خودش را دارد ؛ تا پدر و مادر با آزمون و خطا بزرگت کنند ،کم ضربه نمی خوری بعد ها هم که بزرگتر شدی ، توقعات از تو بالاتر ست.اما چاره ای نبود، تقدیر در این بود که فرزند بزرگ خانواده باشم!!!

من چندان آدم مذهبی نیستم ؛ از لحاظ اعتقادی ( البته اعتقاد های رایج و مرسوم این روزها )هم چندان معتقد نیستم،-اصراری هم ندارم خودم را مذهبی و معتقد نشان دهم.- اما به بعضی از اصول پایبندم و شاید که در این دنیای بی در و پیکر ، بیش از حد به بعضی چیزها پایبندم ، یکی از پایبندیها،  لقمه ی حلال است . پدرم فرهنگی بود و از زمانی که خودمان و تفاوتها را شناختیم ، دست به عصا راه میرفتیم ، هیچ کدام از خواهر ها و برادر ها نتوانستیم دانشگاه آزاد شرکت کنیم ،خیلی چیزها را نداشتیم ، اما لقمه ی نا پاک نخوردیم .لقمه هایی که خوردیم ما را به بیراهه نکشاند ؛ سالم زندگی کرده ایم،هرچند خیلی ها سبک زندگی ما را قبول نداشته اند-چنان که ما طرز زندگی آنها را قبول نداشته ایم-اصرار نداشته ایم در مناسبتهای مذهبی؛لباس سیاه  بپوشیم،نذری هم نداده ایم،خیلی کارهای عوام پسند و عوام فریب دیگر را هم نکرده ایم، اما از خیلی ها مسلمان تربوده ایم.پدر و مادر م از خیلی ها انسان ترند،شریفند، آزارشان به کسی نرسیده و حتی این خوب بودن زیاده از حدشان باعث شده بعضی جاها اذیت شویم،باعث شده خیلی ها از نجابت خانواده ام سوء استفاده کنند و ترک تازی کنند ، اما.......

همیشه سکانس پایانی فیلم «خیلی دور،خیلی نزدیک» را خیلی دوست داشته ام.آن زمان که آن دست، از بالای ماشین مدفون در میان شنها، به درون ماشین می آید، به همراه تابش آن نور معنوی و ........

من بارهاآن دستها را در زندگی ام دیده ام و یکبار آن دست ها مرا بغل کرد و به ساحل آرامش رساند.من به اثرات آن لقمه ها ایمان دارم.

در دوران دانش آموزیم همیشه جزء اولین ها بودم و همین باعث شده بود که ذهنم را برای چیزی بالاتر از« دبیری» آماده کنم و همین ذهنیات ساخته شده توسط خودم و مسائل غیر قابل ذکر دیگر، باعث شدکه دوران دانشگاه را بسیار بد طی کنم . دانشگاه دولتی کاشان درس خواندم و تحصیلم بیش از 4 سال طول کشیدو از آنجا که «تعهد دبیری» قبول شده بودم، بلافاصله پس از اتمام تحصیل به مبارکه آمدم( یعنی آورده شدم!!)سربازی هم نرفته ام-چون رشته ی ما سربازی نداشت-وقتی به اینجا آمدم، خیلی پاستوریزه بودم، خام بودم و این ده سال مرا پخته کرد، آنقدر پخته که بعضی جاها احساس میکنم دارم می گندم!!

در این 34 سال ، آنقدر بد زندگی نکرده ام که از مرگ بترسم، گناه کرده ام اما نه آنقدر که یاد مرگ، عذابم دهد. اگر مرگ تصمیم گرفت به سراغم بیاید، دل نگرانی چندانی ندارم.

شاید کسانی را رنجانده ام که باید حلالم کنند. من حتی بعضی وقتها دانش آموزان سالهای قبلم را که میبینم، ازآنها بابت بعضی از رفتارهایم حلالیت میطلبم.امروز هم از دانش آموزان سوم تجربی ام که احتمالا سال دیگر با هم نیستیم، حلالیت طلبیدم؛ عکس یادگاری گرفتیم و در دفتر 2 نفرشان چند جمله ای نوشتم و به خوبی و خوشی، کلاسمان را با هم تمام کردیم.

به آنها گفتم:« فلان همکار که دبیر سال قبلتان بود، چند روزیست که سکته کرده و در بخش مراقبتهای ویژه بستریست و یادمان باشد که گاهی ،حتی فرصت معذرت خواهی از یکدیگر را هم پیدا نمیکنیم.»( این جملات را به خودم هم گفتم!!)

از 18 سالگیم ، یعنی همان زمان که تعهد دبیری قبول شدم،دستم در جیب خودم بوده، مدیریت کرده ام، کم و زیاد کرده ام، تا رسیده ام به اینجا که روز گارم بد نیست، همه جوره بد نیست،هرچند گاهی مینالم اما در مجموع، راضیم.

نمیدانم سال دیگر هم فرصت خواهم داشت از 35 سالگیم بنویسم یا نه؟!چرا راه دور برویم؟ نمیدانم فرصت خواهم کرد بار دیگر نوشته هایم را به روز کنم یا نه؟!

این حدیث علی(ع) را یکبار دیگر هم در یکی از پستهایم نوشته بودم، باز هم مینویسم، چون خیلی زیباست،چون به دلم می نشیند:

«دنیا 2 روزست، یک روز به کام تو و روز دیگر علیه تو، پس آن روز که دنیا به کام توست، مغرور مشو و آن روز که علیه توست مایوس مباش!!»

.......................

پ ن 1: اجازه ی تبریک گفتن صادر شد!! ممنوعیت تبریک روز معلم شکسته شد.تبریک بگویید، هم لذت میبریم، هم عقده داریم.!!!


پ ن 2: به من چه مربوط که شخصی در روز افتتاح سایپا کاشان گفته:« اگر میخواهید استان شوید،طی سه چهار سال آینده ، جمعیتتان را به یک میلیون نفر برسانید!!» مرا چه به اینکه همان شخص گفته:«ماشین تیبا(همان مینیاتور تولید نشده ی سابق)ماشین جمع و جوریست و به درد خانواده های درست و حسابی نمیخورد و فقط به درد نیم چه خانواده ها میخورد!!

من که نباید نگران این حرفها و این افکار باشم،همان 24 میلیون ( کدام 24 میلیون واقعا؟؟!!) نگران باشند لطفا!!

امیدوارم عده ای رگ مرید و مرادیشان متورم نشود و هرسخنی را وحی منزل ندانند.

......................

بعد نوشت: سور پرایز همسرم 1 ساعت پیش ( 11 شب) به دستم رسید. کتابی خوش فرم و خوش دست از اشعار فریدون مشیری عزیز و با ارزشتر از هر هدیه ی دیگر. این روز ها که دنیا به کام منست یادم باشد،مغرور نشوم.....

از همین کتاب تقدیم به همسر عزیزم:

«دوستت دارم» را من دلاویزترین، شعر جهان یافته ام.

 

نوشته شده در ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ٥:٥٩ ‎ب.ظ توسط علی صدیقیان بیدگلی همراهــان ()

Design By : Pars Skin