.......اگر بگذارنـــــــــد

علی صدیقیان بیدگلی


نمیدانم از کجا باید شروع کنم؟حتی اعتراف به آنچه که رخ داده نیز، دردناک و جانفرساست، چه برسد به درگیر بودن با این موضوع. حقیقت امر آنست که من معتاد شده ام.لطفا حس انزجارتان را نسبت به من کنترل کنید، تا آخر متن را بخوانید، شاید به من حق بدهید.(مینویسم در حالیکه شرم دارد مرا  میکشد!!!) 

و مثل همه ی به دام افتادگان، اینکار کاملا تفریحی و تفننی آغاز شد، اگر روزهای اول،کسی چنین وضعیتی را برایم پیش بینی میکرد،با پوزخندی از کنارش میگذشتم، اما نمیدانستم، آهسته آهسته در این دام می افتم.

فرهنگی باشی و چنین شده باشی!!پس وای به حال اجتماع، اگر همچون منی راهنمای آن جامعه باشد.چقدر حرفهایم تکراری خواهد بود اگر از "رفیق ناباب" بنویسم که مرا از راه به در کرد و.......

صبحها قبل از رفتن به مدرسه، اگر سراغش نروم تا عصر خمارم!!حتی تعطیلات عید هم، با هزار زحمت و با هزار ترس و لرز، خودم را به ..... میرساندم و چقدر در آن فضا دسترسی به...... سخت بود.حتی شبها که همسرم خوابست، دور از چشم او،باز بساط عیشم را  میگسترم و ......چقدر نقطه چین بگذارم؟ شرم دارم!!

چه هزینه ها که صرف نکردم در این مدت، هزینه هایی که میتوانست صرف مسافرت و تفریح و رفاه خانواده ام شود.در حالی این نوشته ها را مینویسم که همچنان بساط.... برپاست. نمیدانم چه کنم؟!نمیدانم رهایی از دام این اعتیاد لعنتی ، امکان پذیر هست یا نه؟ اثرات سوء مصرف خودش را نمایان ساخته،کم خوابیهای مداوم و چشمان پف کرده در محیط کار و اعصابی به هم ریخته!!لطفا کمکم کنید دوستان!!

 

بله، اعتراف میکنم که به «اینترنت» و «وب گردی» معتاد شده ام،آن دوست ناباب هم کامپیوترم بود که از راه به درم کرد.گستردن بساط عیش هم، روشن کردن کامپیوتر بود.اینکه ذهنتان منحرف است به خودتان مربوط است!!!گفتم در عید، دسترسی سخت بود، اما نگفتم به چه چیزی.منظورم کارت اینترنت بود.صرف هزینه هم هزینه های اینترنت وتلفن بود.حتما میپرسید اگر ریگی به کفشت نیست پس داستان تفننی بودن چیست؟مگر آدم نمیتواند، ابتدا تفننی سراغ اینترنت برود و بعد معتادش شود؟؟! بد وبیراه نگویید لطفا!!ذهن خودتان مشکل دارد!مثبت اندیش نیستید که اینگونه فکر میکنید .

............

پ ن 1:اموز صبح که از خواب بیدار شدم، حسی شبیه به حس «مردم آزاری»در وجودم به تلاطم در آمده بود،بسیار فکر کردم که چه کنم تا آرام شوم، این ایده به ذهنم رسید و بینواتر از شما دوستان وبلاگی پیدا نکردم.کلا حس خوبی بود،احساس سبکی به همراه حس پدر سوختگی!!(کارتن پسر شجاع را یادتان هست؟آدمهای(حیوانات) بدجنس ِکارتن، قبل از انجام بدجنسیشان، چشمشان، برق رذالت میزد، من اکنون اینگونه ام!!)

 

پ ن 2 :خواستم انتقادی ننویسم،خواستم متفاوت بنویسم،عفت کلام داشته باشید، فحش ندهید لطفا!!

 

پ ن 3:من خوبم، من بزرگوارم، فقط یک کم معتادم،مجرم که نیستم، بیمارم،من من......

نوشته شده در ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸٩ساعت ٧:۳۱ ‎ب.ظ توسط علی صدیقیان بیدگلی همراهــان ()

Design By : Pars Skin