.......اگر بگذارنـــــــــد

علی صدیقیان بیدگلی



داستان آموزش و پرورش ، داستانی تکراری و در عین حال غمبار است . داستانی که از فرط تکرار، نخ نما شده است .آموزش و پرورشی که با آنهمه کبکبه و دبدبه ، تنها پوسته ای از آن مانده است.(آموزش و پرورش مُرد؛از بس که جان ندارد!!)در این وبلاگ تا آنجا که میتوانم از محیط کار و شرایط آن چیزی نمی نویسم و اگر خودم اشاره ای نداشته باشم ، کسی نمی تواند ، متوجّه فرهنگی بودن من بشود . ننوشتن من ، به این دلیل نیست که اتّفاق قابل ذکری در دبیرستان رخ نمی دهد ،بلکه بنا را بر آن گذاشته ام ، که از محیط کار که به خانه برگشتم ، برای دل خودم زندگی کنم و« غم نان»را تاصبح روز بعد فراموش کنم


درحالی این نوشته ها را مینویسم که به یاد خاطرات سال اوّل تدریسم یعنی سال 79 میافتم ،آن زمان که 3 روز هفته را برای تدریس به یکی از روستاهای مبارکه میرفتم . صبحها ، 7:30 از خانه بیرون میزدم تا به دلیل بد مسیر بودن روستا ، 8:30 در مدرسه باشم ، در حالیکه هم خانه ای های خانه ی مجردیم در آن ساعت ،هنوزخواب بودند، بعد از چند ماه سرگردانی ، بالاخره مینی بوسی را پیدا کردم که به آن روستا میرفت و باید خدا به من رحم میکرد اگر فقط چند ثانیه دیرتر میرسیدم ، راننده منتظر من نمی ماند و من گاهی مجبور میشدم چند مسیر را سوار و پیاده شوم و در آخر ،مسیری 3 کیلومتری را پیاده طی کنم .(چی؟؟ چرا با ماشین خودم نمیرفتم؟؟ ماشینم کجا بود اون موقع؟؟)غافل از اینکه ، تاخیر های حتّی چند دقیقه ایم ، در دفتر آقای معاونِ....بــــوق!!...... ثبت میشد ، این مطلب را روزی متوجّه شدم که با آن آقای نا محترم، بر سر جریانی جرو بحث کردیم و ایشان انگار که فساد مالی یا اخلاقی من را افشا میکند؛ دفترش را از کشوی میز بیرون کشید تا تاخیرهایم را به همه نشان دهد!(همان زمان بودند دانش آموزانی که روزها و هفته ها به مدرسه نمی آمدند،اما برای اینکه تعداد دانش آموزان از حدّنصاب نیفتد و مدرسه منحل نشود،کوچکترین برخوردی با آنها نمیشدکه هیچ، که آنها را هر روز با سلام و صلوات به مدرسه می آوردند!!و جالبتر اینکه: مجبور بودیم هر روز در لیست حضور و غیاب کلاسی،جلو چند نام تیک بزنیم که یعنی در کلاس بوده اند، در حالیکه این اسامی اصلا وجود خارجی نداشتند!!!)

 آن روزها با ذوق و شوق فراوان به کلاس میرفتم ، و تاخیرهایم را جبران میکردم ، یعنی مثلا اگر 10 دقیقه دیر به مدرسه رسیده بودم10 دقیقه از زنگ تفریح را در کلاس میماندم تا حقّی ناحق نشود و بچه ها از درس، عقب نیفتند( چی؟؟توهین نکن،احمق خودتی). آن روزها خیال میکردم باید یک تنه ، ریاضیّات منطقه را متحوّل کنم و نمی دانستم که آب در هاون میکوبم ، نمی دانستم که انرژی ام را در همان سالهای اوّل تخلیه میکنم .نمیدانستم که باید خیلی امورات دیگر را بلد باشم که نبودم و خیلی نمی دانستم های دیگر ......

جالب آنکه آقای معاون،اکثرا خودش هم در مدرسه نبود ؛ یعنی صبح ها در دفتر حاضرمیشد و پس از آنکه دبیران به کلاس میرفتند برای رسیدگی به امورات شخصی اش از مدرسه خارج میشد . نیمی از بی انگیزگی و شاید بتوان گفت تنفّر من نسبت به شغلم ، به همان سال و رفتارهای آن شخص ( همان شیرین عسل اداره را میگویم )برمیگردد. آن شخص در حال حاضر با استفاده از هزاران رانت موجود که همه میدانیم که چیست و نمی توانیم به زبانش بیاوریم ، مدیر تنها مرکز پیش دانشگاهی شهرست در ساعات کاری و اداری ،آموزش خانواده تدریس میکند !! یک روز، در شورای شهر است و بعضی اوقات به امورات ماشین سنگینش رسیدگی میکند !! آن سال به هر نحوی بود گذشت ، و سال های دیگر هم.

در این سالها فرهنگیانی را دیدم که پولهای ناپاکی را به خانه میبرند ، و خدا میداند که این پولها که لقمه میشود و در شکم زن و بچّه شان میرود؛ در آینده نه چندان دور ،چه کارها که نخواهد کرد .همان لقمه ها که میگویند: «آتش» است.

 میگویند :« خدا انسان را آفرید وانسان توجیه را »من نمی دانم اگر یک روز حقوق ماهانه ی فرهنگیان 5 میلیون تومان شود(فرض محال که محال نیست!)آیا باز هم عدّه ای دست به توجیه خواهند زد که:« مجبوریم فلان پول را بگیریم ؛گناهش گردن همان ها که مسبب این وضعند!!»

دبیری که باید  نمونه و الگوی جامعه باشد، با همان توجیهات که گفتم، سوالات امتحانی را که نه،خودش را و شغلش را و اعتبار و حیثیت فرهنگیان را میفروشد و عجیب آنکه وقتی در جمع نشسته ایم،چنان از انسانیت،حرف میزند که به سرت میزند همان لحظه بلند شوی، وضو بگیری و پشت سرش نماز بخوانی!!

چند سال پیش، یکی از همکاران هم رشته، به من گفت:«اگر میخواهی، سوالهایت را بده تا برایت تایپ کنم »و من شرمسار از این همه بزرگواری و انسانیت!غافل از اینکه.......

سوالها را دادم و آن همکار عزیز،سوالها را محترمانه به 2 دانش آموز فروخت!! و بعد از آنکه پیگیری کردم ومعلوم شد که حق با من است،گفتند : «نباید سوالها را میدادی!» (به همین راحتی، به همین خوشمزگی!!) دوستی دارم که میگوید: «علی،من و تو فکر میکنیم که خیلی زرنگیم و خیلی می فهمیم،اما یک بُز، از من و تو بیشتر میفهمد!!» (خب چی بهش بگم؟ حرف حق که جواب نداره!!)

آقایانی که در اداره نشسته اند و فریاد «وا اسلاما» ی آنها گوش فلک را کر کرده،چنان در مقابل این« نور چشمی» ها و «سوگلی» هایشان خاموشند که انگار ، نه خانی آمده و نه خانی رفته!!. اما اگر یکی از «مغضوب علیهم» دست از پا خطا کند،حسابش با« کرام الکاتبین»است. دردناکتر آنست که اگر بخواهی سالم زندگی کنی، حسابت به حلال و حرام زندگی ات باشد و خیلی اگرهای دیگر،محکوم میشوی به اینکه: ناسازگاری و بر خلاف جریان آب شنا میکنی!! کدام آب و کدام شنا برادر من؟؟ شما به این لجنزار میگویید:آب و به این دست و پا زدن در نکبت و کثافت میگویید : شنا کردن؟

در آموزش و پرورش ،ملاک دبیر خوب بودن ، بخصوص دررشته های علوم پایه ؛در صد قبولیست !این که این درصدها از کجا آمده و چقدر واقعیست ؛ چندان مهم نیست ؛فرمول، خیلی ساده است : درصد قبولی بالا = دبیر خوب !!!! لغتی  به نام« کیفیّت»، در سیستم اداری ما، تعریف نشده است ؛همه چیز شعاریست ؛اگر دانش آموزی را که 9 ماه تمام ؛هر کاری کرده ،جز درس خواندن قبول کردی(دقت کنید:قبول کردی!!) ؛میشوی محبوب مدیرو دانش آموز و خانواده و از همه مهمتر اداره ؛در غیر اینصورت، بمیری بهتر است وگرنه به مرگ تدریجیت میاندازند.

من مطمئنم دوستانی که مطالبم را میخوانند ، باز برایم مینویسند که : «حرفهایت تکراریست ، اوضاع ، درست بشو نیست ،منفی به همه چیز نگاه میکنی ، همه چیز هم سیاه و زشت نیست ،اگر نگاه کنی زیبایی ها کم نیست ؛ و شاید کسی به سرش بزند این شعر سهراب را هم برایم بنویسد که: «از چه دلتنگ شدی ، دلخوشی ها کم نیست ، مثلا این خورشید .......»

  کاش برای عدهّ ای امکان پذیر بود که فقط 1 هفته با تعدادی دانش آموز بی تفاوت و بی انگیزه و بی سواد ! باشند ، بی احترامیهاو بسیاری رفتارها که قلم از نوشتن آن شرم دارد را ببینند تا دیگر نگویند که :« معلّمی عشق است ؛معلّمی هنر است ، هنر عشق بر تو مبارک !»

با این همه اکراه ، مجبورم هر شش روز هفته کلاس باشم ، این روزها کلاسهای تقویتی هم هر بعداز ظهرم را پر کرده و جمعه ها نیز به آن اضافه شده .

احمقانه است اگر فکر کنیم عشق ، مرا به این کار وامیدارد ؛ دلیلش تنها یک چیز است : «غم نان !!» مدیران محترمی که چند ماه پیش ،4 روز غیبتم را به دست بزرگان اداره دادند این روزها «علی جون »  خطابم میکنند ؛ چون کلاسهای تقویتی جیب بزرگان را نیز بی نصیب نمیگذارد.

بگذاریم و بگذریم

  گوش اگر گوش تو و ناله اگر ناله ی من        آنچه البته به جایی نرسد فریاد است!!

...............

پ ن 1 :عنوان این پست از عنوان کتابی با همین نام از «صمد بهرنگی» گرفته شده است.

پ ن 2 :درد دلها و خشم های فرو خورده ام در مورد آموزش و پرورش، زیادست؛ باید منتظر بمانم و بازتاب نظر دوستان را ببینم،نظر مخاطب هم باید برایم مهم باشد.(چه جمله ی شعاری  لوسی نوشتم،خودم حالم به هم خورد از این جمله!!)

پ ن 3 :گفته اند :«آدم بگوید و بد باشد، به از آ نکه نگوید و خر!!! باشد.» 

نوشته شده در ٢٧ فروردین ۱۳۸٩ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ توسط علی صدیقیان بیدگلی همراهــان ()

Design By : Pars Skin