.......اگر بگذارنـــــــــد

علی صدیقیان بیدگلی



یکشنبه، 89/1/8 :

«نوش آباد»، شهریست در 4 یا 5 کیلومتری «آران و بیدگل» و تقریبا با همین فاصله یا کمی بیشتر از «کاشان».از لحاظ تقسیمات کشوری،این شهر یکی از شهرهای شهرستان آران و بیدگل محسوب میشود.(بماند که نوش آبادیها،چندان هم از این تقسیم بندی ، راضی نیستند و این نارضایتی را در سالهای قبل،به شکلهای مختلف-مانند تحریم کردن انتخابات-نشان داده اند.)

روز یکشنبه به همراه پدر،از شهر زیرزمینی نوش آباد دیدن کردیم.سال پیش هم به همراه همسرم به آنجا رفته بودیم.این شهر که به «اویی» مشهورست،در زیر شهر نوش آباد قرار دارد.در سال 81 ،یکی از اهالی شهر؛پس از حفر چاهی یا چیزی شبیه به این، آن را به طور اتفاقی پیدا میکند؛ سال 83،کار بازسازی و مرمت و رسوب زدایی از دیواره های این شهر ،آغاز میشودو چند سالیست که برای  بازدید عموم ،آماده شده است.شهر در 3 طبقه ی مجزا قرار دارد که فعلا طبقه ی بالاتر؛ برای بازدید، مهیاست.جالبست بدانیدطبقه ی سوم آن 36 متر پایینتر از سطح زمین قرار دارد،فکر کردن به اینکه تمام خاکهای موجود در این 3 طبقه،با چه مشقتی از درون زمین به سطح زمین آورده شده، باعث میشود که به احترام،کلاه از سر برداریم و به ایرانی بودن خود ببالیم!!.

این شهر،سکونتگاه دائمی اهالی نبوده و فقط در مواقع حمله ی دشمنان از آن استفاده میشده .خانه های سطح شهر به طرق مختلف(مثلا از طریق تنورهای خانگی) به شهر زیر زمینی متصل بوده اند و در مواقع خطر ،از طریق همین راهها و کانالهاهمگی به شهر زیر زمینی منتقل میشده اند.درون شهر ،دارای اتاقکهایی مجزاست که توسط دهلیز ها و راهروهایی به هم وصل میشوند.آثار چراغهای «پیه سوز» برای تامین روشنایی شهر،بر دیواره ها مشهودست.قدمت این شهر،به دوره ی قبل از اسلام یعنی دوره ی ساسانیان، برمیگردد و وسعت آن به اندازه ی تمام شهر نوش آباد است.تاکنون 3 محل برای ورود به شهر،کشف شده که 2 تای آنهاقابل دسترس برای همگان هستند.در قسمتی از این شهر،محوطه ای قرار دارد که به عنوان «سالن کنفرانس!!» از آن استفاده میشده است،در این محوطه ،سکوهایی برای نشستن مردم آن زمان، جهت تصمیم گیریهایشان در امور مختلف، برپا شده است.

ورود به شهر از طریق پله های 2 آب انباربا پله های نسبتا زیاد،و در 2 نقطه ی شهر نوش آباد انجام میگیردو من بیصبرانه منتظر خواهم ماند تا طبقات دیگر را هم ببینم.

(به نظرم یک شخص هر چقدر هم در نوشتن توانا باشد،نمیتواند زیباییهای این شهر را توصیف کند!!)

لغت«اویی»،چیزی معادل:اوی ی ی؛آی ؛آهای میشود و در واقع، این کلمه،اسم رمزی بوده است برای تشخیص غریبه ها از مردم بومی شهر.

فکر میکنم ،بازدید خوبی از این شهر ، به عمل آمده باشد.(آمار رسمی را نمیدانم)و به نظر میرسد این شهر، دارد خود را به ایران و شاید جهان میشناساند؛هنگام خروج از شهر اویی در دفتر یاد بود آنجا نوشتم :

« زیبایی شهر؛ حتّی در اعماق زمین ، یاد آور شکوه و عظمت ایران باستان است.»

یکی از علایق چند سال اخیر پدرآنست که مرا در گوشه ای تنها گیر بیاورد و نصیحتهای پدرانه اش را با خاطرات زندگی خودش مخلوط کند و این معجون را به خُرد من بدهد.خلوت 2 نفره مان درون ماشین،بهترین فرصت برای او بود!!(خُب نمیتونم بگم بابام چی گفت که،اصرار نکنید!!)

..........................

دوشنبه،   89/1/9 :

احساس میکنم وقتی سن انسان از مرز مشخصی عبور میکند، دیگر آن اشتها و ولع دوران جوانی را برای خرید لباس و به روز بودن ندارد.(باز هم احساس میکنم، حساب خانمها از این بحث و این حس جداست!!)روزهای قبل از عید، چه آن زمان که در مبارکه بودیم و چه وقتی در ساری بودیم،بارها اصرارهای همسرم برای خرید لباس،بی نتیجه ماند ولی روز دوشنبه ،دیگر راه فراری نبود و خودم هم به این نتیجه رسیدم که باید تکانی بخورم(کلا در اکثر اوقات، به خرسهای کوآلای استرالیایی که در اکثر ساعات روز از درختی آویزانند وساعتها به همین حالت میمانند، شبیهم!!)

به کاشان رفتیم و با قیمتهای مناسبتری نسبت به شب عید، خرید کردیم.(خصلتهای اصفهانی را میبینید؟!حالا باز عده ای بنشینند وبگویند:محیط در رفتار انسان، تاثیری ندارد!!)

2 سال پیش؛ شوهر خاله ام در حالیکه فقط چهل و چند سال داشت؛پس از تحمل دوره ی یک ساله ی درد و رنج، در روز 13 فروردین از دنیا رفت.همان روز داشتم به خانه شان برای عیادت میرفتم که در بین راه تلفن کردند که برگرد،دیر شد!!(دور بودنم از بیدگل باعث میشد نتوانم زود به زود سر بزنم)هنوز وقتی یادم می افتد که نتوانستم زنده بودنش را ببینم،دلم میسوزد.(هر چند عیادت من ، دردی را دوا نمیکرد.) دومین سالگرد او را امسال برگزار کردند و ما عصر به آن مراسم رفتیم.

.......................

3شنبه،   89/1/10 :

مگر قرارست هر روز اتفاقی افتاده باشد؟(خُب مطلب قابل ذکری نبود،نمیتوانم که خاطرات ساختگی بنویسم.میتوانم؟! (نکند میخواهید در کنار جعل حدیث و جعل خبر و جعل آمار، جعل خاطره را هم اضافه کنید؟؟! آره؟!)

........................

4 شنبه،    89/1/11  :

از مدتها قبل با آقای عنایتی، هماهنگ کرده بودیم که شبی را برای تبریک سال نو به منزل «استاد ستاری(شیدا) »برویم.من شخصا به آقای ستاری علاقه ی زیادی دارم، چون با وجود هشتاد و چند سالی که از عمرش میگذرد،همچنان شاداب و سرزنده است. فرزندان او همگی تحصیل کرده اند و آن شب آقای «اکبر ستاری» مهمان پدر بود.اول بار بود که همدیگر را میدیدیم،یکدیگر را از روی عکسهای وبلاگمان شناختیم.آقایان:عنایتی،کدخدایی،فرزانگان،فرزین،علوی و رسولزاده هم در آن جمع بودند.

آقای ستاری،کمی از اشعار طنز خود برایمان خواند و مرا به سالهای دورتری برد که در بیدگل بودم و در جلسات هفتگی شعر ، شرکت میکردم.

فکر میکنم اگر از آقای ستاری بخواهند که مثلا 5 شخصیت مورد علاقه اش را نام ببرد، یکی از آنها «فردوسی» است ودیگری حتما «سیما بینا».ظاهرا دستگاه VCDبه همراه یک یا چند عدد از CD های سیما بینا،جزو لوازم ضروری منزل استادست!توفیق اجباری حاصل شد تا دمی را هم با سیما بینا بگذرانیم!!

..........................

5شنبه ،  89/1/12  :

به نظر شما اگر مراسم سیزده به در، یک روز زودتر برگزار شود،ارکان عرش،به لرزه در خواهند آمد؟در مورد ما که چنین اتفاقی نیفتاد. روز 5 شنبه، به همراه خانواده و خاله ها و مادربزرگ و کلیه ی خدم و حشم، به سمت روستای«خُنبِ دُرّه» ی کاشان حرکت کردیم کلا وقتی شوهر خاله ام که ادعای کوهنوردی هم دارد،لیدر گروه باشد،چیزی جز بی برنامگی و بی نظمی ،عاید نمیشود.با 4 ماشین حرکت کردیم و توقفگاه ماشینها یک مسیر سر بالایی پر پیچ و خم و باریک بودکه پایین آنجا هم دره ای خطرناک بود!!- منم نسبت به ماشین حساس!!-پایین آوردن ماشینها با چه مشقتی انجام شد،بماند.

خلاصه روز خوبی بود.چند دستی «حکم» زدیم و بردیم و نعره زدیم در آن فضا که فقط ما بودیم!!( این نعره های شاه عباسی، از سر دلخوشی نبود؛کلا تخلیه میکردیم خودمان را، و وقتی یادمان میافتاد باید از پس فردا دوباره در مبارکه باشیم؛چون لجمان میگرفت و کاری هم از دستمان بر نمی آمد،نعره میزدیم!!!)

دوست عزیز و نازنینم، آقای دکتر کبرایی، را هم آنجا دیدم که به همراه دوستانش برای کوهنوردی آمده بودند،چند قدمی با هم بودیم و گپ زدیم، او به گروهش ملحق شد وما نعره هامان را ادامه دادیم در آن دل کوه.(آنها که قبلا فکر میکردند،نویسنده ی این وبلاگ؛آدم تر از این حرفهاست،لطفا این مطالب را نخوانند!!)

...................

جمعه،   89/1/13  :

وقتی سیزده فروردین به روز جمعه بیفتد و وقتی بدانی چند ساعت دیگر،دوره ی عیش و نوشت به پایان خواهد رسید و باید به «غمکده» ی خود برگردی،دیگر چه سیزده به دری؟!

فقط برای خالی نبودن عریضه؛ظهر هنگام به همراه خانواده و 2 تا از خاله ها به یکی از پارکهای شهر رفتیم،چند ساعتی ماندیم و زودتر از حد معمول به خانه آمدیم. وسایلمان را که قبلا جمع کرده بودیم،درون ماشین گذاشتیم و با ضمیری ناشاد!به سمت مبارکه حرکت کردیم.6/5 عصر به مبارکه رسیدیم تا به قول همسرم،عید را در خانه ی خودمان هم حس کرده باشیم!!(خُب چیه؟مگه شما از زور دلتون یه وقتا یه چیزایی نمی گین؟حالا یه بارم ما گفتیم.چیزی شد مگه؟!!)

و به این ترتیب، تعطیلات 18 روزه ی ما به پایان رسید و خدا میداند فرصتی باشد که سال دیگری را هم درک کنیم یا نه؟ 

و در آخر اینکه:

هر جا که سِیر کردیم،جایی چو دل ندیدیم            با این همه کدورت،باز این خرابه جاییست!!

 

 

نوشته شده در ٢٠ فروردین ۱۳۸٩ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ توسط علی صدیقیان بیدگلی همراهــان ()

Design By : Pars Skin