.......اگر بگذارنـــــــــد

علی صدیقیان بیدگلی



یک شنبه، 89/1/1 :

برای اولین روز سال چه میتوان نوشت ؟ جز بازدید از بزرگان فامیل ؛ عصر باز هم هوا بارانی بود ؛ و از نزدیک ظهر ، پیامک ها با سلام و صلوات ردّ و بدل شد .

...........................

دوشنبه ، 89/1/2

دقّت کرده اید ؛ تمام خاطرات من ، از عصر شروع می شود و تا شب ادامه دارند؛ میدانید چرا ؟ دلیلش روشن است ؛ خواب شیرین صبحگاهی !!

عصر دوشنبه ،  قرار شد از سدّ سلیمان تنگه بازدید کنیم ؛ سدّ سلیمان تنگه یا سد شهید رجایی ،40 یا 50  کیلومتر بالاتر از ساری قرار دارد ؛ به سمت سدّ حرکت کردیم ؛ امّا در بین راه، پدر خانمم ، در حرکتی قابل پیش بینی ، سر ماشین را به طرف زمین کشاورزی اش در «روستای تاکام» کج کرد. برای پدر خانم من؛ دو چیز مهم و غیر قابل جایگزین در دنیا وجود دارد : یکی مزدا ی2 کابین اش و دیگری زمین کشاورزی 4000 متری اش ، که چنان با  غیرت از این دو نام میبرد که خیال میکنی ناموس او هستند ؛ پدر خانمم در سرِ  زمین ماند(کشاورزی شغل او نیست، این کار را برای تفنن انجام می دهد)   و به ناچار، خودمان به طرف سد حرکت کردیم ؛ سدّی عظیم که در زمان« سردار سازندگیِ»دیروز و مغضوب امروز به بهره برداری رسیده بود .

   روزگارست این که گه عزّت دهد ، گه خوار دارد            چرخ بازیگر از این بازیچه ها بسیار دارد.

مشخصات سدّ را از تابلو ورودی سد یادداشت کردم:

تاریخ شروع مطا لعات : 1336                                 تاریخ شروع عملیات اجرایی:1370

تاریخ پایان کار اجرایی:1375                                 نوع سد: بتونی دو قوسی با سر ریز آزاد(عمرا اکر معنی حتی یک کلمه را بدانم که چیست!!)                                                      

طول تاج سد : 427متر                                                ارتفاع سد از پی:138متر

ضخا مت سد از پی : 27متر                                         ضخا مت سد در تاج:7 متر

سطح دریاچه سد: 520هکتار                                      طول دریاچه : 8500متر

حجم مخزن :160میلیون متر مکعب

در مجموع، سدّ عظیم و با شکوهی بود .

...........................

سه شنبه ، 89/1/3 :

روز سه شنبه ، کار قابل ذکری نبود جز دید و بازدید ها ی  مرسوم و کلیشه ای !!

...........................

چهار شنبه ، 89/1/4 :

در هوای آفتابی روز 4 شنبه،به همراه پدر خانمم برای خرید ماهی،به بازار ماهی فروشهای ساری رفتیم.فضای جالبی بود،ماهیها را تازه و گاهی هم نیمه جان از دریا به بازار می آوردند؛عمده فروشهای بازار آن را میخریدند و صاحبان مغازه های کوچکتر ،خریدشان را از عمده فروشها انجام میدادند و از آنجا به مشتریها عرضه میکردند؛جنب و جوش حاکم بر بازار برای من جالب بود.

در روزهایی که دریا متلاطم است ؛ ماهی ها به طرف دریا میروند؛ صید آنها مشکلتر میشود و در نتیجه قیمتها بالاتر است ؛ به عکس در روزهای آفتابی ، ماهی ها به طرف ساحل آمده ، صید، آسانتر و قیمت، مناسبتر است . به علت توفانی بودن دریا در آن چند روز ، قیمتها بالاتر از حدّ معمول بودند و این اوضاع ،برای من نیمه اصفهانی !!، کمی سنگین بود!! به هر حال پس از خرید 4 عدد ماهی سفید،به طرف باغ پرتقال مادر بزرگ همسرم حرکت کردیم . پدر خانمم، ارباب وار در جلو حرکت میکرد و من نیز، مانند نوچه ای در عقب ؛ تجهیزات پدر خانمم یعنی چکمه و لباس کار مهیّا بود و من با لباس پلو خوری در باغ ؛ به علت بارندگی های مداوم ؛ پاهایم ؛ چنان در گل فرو میرفت ؛ که اگر« انکر الاصواتی» در آن حوالی بود ؛ از ته دل به من میخندید ؛

اگر فکر میکنید جرات نتق کشیدن داشتم، اشتباه میکنید. ارباب به بالای درخت رفت و به نوچه اش سپرد ، پرتقال هایی را که به پایین پرتاب میشود درون جعبه بریزد ؛ از هر 5 پرتقال پرتاب شده به پایین 4 تای آنها بر سرو گردن و کمر نوچه فرودمیآمد ؛گاهی صدای کشدار آخ خ خ خ......سکوت باغ را میشکست.ارباب میپرسید:چیزی شد؟ و نوچه با گفتن  : «نه» ،خوش خدمتیش را به ارباب ثابت میکرد!!

نمی دانم آه کدام دانش آموز اینچنین بر سر وگردن من اصابت کرد؛ به هر حال ، 2 جعبه پرتقال ، حاصل این تلاش مشقّت بار بود ؛ که برای اعزام به بیدگل و مبارکه ، در صندوق عقب ماشین جاسازی شد!

.............................

پنج شنبه ، 89/1/5 :

تعطیلات 18 روزه ی ما به نیمه رسیده بود ؛ بنابر این باید به سمت بیدگل حرکت میکردیم . ساعت 10 صبح حرکت کردیم ؛ جاده نسبتا خلوت بود ؛ حوالی ظهر ، در شهرستان دماوند ناهار خوردیم و عصر، ساعت5 به بیدگل رسیدیم.

...........................

جمعه،89/1/6 :

عصر روز جمعه با آقای عنایتی تماس گرفتم ؛ فرمودند؛ در جلسه ای در کاشان هستم ؛ خودت را برسان . وقتی به منزل آقای مدرس زاده رسیدم که جلسه تقریبا تمام شده بود ؛ بعضی از دوستان و بزرگان را آنجا دیدم ؛و عدّه ای را برای اوّلین بار میدیدم ؛حجّت الاسلام مدرّس زاده با رویی باز از من استقبال کرد؛ 3 کتاب شعر از 3 شاعر نسبتا گمنام کاشان به همه اهدا شد ؛ کتابهای متوسطی بودند ؛ عیدی 2000 تومانی آقای مدرّس زاده بسیاربرای من با ارزش بود.با آقای عنایتی به طرف بیدگل حرکت کردیم ؛ منزل آقای عنایتی، جای مناسبی برای سر زدن به وبلاگم و رویت نظرات دوستان بود.در حال گپ و گفت بودیم ؛ که حضور یکی از دوستان ایشان ، گپ و گفت را ناتمام گذاشت .

.............................

شنبه، 89/1/7 :

هوای بارانی و دیگر هیچ!!

.............................

بی ربط نوشتها :

1-بودن در جایی که از زبان مردم آنجا و جملات ردّو بدل شده ی میان آنها؛ هیچ نمی فهمی ، چیز غریبیست ؛ هم جالبست و هم عذاب آور . باید با دهان باز و چشمان گردشده ؛ به بقیّه نگاه کنی ، تا بلکه لغتی آشنا بشنوی . حال من در مازندران اینگونه است . و دردناکتر وقتیست که میشنوی : «چقدر ساکتی ، چرا دمخور نمیشوی ؟!»

ظاهراَ زبان طبری یا مازندرانی ، دستور زبان خاصّی ندارد و به اصطلاح ، سماعی است ؛ ( اطّلاعاتم در این زمینه، دقیق نیست)

2- من نمیدانم اوّلین بار، کدام شیر پاک خورده ای این ذهنیّت را برای« مسعود ده نمکی» ایجاد کرد که میتواند کارگردان خوبی باشد ؟وباز هم نمی دانم ؛کدام هنرنشناسی ، او را طنز پرداز و طنز شناس خواند؟

چند قسمت از سریال« دارا وندار» را دیدم سعی کردم ، ذهنیّت منفی ام نسبت به ده نمکی را در قضاوتم دخالت ندهم ؛امّا در این فیلم فارسی آبگوشتی چیزی جز لودگی و ابتذال ندیدم ؛ تنها هنر ده نمکی ، جمع کردن تعدادی بازیکن نسبتاَ سر شناس و گرفتن بدترین بازیها از آنها بود .داستان شعاری ، بازی های نچسب و تکراری و از همه مهمتر ؛ به کار بردن لغات و اصطلاحات ضدّ اخلاقی ،حسّی جز تهوّع را برای انسان ایجاد نمی کرد.شما مقایسه کنید، بازی گرفتن ده نمکی از بازیگرانش را با بازی گرفتن «مهران مدیری» از بازیگران و حتی بعضی از نابازیگران.من نمیدانم،هنوز هم ممکنست کسی با شنیدن لغاتی که اشتباه ،تلفظ میشوند،خنده اش بگیرد یا از دیدن چهره ی «بهنوش بختیاری» با آن گریم مسخره اش،متاثر شود و به یاد فقر بیفتد؟ 

 البته باید کمی هم منصف بود ؛ اگر هر کس دیگری جز ده نمکی هم بود؛ اگر فیلم فارسی قبلیش 8 میلیارد ، میفروخت ، دچار توهّم و خود شیفتگی میشد؛ هر چند به نظر میرسدخود شیفتگی، ازخصلت های ذاتیِ این شخص باشد .

آقای ده نمکی! تو را به خدا ، بار دیگر به همان «شلمچه» ات برگرد،افکار افراطی گذشته ات ، کمتر مشکل ساز بود تا دیدگاههای هنری ات .

تو این کاره نیستی برادر!

 

 

نوشته شده در ۱٧ فروردین ۱۳۸٩ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ توسط علی صدیقیان بیدگلی همراهــان ()

Design By : Pars Skin