.......اگر بگذارنـــــــــد

علی صدیقیان بیدگلی

1

تازگیها عده ای برای اینکه روشنفکر و متفاوت بودنشان را به رخ بقیه بکشند،ادعا میکنند تلویزیون ایران را تماشا نمیکنند و برای اینکه پُز روشنفکریشان کامل شود،نام چند شبکه ی ماهواره ای را هم ردیف میکنند.اما من گاهی که حس و حالی باشد،تلویزیون «عمو عزت» را هم میبینم،امشب هم همینکار را کردم: اخبار ساعت 10 شبکه 3و پخش متوالی دو خبر :

 

اعتراف مادر 45 ساله ی فرانسوی به قتل 8 نوزاد خود و دفن آنها در خانه ی مسکونی اش،شوکه ام کرد.داشتم فکر میکردم،یک انسان و آنهم یک مادر میتواند چنین بیرحم باشد؟!! که خبر دوم که تصویری هم بود پخش شد:

ماده خرسی،برای نجات توله اش که در دام یک شکارچی گرفتار شده بود،چنان به آب وآتش زد و جان خود را به خطر انداخت که در نهایت توانست توله اش را نجات دهد.

نمیدانم این 2 خبر ،به عمد پشت سر هم پخش شدند و یا تنها یک اتفاق ساده ی رسانه ای بود؟

برای این دو خبر، تفسیر و توجیهی ندارم،فقط با دیدن این 2 خبر، جرقه ی نوشتن این پست زده شد و این جمله که به ذهنم آمد:

«هرچه انسانها را بیشتر میشناسم،گرگها را بیشتر تحسین میکنم!!»

..............................

2

دیروز به همراه همسرم به یکی از مراکز بهداشت شهر(مبارکه) رفته بودیم.

این مرکز بهداشت در مجاورت گورستان محله بود،دیواری مشترک بین مرکز بهداشت و گورستان، فاصله انداخته بود.

در یک سمت دیوار، ساختمان مرکز بهداشت و مادران باردار ویا مادرانی که نوزادشان را در آغوش داشتند و در آنسوی دیوار،قبرستان و دیگر هیچ!!

در یک طرف، زندگی و در طرف دیگر مرگ!!

مادر بزرگ و مادر جوانی که 2 قلوهای آن مادر را در آغوش داشتند تا به قول مادر بزرگ:«برای 2 قلوهایشان واکسن بزنند»،زندگی را نوید میدادند.

و من در این فکر بودم که فاصله ی بین مرگ و زندگی،گاهی از این دیوار مشترک هم کمترست.با خودم فکر میکردم:کسی چه میداند،شاید ساختمان این مرکز بهداشت بر روی استخوانهای مردگانی بنا شده است که سالها پیش آنها هم،سری در میان سر ها داشته اندو حرفهایی برای گفتن.شاید خانی در کنار رعیتی آرام خفته و یا شاید،ظالم و مظلومی ،بیصدا در دل خاک جای گرفته اند.تا کار همسرم تمام شود،سری به گورستان زدم:قبرهای قدیمی و جدید،سکوت مرگ و زوزه ی بادو جریان زندگی در این سوی دیوار.

مجبوریم به دنیا بیاییم،بزرگ شویم،زجر بکشیم یا زجر بدهیم و درآخر هم........

 

«به ضرورت آمدم در این جهان،به حیرت زیستم و به کراهت میروم!!»

                                                                                 افلاطون

...............................

3

شب،سکوت،کویرِ  استاد شجریان را خیلی دوست دارم؛آرامم میکند و اینکه میدانم این صدای شجریانست؛بیشتر آرامم میکند.مینویسم در حالیکه این نوا در گوشم می پیچد که:

دیوانه چون طغیان کند،زنجیر و زندان بشکند،از زلف لیلی ،حلقه ای در گردن مجنون کنید........

...............................

4

مجنونم و دلزده از لیلی ها

خیلی دلم گرفته از خیلی ها!!

................................

5

همین

...................................

بعد نوشت،یکشنبه: 10 مرداد 89:

«محمد نوری» و صدایش را خیلی دوست داشتم،حیف شد که از میان ما رفت. 

 

ما برای آنکه ایران خانه ی خوبان شود،رنج دوران برده ایم....... 

نوشته شده در ۸ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ توسط علی صدیقیان بیدگلی همراهــان ()

Design By : Pars Skin