.......اگر بگذارنـــــــــد

علی صدیقیان بیدگلی

 جناب آقای علی صدیقیان بیدگلی؛تلاشهای شبانه روزی جنابعالی در امر پاچه خواری به بار نشست و با تقاضای انتقالی شما موافقت شد.آنچه بیش از موفقیت در امر انتقالی برای ما مهمست،پیشرفت چشمگیر شما در امر خطیر پاچه خواریست.همگان به یاد داریم چند ماه پیش را که در این راه،طفلی نوپای بودید اما به یکباره و با صرف فعل خواستن در این عرصه برای خود صاحب سبک شدید.در این چند ماه تمام فعالیتهای مستمر شما را به دقت رصد کرده ایم. استعدادتان در این زمینه شگفت آورست و شگفت آور تر آنکه چرا تاکنون از این استعداد استفاده نکرده اید؟!! به یاد داشته باشید که این تنها پله ای از پله های سترگ موفقیت است که پاچه خواران بدان دست یافته اند.

فلذا با توجه به پیگیریهای مستمر و بی وقفه جنابعالی جهت نهادینه ساختن فرهنگ پربار پاچه خواری، به دریافت نشان درجه یک پاچه خواری نائل میگردید.

عنوان پاچه خوار یکم،زیبنده ی شما باد که مستحق آنید.

                                                                                 انجمن ملی پاچه خواران ایران(ا.م.پ.ا)

 

آقای صدیقیان عزیز،دبیر متعهد و مردمی،اینک که پس از 10 سال ماندن در این شهر و زجر دادن عده ای دانش آموز مفلوک و  بینوا و خانواده های آنها این شهر را ترک میکنید،بسیار خرسندیم. امیدست که دیگر گذرتان هم به این طرفها نیفتد.

                                                                        جمعی ازاولیا و  دانش آموزان شهرستان مبارکه

 

جناب آقای صدیقیان،در و دیوار آموزش و پرورش این شهرستان،گواهی میدهند حضور مستمر شما را در این سالها در این اداره. از اینکه توانستیم چون شمایی را از دست بدهیم بر خود میبالیم،خاطره رگهای متورم گردن شما در هنگام حق خوریهای مکرر،هیچگاه از ذهنمان پاک نخواهد شد.

                                                                                    کارکنان آموزش و پرورش شهرستان مبارکه

 

 

رواق منظر چشم من آشیانه توست                           کرم نما و فرود آ که خانه ،خانه ی توست.

ورود غرور آفرین  بزرگمرد عرصه ی تعلیم و تربیت؛جناب آقای علی صدیقیان بیدگلی را به شهرستان کاشان خوشامد میگوییم.حال که قرارست نوگلان بوستان تعلیم وتربیت از وجود جنابعالی بهره مند شوند،خواهشمندست به کمتر از ریاست قانع نشوید.

                           پرسنل آموزش و پرورش شهرستان کاشان؛بخصوص آقای محمود شمشیری

.......................................

                                                                                               

گاهی گمان نمی کنی ولی می شود،

 گاهی نمی شود، نمی شود که نمی شود؛

گاهی هزار دوره دعا بی اجابت است،

 گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود؛

گاهی گدای گدای گدایی و بخت نیست،

گاهی تمام شهر گدای تو می شود.....

 

اگر 10 سال را در شهری،نه به اختیار خودت که با تحمیل روزگار گذرانده باشی،باید هم شب اعلام نتایج نقل و انتقالات ،خوابت نبرد،باید هم ساعت 2 نیمه شب،کامپیوترت را روشن کنی،به سایت وارد شوی و وقتی نتیجه را میبینی،چند لحظه مات مانده باشی،باید که در آن ساعت به دو همکار متقاضی انتقالی؛زنگ بزنی وبه آنها هم بگویی نتایج اعلام شده تا شاید آنها هم خوشحال شوند و باید که دیگران نفهمند که چه میگویی ،که درک نکرده انداین شرایط را و این روزها را.

بالاخره موافقت شد،همه چیز تمام شد،چیزی شبیه یک هیجان که به یکباره فروکش میکند و همان لحظه به فکر فرو میروی که حالا موافقت شد که چه؟همیشه همین است تا چیزی را نداری آن را میخواهی و وقتی بدستش میاوری،میگویی:همین؟ به این فکر میکنی که همه جا آسمان خدا همین رنگست و فقط خوشحالی از اینکه برای رفتن از اینجا به هزار کثافت،چنگ نزده ای و سرت بلندست که کسی نمیگوید: به جای من رفت،خدا از او نگذرد!!و دلخوشی که اگر هم اشتباهی داشته ای-که حتما هم داشته ای- عمدی در کار نبوده. دلت قرصست که ریالی حرام به خانه نبرده ای در این سالها.احساس سبکی میکنی وقتی میبینی و میشنوی دانش آموزانت از رفتنت دلخورند،فراموش میکنی طبع پست بعضی از پشت میز نشینان را،وقتی که مادر دانش آموزی ،ساده و بی تکلف از تو میخواهد که باز هم بمانی و برایت فرقی نمیکند شنیدن یا نشنیدن اراجیف حضرات که.......... بگذریم.

اینهمه برای رفتن از این شهر، دست وپا زدم،حالا که قرارست بروم حس عجیبی دارم.خودم را میشناسم،دلم برای اینجا تنگ میشود.برای کوچه هایش که از کوچه های شهرم بهتر میشناسمش،برای دانش آموزانم که هرچند از دست هم مینالیدیم اما در کوچه و خیابان اوضاعمان فرق میکرد. دلم تنگ میشود که دانش آموزی را بعد از ده سال ببینم وقتی که دیگر مردی شده که چهره اش تغییر کرده  که وقتی میبیند او را هنوز به یاد دارم،تعجب میکند.

دلم تنگ میشود برای روزهای سرد زمستانی سالهای دورتر که پیاده به مدرسه میرفتم و سوز سرما در وجودم نفوذ میکرد و من خودم را سرزنش میکردم که چرا این زندگی را انتخاب کرده ام.

اصلا دلم تنگ میشود برای دانش آموزی که والدینش را علیه من میشوراند و بعد از آمدن پدر و مادر شاکی و چند کلام حرف زدن،معذرت میخواستند و شرمنده برمی گشتند.

دلم تنگ میشود برای کل کل کردن با مدیران بر سر درصد قبولی. دلم تنگ میشود برای تذکر دادنها و چشم غره رفتن ها که چرا آستین کوتاه میپوشی؟ پس ما چگونه دانش آموزان را مجاب کنیم؟ و این اواخر که یاد گرفته بودم که با لبخندی بگذرم و نمانم که بخواهم متقاعدشان کنم که انسان بودن مهمست نه نوع لباس آدمها.

دلم تنگ میشود برای آقای جعفرپور،مدیر یکی از مدارس  که از لحاظ دیدگاههای  سیاسی خیلی با هم تفاوت داشتیم ،اما خیلی مرد بود،خیلی انسان بود،که یکبار هم درصدهای قبولی من را نگاه نکرد.یکبار هم سفارش پسرانش را که شاگردم بودند نکرد و فقط گفت: یادت باشد اینها با بقیه فرقی ندارند و باز نشسته که شد و من به سراغش رفتم گفت: وقتی از جلو در مدرسه عبور میکنم گریه ام میگیرد،دیگر نمیتوانم که از آنجا عبور کنم.

دلم تنگ میشود برای وقتی که همکاران میگفتند: تو چکار کرده ای که این مرد کلیدهای مدرسه را به تو داده است؟ و دیگری میگفت: مهره ی مار دارد و میخندیدیم.

دلم تنگ میشود برای آن خانه های  مجردی که تمام اثاث خانه ام نیمی از یک وانت را پرنمیکرد،آنها را به پشت وانت میریختم و در بدر به دنبال خانه ی جدید در اول مهر هر سال.

دلم تنگ میشود برای روزهای زندگی مجردی که صبح میرفتم و غروب به خانه برمیگشتم،غروب که بر میگشتم همه جا تاریک بود،دستم را به دیوار میگرفتم تا کلید برق را پیدا کنم و خانه تاریک نباشد.

دلم تنگ میشود برای روزهایی که هر چقدر هم خسته بودم باید یک تنه کارهای خانه را انجام میدادم. اما دلم برای خیلی از روزهای تلخ و شبهای غمباری که در این شهر گذرانده ام تنگ نمیشود.دلم برای بعضی ها تنگ نمیشود،دلم برای آن شخصی که پس از جابجا شدن 4 مدیر در این ده سال همچنان بر جایش تکیه زده ،تنگ نمیشود،همان شخصی که 2 سال پیش با آنکه میدانست چه میکشم و چه کشیده ام،اما چنان برایم بد گفت که نزدیک بود ازدواجم به هم بخوردکه نخورد.

شاید آن شخص فراموش کرده سخن امامش را که:«اَلمُلکَُ یَبقی مَعَ الکُفر وَ لا یَبقی مَعَ الظُلم» جامعه بر مدار کفر میچرخد اما بر مدار ظلم نمیچرخد.

در این چند ماه دوستان همشهریم،آقای عنایتی ،دکتر کبرایی و سرکار خانم رسولزاده،کمکهای زیادی برای انجام انتقالیم کردند و مرا شرمسار خود کردند.

 

نوشته شده در ۱۱ امرداد ۱۳۸٩ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ توسط علی صدیقیان بیدگلی همراهــان ()

Design By : Pars Skin