.......اگر بگذارنـــــــــد

علی صدیقیان بیدگلی

 

آن سالها که کودکی 4-5 ساله بودم،در دنیای بچگیم برای هر کدام از پدربزرگهایم اسمی گذاشته بودم که از هم قابل تفکیک باشند:

آق بزرگ مکه:پدر بزرگ پدریم که علایق مذهبی شدیدی داشت و چون زیاد به مکه میرفت، شد: آق بزرگ مکه.

آق بزرگ تهران:پدر بزرگ مادرم که ساکن تهران بود و به همین خاطر شد: آق بزرگ تهران

آق بزرگ دُکون(دکان-مغازه) :پدر بزرگ مادریم که مغازه دار دار بود و شد: آق بزرگ دُکون.

و جالب اینکه این نامگذاری و این نامها ماندگار شدند و خانواده ام هنوز هم این نامها را بکار میبرند .

و هر سه اینها را از دست دادیم .اولی را در سال 82، دومی را در سال 85و سومی را همین چند روز پیش.

پنج شنبه گذشته که پدر تماس گرفت، گفت: که حال آقا بزرگ خراب است و جمعه صبح که بی موقع تلفنم زنگ خورد ،خودم هم چیز را فهمیدم ؛بدون آنکه حرفی بزند ، گفتم : حرکت کنیم ؟ و حدسم درست بود .هنوز توی رختخواب بودم چند قطر اشک و حرکت کردیم تا رسیدیم ؛ بعد از ظهر جمعه تشیع جنازه بود .

پدر بزرگم در هنگام مرگ 77 سال سن داشت ؛ آرام و بی سر و صدا زندگی کرد ،آزارش به کسی نرسید .کاری به کار کسی نداشت ، همیشه خودش بود، نوع لباس هایش و اندازه ریش هایش هیچوقت تغییر نکرد. از آنها نبود که وزش بادهای موافق و مخالف،جهت زندگیش را تغییر دهد.

دلش به مغازه اش خوش بود و لقمه نان حلالی که از این راه به خانه میبرد.اگر نانی نرساند-که رساند- نانی را هم قطع نکرد. دلخوشی اش در این سالها دفترهایی بود که یک به یک و با شتاب پر میکرد و هر چه که از شعر در حافظه داشت در آنها مینوشت و حتما باید ساعت و تاریخ را هم قید میکرد و بعد از آن امضا و بعد هم:سید محمود بنی طباء.گهگاهی ،شعر هم میسرودکه شعرهایش ایرادهای وزنی هم داشتند،خودش هم میدانست.اصلا در یکی از دفترهایش نوشته بود: این ایرادها را بر من ببخشید.کتابهایی را هم که میخواند محال بود در حاشیه اش شعری یا جمله ای ننویسد و باز هم همان امضا و همان نام.بعضی وقتها در دفترهایش نرخ روز اجناس را مینوشت که مثلا در فلان تاریخ،قیمت این اجناس فلان مقدارست.

دغدغه اش همین ها بود که شاید از نگاه خیلیها ساده و سطحی بنظر برسد،اما هیچوقت دغدغه ی اینکه در فلان مراسم به چشم بیاید را نداشت،اینکه رفتارهای ریاکارانه ای داشته باشد که حال دیگران را بهم بزند در وجودش نبود،مثل خیلی ها نبود که هزاران فکر کثیف را در قالب رنگ ولعابهای مذهبی به خُرد ملت دهد،اصراری هم نداشت که خودش را مذهبی نشان دهد،سفره نذری هم پهن نمیکرد،سینه اش را هم در جلو هیات مذهبی چاک نمیداد،اما از خیلی ها مومن تر بود.

بعد از اینهمه سال تازه پارسال توانست به سوریه برود،همشهریهای من خوب میدانند که چه جلال و جبروت مادی و معنوی را از پدر به ارث برده بود،اما هیچگاه از آن موقعیت سوء استفاده و حتی استفاده هم نکرد.

سالها بود که بیماری قلبی آزارش میداد؛اما بیصدا تحملش میکرد.غذاهای بی نمک و بی طعم را چنان میخورد که انگار لذیذ ترین غذاها را میخورد.

مردمدار بود،ندیدم و نشنیدم که کسی از دستش شاکی باشد؛دلی را نشکست چون بیش از حد آرام بود.

از دیگر عاداتش در طول این سالها جمع آوری اعلامیه های ترحیم بندگان خدا بود و نوشتن تاریخ فوت آنها در دفتری جداگانه، ولی هیچوقت برای سرکیسه کردن خلق الله و رذیلت های دنیوی؛دفتری را در ذهنش باز نکرد.در همه ی این سالها بارهای خریداری شده برای مغازه را بر عقب موتور سوزوکی قدیمیش میگذاشت و ابایی نداشت از اینکه ببیند فلان شخص ،هر روز با وسیله ای جدید از جلوش عبور کند و فربه تر شود و پرمدعا تر و غیر قابل تحمل تر!!

چند وقت پیش که خانه شان بودم در یکی از دفترهایش،این شعر را به یادگار نوشتم:

چه خوشست حال مرغی که قفس ندیده باشد

و چه خوشتر آنکه مرغی ز قفس پریده باشـد

پر وبال ما بریـــدند و در قفس گشــودند

چه رها چه بسته مرغی که پرش بریده باشــد.

و به عادتی که ظاهرا از خودش به ارث برده بودم ،ساعت و تاریخ ومکان را هم نوشتم.آخرین بار که دیدمش 1 ماه پیش بود که ظهر؛ خانه اش ناهار دعوت بودیم و باید که ناهارش را روی صندلی میخورد چون نمیتوانست راحت روی زمین بنشیند،مبادی آداب غذا میخورد،همه ی جلال و جبروت مردانه اش همین بود که باید با قاشق و چنگال خودش غذا میخورد.

بعد از ناهار کمی حرف زدیم و از وضعی که برای این ملت ایجاد کرده اند و از گرانی نالیدیم وبرگشتیم و نمیدانستم که این آخرین دیدارمان خواهد بود.

در سنین جوانیش مدتی را در دبیرستانی که برادر بزرگترش مدیر و موسس آنجا بود ،زبان تدریس میکرد،بعد ها دارو خانه ای را اداره میکرد که که اولی را چون به مدرک بالاتر و دومی را چون به مجوز نیاز داشت رها کرد و به همان مغازه داری ساده خودش بسنده کرد.

مراسم تشییع جنازه اش خیلی شلوغ بود،با آنکه خیلی ها خبر دار هم نشدند و شاید خیلی ها هم مسافرت بودند اما شلوغ بود.من گاهی در طول مراسم برمیگشتم وجمعیت را نگاه میکردم وقلبا خوشحال میشدم ،نه بخاطر اینکه جمعیت زیادی در مراسم بودند ،به این خاطر خوشحال بودم که مردم شهرم هنوز هم تفاوت سادگی و صداقت را با تازه به دوران رسیدگی و مقدس مآبی های چندش آور میشناسندومراسم ترحیم و شب هفت هم شلوغ شد،نه از آن شلوغیهایی که تعداد پرده های تسلیتش از خود آدمهای مراسم بیشترست و نه از آن شلوغیهایی که یک ساعت از مراسم به خواندن اسم فلان مدیر شرکت و فلان رییس اداره میگذرد.هرکس آمده بود برای دل خودش آمده بود،نه به خاطر خود نشان دادنهای نان و آب دار!!

و در جایی آرام گرفت که با مغازه اش چندین قدم بیشتر فاصله نداشت؛امامزاده هاشم روبروی مغازه اش،مغازه ای که از آنجا همیشه تشییع جنازه ها را رصد میکرد و یکبار هم در دفترش نوشته بود:

امروز تشییع جنازه فلانی بود،تا کی نوبت به من رسد.

اما مرگ اندیش نبود و تا روز آخر به زندگیش فکر میکرد.

 

ممنونم از دوستان همشهری وبلاگ نویسم که هنوز هم بزرگی را میشناسند ؛خیلی ها از او  و بزرگیهایش یاد کردند، بی آنکه اجباری در کار باشد،با دلشان نوشتند.

ممنونم از مردم شهرم که با آنکه برخی افراطی گریهای مذهبیشان به شدت آزارم میدهد،اما نشان دادند که هنوز هم میتوان به خیلی چیزها دلخوش بود و از انسانیت نا امید نبود.

ممنونم از آن زنی که نمیشناسمش،اما دیروز مبلغ 187500 تومان طلبی را که پدر بزرگم از او داشت،یکجا به دست پدر سپرد و گفت که : مدیون بودم باید هر چه زودتر پس میدادم و شما مقایسه کنید این رفتار بزرگ منشانه را با رفتار لئیمانه ی بعضیها،همان هایی که نمیدانند پولشان را کجا و چطور خرج کنند اما برای پس دادن طلبی،دست و دلشان بد جور میلرزد.ممنونم از این زن که ،شاید خیلی محتاج بود؛ شاید تحصیلاتی هم نداشت،اما انسان بود،زن بود اما مردانگی در رفتارش موج میزد.

و پدر بزرگم دستش از دنیا کوتاه شد در حالیکه سالم زندگی کرد،ترسی هم از مرگ نداشت،آبرومند زندگی کرد و آبرومندتر هم مُرد،خیلی راحت هم مرد،گناهی نکرده بود که بخواهد تقاص پس بدهد؛در اوج عزت مرد ،بدون آنکه بخواهد خوار شود.

............................

پ.ن.1:نوشته ام را به پای جانبداری یک نوه از پدربزرگ مرحومش که به گفته دیگران،شباهت ظاهری هم به جوانیهای پدر بزرگش دارد،نگذارید.مثل همیشه دلم گفت و من نوشتم.

 

پ.ن.2:عنوان این پست ،برگرفته از نوشته ای با همین نام از جلال آل احمد است که در مورد نیما یوشیج نوشته بود.

 

پ.ن.3: برخی رفتارهای مردم شهرم آزارم میدهد،در برخی موارد،فقر فرهنگی عده ای عذابم میدهد،با این وجود من علی صدیقیان بیدگلی ام.من ریشه در همین خاک دارم و نمیتوانم فراموشش کنم.

 

 

نوشته شده در ٢٢ امرداد ۱۳۸٩ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ توسط علی صدیقیان بیدگلی همراهــان ()

Design By : Pars Skin