.......اگر بگذارنـــــــــد

علی صدیقیان بیدگلی

     1        

چند شب قبل مهمان داشتیم،آقای عنایتی عزیز به همراه خانواده محترم.برای خرید میوه و سایر مخلفات از منزل بیرون زدم.پس از خرید میوه به سرم زد زولبیا و بامیه ای هم بخرم.خریدم و به منزل برگشتم. حدود یک ساعت تا آمدن مهمانها وقت داشتم. به نظر شما تا آمدن مهمانها چکار باید میکردم؟ آفرین درست حدس زدید،کامپیوتر ،اینترنت و دوستان مجازی.....به سراغ کامپیوتر رفتم؛اما.....

ناگهان با صدای فریاد همسرم که مرا احضار کرده بود در کمتر از صدم ثانیه خودم را به آشپزخانه رساندم(آقایان محترم این حالت را بارها تجربه کرده اند) همسرم زولیبای خوشرنگی را در دست داشت و یک لکه سیاه ناقابل را بر روی زولبیا به من نشان میداد. اگر حدس زدید آن لکه سیاه چی بود،یکی از همان زولبیا ها مهمان من خواهید بود. فکرش را هم نمی کنید،یک عدد مگس ناقابل،چنان به زولبیا چسبیده بود که گمان میکردی فسیل چند هزار ساله ایست که بر روی زولبیا چنین جای خوش کرده. همسرم گفت: چه کنیم؟ و من در فکر یک عدد بامیه ای بودم که خورده بودم(اَه حالم به هم خورد و این حرفا نیست،دارم تعریف میکنم براتون دیگه.میخوام قشنگ ،حس منو تو اون لحظه درک کنید).با خودم گفتم :«نامردم اگراین شیرینی رو پس ندم و پولشو نگیرم.»(ای جـــان، اقتدار!!). در حالیکه فرصت کم بود،سوار بر مرکب آهنین شدم و خودم را به مغازه ی قنادی رساندم.اگر فرصت میشد عکسی هم میگرفتم و آن را ضمیمه ی این مطلب میکردم. خودم را آماده کرده بودم که در صورت مقاومت صاحب مغازه،اوضاع را جور دیگری پیش ببرم.(نمیدونم آدم تو شهر خودش که میاد چرا حس قلدری بهش دست میده).خوشبختانه صاحب مغازه پذیرفت و حتی کمی  دستپاچه هم شد،گفتم: من فقط یک بامیه برداشتم.50 تومان از پول بامیه را کم کردم و برگشتم......

سرکار خانم مرضیه وحید دستجردی،کجایی که ببینی چه چیزهایی به خورد این ملت میدهند؟بهداشت؟ گمشده ای مثل گمشده های دیگر......

 

................

2

چند شب پیش ، یا دداشتهای فرانک  را میخواندم. فرانک یکی از همکاران من است. از یکی از شاگردانش و موفقیتهای او نوشته بود.

به یاد یکی از شاگردان  خودم افتادم. «جواد مختاری کرچگانی».الان حدودا 22 ساله است و هنوز هم با من در ارتباطست. مهندسی انرژی هسته ای را از دانشگاه یزد  و 7 ترمه گرفت و چند روز پیش به من خبر داد که فوقش را تهران و دانشگاه شهید بهشتی قبول شده است. خیلی خوشحال شدم.رتبه دوم دانشگاه خودشان بود و دو سال آخر دانش آموزیش را هم به اقتضای شغل پدرش در کویت درس خواند. آن سال برای مشورت پیش من آمد که همینجا بمانم یا بروم و من گفتم که :برو. رفت و یزد قبول شد و با خانواده اش برگشت و ماندگار شد.همان سال انگشتری را به من داد که گفت:« به نیت تو از مشهد خریده ام »و هنوز هم به دست میکنم این انگشتر را.

زمانهایی که با منست(حضوری یا تلفنی)گاهی چنان در حس و حال دانش آموزیش فرو میرود که میشوم: آقای صدیقیان و گاهی چنان خودمانی میشود که میشوم: علی یا القاب دیگر و من لذت میبرم از این حس و این حال و هوا.احترامی را که از پدر و مادر و پدر بزرگ و مادر بزرگش میگیرد،مثال زدنیست.

و فکر میکنید این استعداد ناب ،الان کجاست؟ حدس هم نمیزنید.روستای پدریش و کمک دست پدر؛در امر بنایی، خاکی و بی تکلف.با آنکه تک فرزندست ،نشانه ای از این خصیصه را در او نمیبینید.

همکاران فرهنگی من میدانند که دیدن این دانش آموزان ،چه حس خوشایندی رادر انسان ایجاد میکند.

ایران ما به اینها احتیاج دارد؛نه نازپرورده های تازه به دوران رسیده ی از خود راضی.

...............

3

سالروز شهادت علی(ع) هم گذشت. علی برای من چیزی فراتر از تعصبهای کوریست که از بچگی،به ما یاد داده اند. علی مرد بود،خیلی انسان بود.

کاش به جای شعار دادنهای چندش آور که همه را فراری میدهد،کمی مانند علی بودیم،فقط کمی.

همین،مختصر و مفید. 

.............

4

خودم هم میدانم وبلاگم و مطالبش کمی گل و بلبلی شده،اصلا ربطی به اینکه تعدادی از دوستانم را غیر مستقیم تهدید کرده اند ندارد. دوست دارم اینجوری بنویسم.(اِ اِ ،چرا دماغم بزرگ شد؟)

................ 

 بعد نوشت:

بلاگفا که بودیم اونجا تعطیل شد،با کلی فیس و افاده اومدیم پرشین بلاگ،کلی هم سفارش کردیم که بقیم بیان اینجا،نمیدونستیم که اینجا هم چند روز تعطیل میشه. از 5 شنبه شب تا همین امروز دوشنبه،89/6/15پرشین بلاگ سرویس دهی نداشت. 

 

نوشته شده در ۱٠ شهریور ۱۳۸٩ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ توسط علی صدیقیان بیدگلی همراهــان ()

Design By : Pars Skin