.......اگر بگذارنـــــــــد

علی صدیقیان بیدگلی

 

یکشنبه،11 مهرماه 89،ساری،بیمارستان امیر مازندرانی،11:30 صبح

دوستان زیادی را دیده بودم که در وبلاگهاشان،پستی را به تولد فرزندشان اختصاص داده بودند و احیانا چند عکس هم از نوزادشان،ضمیمه ی مطلبشان کرده بودند. راستش را بخواهید این نوشته ها و این رفتارها کمی برایم عجیب بود،با خودم میگفتم: حالا بچه دار شدی که شدی،این نوزاد هم یکی مثل همه. این همه جار و جنجال دارد؟ این همه در بوق و کرنا کردن دارد؟

و اما امروز حس و حال این پدر و مادرها را دانستم. در اینکه این لحظه یکی از شکوهمند ترین لحظات زندگی هر انسانیست؛شکی نیست،اما مانده ام چگونه بنویسم که حس ناخوشایندی به کس دیگری دست ندهد.

لحظه ی نابیست آن لحظه که فرزندت را میبینی و خیلی شیرینست آن زمان که کودکت را در آغوش میگیری.جمله ی کلیشه ای:«پدر نشده ای تا بدانی چه میگویم» را چند بار شنیده اید؟ من تازه امروز معنی این جمله را فهمیدم.سالها بود اینهمه خوشی را از ته دل احساس نکرده بودم،خیلی سال بود که راه رفتن روی ابرها را از یاد برده بودم،اما امروز دوباره در عرش بودم،دوباره پرواز میکردم،سالها بود که شادی عمیق را حس نکرده بودم،اما امروز..... نمیدانم چرا امشب کلمات آنطور که باید،ردیف نمیشوند،نمیشود با کلمات بیان کرد این حس را. 

.....................................

برای خدا.....

خدا جونم،خیلی ممنونم ازت،دمت گرم،خیلی حال دادی.خودت که بهتر از هر کسی میدونی چه زجرایی تو زندگیم کشیده بودم،سالهای 81 تا 85 رو میگم.نوکرتم خدا جون که ضایع نشدم. ببین خدا جون من بلد نیستم کلمات و دعاهای قلمبه سلمبه ی عربی ،که حتی معنیشونم نمیدونم چیه،بکار ببرم،یعنی دوست دارم بلد نباشم،میدونم که قبول میکنی با زبون مادری خودم باهات حرف بزنم. ببین خدا جون،یه عده ای باعث شدن  نوع ارتباط من با تو عوض بشه،من دیگه مثل اونا نمیخوام باهات ارتباط داشته باشم.همینجوری میتونم،جور دیگه نمیتونم،زده میشم.

 

یادته یه عده ای بودن اون سالها میخواسن منو بشکنن؟یادته چه روزا و شبایی رو گذروندم؟ یادته یکیشون گفت:نمیذاریم آب خوش از گلوت پایین بره،حالا داریم برات؟ حتما هم یادته دستم از همه جا کوتاه بود ....

 به خاطرت مونده یه روز یا یه شب تو اوج درموندگی و استیصال،دیوان حافظ رو باز کردم و این بیت اومد:

تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار              که رحم اگر نکند مدعی؛خدا بکند.

یادم نمیره که «مدعی»،رحمی نکرد اما تو خیلی رحم کردی؛خیلی هوامو داشتی.

خدا جون، یادته اون سالها که همه  دورمو خالی کردن؟ و هنوزم که هنوزه چه توجیهایی میارن واسه کاراشون.چقدر تو تنهاییام گریه میکردم.... درسته چند سال جوونیمو دادم ولی خب بهش می ارزید.

راستی خدا جون،من امروز تو بیمارستان دیدمت،رو اون تخت سیار بود که پنج،شش تا نوزاد کنار هم بودن،یکیشم بچه ی من بود؛من دیدمت. نشون به این نشون که با دو تا دستات،بچمو محکم بغل کرده بودی. من قبلا هم زیاد میدیدمت،اون سالا رو میگم،خیلی میومدی سراغم. راستشو بگم؟ من بی معرفت شدم یه خورده ولی خودت که میدونی،فراموشت که نکرده بودم.

میگم خدا جون،تو که انقدر بزرگی و کارای گنده گنده دستته،نمیتونستی یه کاری بکنی امروز تو بیمارستان،جلو این مردم،اینجوری نزنم زیر گریه؟ آبروم رفت آخه.ندیدی همه چجوری نیگام میکردن؟حالا این اشکا رو که میاری،لااقل فتیلشو بکش پایین خب،یه کاری کن کسی نفهمه. باور کن این مردم ساری،میگفتن این ندید پدید کیه دیگه؟من قول میدم بعضی رفتارامو درست کنم،تو هم  قول بده اینجوری آبرومو نبری.این دل پوست پیازیم مصیبته،دیدی که نتونستم به بابام هم زنگ بزنم و خبرو بگم.ببین مجبورم کردی گوشیمو دادم به یکی دیگه که به بابام خبر بده. آخه گریه امون نمیداد. خب زشت بود دیگه. وجدانی نبود؟

آ خدا ،یه سوال دیگم ازت داشتم،میگم نمیتونستی یه کاری بکنی،همه ی بچه ها مثل بچه من سالم و بدون نقص به دنیا بیان؟ خب چی از جلال و جبروت خداوندیت کم میشد مگه؟من این سوالو  از اونایی که خودشونو نماینده ی تو رو زمین میدونن چند بار  پرسیدم،هر بار که جواب دادن،من فاصلم از تو بیشتر شد،خودت که در جریان بودی.میدونی یکیشون یه بار چی گفت؟ گفت: این بچه ی معلول که مثال میزنی،داره تاوان گناهای پدر مادرشو پس میده. آره خدا جون؟ اینجوریه؟ من اونروز گفتم: چه خدای کینه ای داریم.

من امروز فهمیدم اون پدر مادرایی که بچه هاشون معلول یا مریض به دنیا میان،چه زجری میکشن،باور کن اگه من بودم، سکته رو زده بودم.

اگه میشه یه کاری بکن،بچه ها همه سالم به دنیا بیان. اصلا هم کاری به دین و مذهب پدر مادرشون نداشته باش،کلا به همه حال بده. اگرم میخوای آدما رو امتحان کنی یه جور دیگه امتحان کن،خودت میدونی بچه معصوم که گناهی نکرده.

خدا جون،دمت گرم،خیلی خوب بعضیا رو سر جاشون نشوندیا.هر چی کلک هم زده بودن به خودشون برگردوندی. اون روز که دست منو گرفتی،کشیدی بالا،خیلی حال داد،کیف کردم.هنوزم که یادش میفتم،ذوق میکنم،خیلی باحالی.

ولی خدا جونم،نگی این علی چه مغرور شده،یه گوشمالی میخواد.یه وقت نخوای حالگیریشو سر بچم خالی کنیا؛خودت که میدونی خیلی کوچیکه،دلت میاد؟ته تهش اگه هیچ راه نداشت،حال خودمو بگیر،شروینمو کاریش نداشته باشیا. منم قول میدم بیشتر باهات دوست بشم؛نوکرتم.

من پسرمو به خودت سپردم،دو دستی نگهش دار،چشم ازش بر ندار.وقتی خودت هستی؛واسطه و ضریح و دخیل و نذری هم تو کار نیست،من مستقیم اومدم سراغ سرچشمه.و اگه میشه یه کم پارتی بازی کن،بیشتر از بقیه،هواشو داشته باش.نه،اصلا بیخیال. پارتی بازی،بی معرفتیه،تو هم که بی معرفت نیستی.

آخ داشت یادم میرفت،میگم خدا جون،نمیشه یه کاری بکنی من 3 شنبه برنگردم کاشون ؛یه چند روز بمونم اینجا؟

                      ساری/دوشنبه/سیزدهم مهرماه هشتاد ونه/ 10 دقیقه بامداد.

....................................

بعد نوشت:

خدا جون منو برگردوندی کاشون؟ من 48 ساعت هم بچمو ندیدم که. حالا میدونی چند هفته طول میکشه تا دوباره ببینمش؟

حالا من هنوز نوکرت هستم ولی خب این رسمش نبودا.

...............................

عکسای "شروین" دو روزه!! رو تو ادامه مطلب گذاشتم.تحمل کنید چهرش رو ؛همونطور که باباش و نوشته هاشو تحمل میکردید.خجالت 

 


نوشته شده در ۱۳ مهر ۱۳۸٩ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ توسط علی صدیقیان بیدگلی همراهــان ()

Design By : Pars Skin