.......اگر بگذارنـــــــــد

علی صدیقیان بیدگلی

 

این روزها حال چندان خوشی ندارم؛دلیلش بماند برای خودم.از آخرین باری که وبلاگم را به روز کردم؛19 روز میگذرد؛به اینها اضافه کنید بیخوابیهای شبانه را که شروین برایمان به ارمغان آورده است.اوضاع آموزش و پرورش در کاشان هم چیزی شبیه به مبارکه است،همان درس نخواندنها،همان بی حرمتیها،همان بی انگیزگیها.

امسال یک روز هفته را در یکی از روستاهای کاشان هستم. روستای علوی؛در 5 کیلومتری مشهد اردهال. بعید میدانم نامی از« مراسم قالیشویان» نشنیده باشید،تنها مراسم مذهبی که به تاریخ شمسی برگزار میشود:دومین جمعه ی مهر ماه هر سال.

همان مشهد اردهال که سهراب سپهری هم مظلومانه در آن خفته است.همان سهراب که این شعرش را در جلو آرامگاهش قرار داده اند:«نسبم شاید به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد....»(و چه رندانه و ناشیانه،لغت «فاحشه» را حذف کرده اند که حتما بد آموزی دارد که حتما تشویش اذهان عمومیست.)

داشتم از اوضاع آموزش و پرورش میگفتم و اوضاع دانش آموزان این روستا. دانش آموزان سوم انسانی که به طرز وحشتناکی،غیر قابل کنترلند؛نه تهدید جواب میدهد،نه تشویق،نه رفیق شدن با آنها راهگشاست و نه هیچ راه دیگری.عملا تمام تجربیات ده ساله ی مبارکه، در مورد اینها به بن بست خورده.دانش آموزانی که همه از دست آنها نالانند و فقط با آنها زمان را میگذرانیم تا آن روز بگذرد و منتظر میشویم تا هفته ی بعد از راه برسد و باز همان داستان تکراری.همین.

مدارس دولتی دیگر هم تعریف چندانی ندارند؛خیلی دوام آوردم که در این 40 روز غر نزدم؛اما دیگر نمیتوانم. باید کمی بنالم ،شاید اوضاعم از این بهتر شود.در مدرسه ی دیگر،دانش آموزی که با یک لنگه کفش،سر کلاس ، نشسته و مدعیست که لنگه ی دیگر در خانه ی همسایه است؛با همین اوضاع به پای تخته میاید و شلیک خنده ی دیگران و ....جالب اینکه این دانش آموز افغانی؛جلو درب مدرسه،سخنی را بر زبان می آورد تا قلدریش را به رخ بکشد؛در حالیکه دانش آموزان ایرانی چنین نمیکنند و چنین نمیگویند!!!

میهمان گر چه عزیزست ولی؛همچو نفس/ خفه میسازد اگر آید و بیرون نرود.

در مجموع در این مملکت،هم آموزش از بین رفته و هم پرورش.دبیرستانهای ما چیزی شبیه به مهد کودک بزرگسالان است.یک نصف روز را باید طی کنی تا آخر ماه ،حقوق بخور و نمیری دریافت کنی،از دانش آموز ،مراقبت و مواظبت کنی تا خانواده اش به کارهای معوقه شان برسد.

2 روزی را که در دبیرستان غیر انتفاعی هستم؛اوضاع به مراتب بهترست.دانش آموزانی که برای درس خواندن آمده اند و نه از سر اجبار و تکلیف خانواده؛ گذر زمان را در این 2 روز احساس نمیکنم.اما در مدارس دولتی، به شدت عذاب میکشم تا زمان بگذرد و مشخص است که لحظه ها در چنین محیطهای کاری؛چقدر کشدار و زجر آور میشوند.

علاوه بر 6 روز هفته،جمعه ها هم دوره ی ضمن خدمت حسابان داریم،از 7 صبح تا 1 بعد از ظهر. چون از مبارکه به کاشان آمده ام،خیلی از همکاران را نمیشناسم و آنها هم مرا.جمعه ی گذشته،یکی از همکاران پرسید:«شما، با آقای صدیقیان که دبیر ادبیات بود،نسبتی دارید؟» گفتم: پدر منست.گفت:« یادش بخیرآن زمان که راهنمایی بودیم؛ شعر «خارکش پیر» را برایمان میخواند و من با نحوه ی خواندنش و تن صدایش گریه ام میگرفت.»

خارکش پیری با دلق درشت                 پشته ا ی خار،همی برد به پشت

لنگ لنگان قدمی بر میداشت               هر قدم دانه ی شُکری میکاشت

خود من هم به یاد داشتم آن شعر را و تصویر مرتبط با آن شعر(پیر مردی که درد و رنج را در چهره و کمر خمیده اش میدیدیم )را آن زمان که خودم هم شاگرد پدر بودم و این شعر جامی را برایمان میخواند.

آن مثنوی؛ داستان پیریست که خار پشته ای را به دوش دارد و شکر گزار چنین وضعیتی هم هست و جوانکی مغرور که پیر را میبیند و این شکر گزاری را به تمسخر میگیرد:

نوجوانی به جوانی مغرور                    رخش پندار همی راند ز دور

آمد آن شکر گزاریش به گوش              گفت: کای پیر خرف، گشته خموش

خار بر پشت؛زنی زینسان گام                 عزتت چیست؟ عزیزیت کدام؟

و جواب پیر که جواب همه ی بلند طبعان روزگارست به دون مایگان که با کاسه لیسی؛امرار معاش میکنند:

پیر گفتا: که چه عزت زین بِه؟                که نیم بر در تو بالین نِه

شکر گویم که مرا خوار نساخت                 به خسی چون تو گرفتار نساخت

داد با این همه افتادگیم                           عِز آزادی و آزادگیم.

 

با یک حساب سر انگشتی به این نتیجه رسیدم که دبیر فعلی این روزها و دانش آموز آن سالها بیش از 25 سال پیش؛دانش آموز پدر بوده و همه چیز را با جزئیاتش به یاد داشت و مقایسه کردم او را با دانش آموزان این روزها که بعد از گذشت یک سال از سال تحصیلی؛هنوز نام دبیرشان را هم نمیدانند و به اشتباه،نام دبیر دیگری را به جای نام او صدا میزنند.(از رفتارهای دیگرشان؛حرفی نمیزنم که محکوم میشویم به اینکه : خودتان کم کارید و این نسل دست پرورده ی شمایند و...)

نمیدانم اشکال کار در کجاست که چنین شده است؟ نمیدانم این نسل را به کدام سمت،سوق میدهند؟ نمیگویم: به کدام سمت سوق میدهیم؟که عملا قدرت چندانی نداریم.شغلمان را نه از روی علاقه که از روی اجبار انجام میدهیم؛کسی دیگر با دلش و برای دلش؛کاری انجام نمیدهد که اگر بخواهد چنین کند؛محکوم میشود. محکوم به هزار گناه ناکرده که به عقل جن هم نمیرسد.

.................................

پ.ن.1:آخیش چقدر غر زدم. سبک شدم. خداییش برام لازم بود.

.................................. 

پ.ن.2: در حالی این مطلب را در مدرسه و بر روی کاغذ نوشتم که داشتم از بچه ها امتحان میگرفتم،درست عین اون کارمندایی که سر کار؛وب گردی میکنند و وبلاگ به روز میکنند و مدام غر میزنند.

................................

پ.ن.3:میخوام بدونم وقتی جامی میگه:

شکر گویم که مرا خوار نساخت                  به خسی چون تو گرفتار نساخت

این خس،همون خس و خاشاکه که رئیس جمهور محبوب میگفت؟ یا این لغت، در زمانها و مکانهای مختلف، معانی مختلفی میتونه داشته باشه؟؟

..............................

پ.ن.4:ما چقدر بدیم که داریم نون این دولت رو میخوریم،یارانه هم میخوایم بگیریم،کلا حال میکنیم ولی بد هم میگیم. خیلی بدیم واقعا. نه؟؟!!

 

 

نوشته شده در ۱٠ آبان ۱۳۸٩ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ توسط علی صدیقیان بیدگلی همراهــان ()

Design By : Pars Skin