.......اگر بگذارنـــــــــد

علی صدیقیان بیدگلی

 

            بسکه بد میگذرد زندگی اهل جهان               مردم از عمر، چو سالی گذرد عید کنند

 

وقتی نوشته ات را که به مناسبت پایان سال و آغاز سالی دیگر ست ،با این شعر آغاز میکنی، خودت هم می مانی که از زیباییهای زندگی بنویسی یا از لحظه های سخت و دلهره آوری که بر مردمان میگذرد ؛ می مانی که جنب و جوش مردم و رستاخیز طبیعت  را با قلمت به تصویر بکشی یا از زشتیهای این دنیا بنویسی ؛ به تجربه دریافته ای که دیگران خواهان آنند که همه چیز مثبت وزیبا به تصویر کشیده شود، انگار که آدمهااینگونه میخواهند ، غم ها و غصه هایشان را از یاد ببرند ، اما من باید زیباییها را در کنار سیاهیها به تصویر بکشم.

من ذاتا آدم درونگرایی هستم؛ تنهایی را به بودن در جمع ترجیح میدهم وبنا به دلایلی چند سالیست که این خصلت در وجودم پر رنگ تر شده است؛ راستش را بخواهید از آدمها و رفتار های متضادشان میترسم ، از زبان و دلشان که هر یک دیگری را نقض میکند، واهمه دارم ؛ خیلی وقتها شلو غیهای کوچه و خیابان آزارم میدهد، با این حال شلوغی و همهمه عید را دوست دارم، جنب و جوش مردم را که انگار باید هر چه سریعتر کارهایشان را انجام دهند دوست دارم؛ ولی در همین روزها خیلی هم اذیت میشوم ، محال است خانواده ای  را شاد و خندان ببینم در حالیکه تعداد خرید هایشان از خودشان بیشتر است  و به یاد خانواده ای نیفتم که فقر مالی به آنها این اجازه را نمی دهد که عید را حس کنند ، خود عید را لمس کنند .این وقتها هزار سوال فلسفی بی جواب به ذهنم هجوم میآورد؛ می مانم که خدا با آن عدلش چرا باید بخواهد که کودکی ،هزار عقده و کمبود در و جودش لانه کند و روزگاری این کمبودها بصورت زخمی چرکین سر برکند .

اصلا همین امشب که از میهمانی شام یکی از فامیلها بر میگشتیم ، با دیدن پیر مردی که زباله ها را جابجا میکرد تا شاید چیزی برای خوردن پیدا کند ، با خودم گفتم :برای این شخص چه فرق میکند که لحظه تحویل سال روز باشد یا نیمه شب ؟شکم گرسنه را چه به این حرفها ؟ چکار میتوانستیم بکنیم جز اینکه از او بپرسیم: غذا میخواهد یا نه؟و او با مناعت طبعی که هنوز در وجودش بود پاسخ دهد : اگر غذایی باشد که بد نیست. و رساندن یک یا دو دست غذا به این شخص چه گرهی از هزار گره زندگی او باز خواهد کرد؟

من نمی فهمم از جلال و جبروت خداوندی چه کم میشود اگر این مرد هم دو شب مانده به تحویل سال نو،در تدارک سفره ی هفت سینش باشد و نه آنکه زباله ها را جابجا کند که لقمه نانی پیدا کند و  فقط زنده بماند. زنده بماند و نه اینکه زندگی کند،اینها عذابم میدهد،اما کاری از دستم ساخته نیست.

من دانش آموزم را که پدر ومادرش از هم جدا شده اند،وقتی در روزهای آخر سال میبینم که چه بی اشتیاق به سوی خانه میرود دلم میسوزد،اما کاری نمیتوانم بکنم.

 

میخواستم از عید و زیباییهایش بنویسم،میخواستم مثل سال قبل بنویسم:

بوی باران ؛بوی سبزه بوی خاک

شاخه های شسته،باران خورده پاک

میخواستم بنویسم این روزها هنگام رانندگی،همین ترانه را با صدای شجریان گوش میکنم،میخواستم بنویسم که بوی باران و ابرهای این روزها را چقدر دوست دارم،میخواستم بنویسم که سبزه ها را و تنگهای ماهی را و ماهی های قرمز درونش را خیلی دوست دارم،اما یادم آمد دلم برای ماهیهای قرمز هم میسوزد که محکومند به مرگی زودهنگام تا خودخواهی ما انسانها ارضاء شود.سالهاست که ماهی قرمز نمیخرم،لحظه ی جان کندن این زبان بسته ها،هزار کار میکنم که بمانند اما نمیشود.

میخواستم بنویسم که امسال برای اولین بار بناست لحظه ی تحویل سال،جمعمان 3 نفره باشد و در خانه ی خودمان باشیم،میخواستم بنویسم که سبزه کاشته ام،آجیل خریده ام،اما یادم آمد که شاید خیلیها حسرت همین ها را داشته باشند.....

من عید را دوست دارم،نشاطش را دوست دارم،بوی بارانش دیوانه ام میکند،اما ایکاش عید برای همه بود،ایکاش فقر با آن چهره ی کریهش محو میشد از زندگی ما آدمها.ایکاش این روزها خدا قدرتش را به رخ مردم ژاپن نمیکشید،ایکاش مردم لیبی و بحرین قتل عام نمیشدند،ایکاش دلمان کمی،فقط کمی نرمتر میشد،ایــــکاش.......

نمیخواستم تلخ بنویسم اما تلخ شد،نشد که شعاری و رمانتیک بنویسم،به بزرگواری خودتان بر من ببخشید اینگونه نوشتن را.

........................

پ.ن.1:

سال نو به همه ی دوستان حقیقی و مجازیم مبارک باشد.سالی شاد و خوش را برای همه آرزومندم.

........................

پ.ن.2:

این روزها کتابهای «سعیدی سیرجانی» را میخوانم. سعیدی سیرجانی،یکی از «مغضوب علیهم» بود که چند سال پیش مُرده شد!! کتاب «شیخ صنعانش» را خواندم.«در آستین مرقعش» را در حال خواندنم و «بیچاره اسفندیار» ش را بناست که بخوانم.گفتم شاید عده ای ترغیب شوند که کتابهایش را از زیر سنگ هم که شده پیدا کنند و بخوانند،به خواندنش می ارزد.

..........................

پ.ن.3:

این سبزه ها را خودم کاشتم تا یادم بمونه بهار یعنی زندگی دوباره،یعنی رویش.

 

...........................

پ.ن.4:

اینم «آقا شروین» ماست،داره 6 ماهش میشه،خیلی اذیت میکنه ولی خب من با دنیا عوضش نمیکنم!!

 

نوشته شده در ٢۸ اسفند ۱۳۸٩ساعت ٤:٠۳ ‎ب.ظ توسط علی صدیقیان بیدگلی همراهــان ()

Design By : Pars Skin