.......اگر بگذارنـــــــــد

علی صدیقیان بیدگلی

 

چند شب پیش،حوالی ساعت 12:30 شب که برای خواب آماده میشدیم،سر وصداهایی که ابتدا به نجوا شبیه بود و بعد به فریاد و تهدید و خط ونشان کشیدن تبدیل شد،توجهمان را به خود جلب کرد. صدا از حیاط منزل مسکونی مان بود،ابتدا خواستیم از داخل خانه به صداها گوش کنیم،شاید دستگیرمان شود آنچه را که اتفاق افتاده و حس «خاله زنکی» مان ارضاء شود،اما وقتی لحظه به لحظه صداها بیشتر و به تعداد همسایه ها اضافه میشد،بر خلاف میل باطنیمان،جهت تجسس در امور دیگران(دروغگو هم خودتونید!!) لباس پوشیده و به حیاط رفتیم.

قضیه از این قرار بود که یکی از همسایه ها که خانمیست که با دخترش به تنهایی زندگی میکنند(اگه با دخترش هست که دیگه تنها نیست!! منظورم اینه که همسرش نیست) زمانی که برای خواب آماده میشده،نور قرمز رنگ دوربینی را از پشت پنجره ی واحدش مشاهده میکند .ایشان مدعی بود که دوربینی به سر چوبی وصل بوده که در حال فیلمبرداری یا عکسبرداری از منزل ایشان بوده است.یکی از واحدها که مشرف به منزل ایشان و خالی از سکنه بود،از طرف صاحبخانه به کابینت سازی سپرده شده بود تا نصب و تعمیر کابینت ها را انجام دهد.به نظر میرسید کابینت ساز به جای انجام وظیفه ی محوله،به شغل شریف فیلمبرداری از منزل دیگران مشغول بوده است.به اتفاق همسایه هایی که جمع شده بودند به درب آن منزل رفتیم و از آن شخص که تا آن لحظه کسی او را ندیده بود،خواستیم که درب را باز کند تا همه چیز مسالمت آمیز خاتمه یابد.چراغهای آن واحد خاموش شده بود و صدایی هم به گوش نمیرسید.ساعت حدودا 1 نیمه شب شده بود،با صاحب منزل تماس گرفتیم، خودش را به آنجا رساند،اما موفق به باز کردن درب نشد،چون کابینت ساز محترم ،قفل درب را عوض کرده بود.هیجان ماجرا برای عده ای که صرفا برای تماشا آمده بودند،لحظه به لحظه بیشتر میشد.با 110 تماس گرفتیم،تحلیلهای عمدتا آبگوشتی همسایه ها شروع شد.برادران 110 به سرعت بعد از نیم ساعت!! به آنجا رسیدند،هر کسی در گوشه ای از ساختمان ایستاده بود تا راههای فرار احتمالی را ببندد،پس از ناکام ماندن نیروهای 110 در باز کردن درب،از آتش نشانی کمک خواستیم.

پس از کش و قوسهای فراوان،به کمک نردبان آتش نشانی و از طریق همان پنجره مشرف به واحد آن خانم به داخل ساختمان رفتیم،اما اثری از متهم نبود،باز هم تحلیل ها آغاز شد که:کسی در ساختمان نیست، این خانم تنهاست و تنهایی آدم را خیالاتی میکند،به گمانش رسیده که ..... وجالب بود که در تمام این مدت ماشین کابینت ساز،جلو درب ساختمان پارک بود.ساعت حدودا 3 نیمه شب شده بود،ناگهان یکی از خانمها گفت: ممکنست در سقفهای کاذب پنهان شده باشد،جستجو از سر گرفته شد و اینبار متهم را یافتیم.(جالا باز یه عده بگن ،خانوما هوششون پایینه و از این حرفا،من از همشون عُرز!! میخوام واقعا)متهم با کلیه تجهیزاتش به پایین آورده شد،با لباس کار و چهره ای وحشت زده.دستبند به دست به پاسگاه انتظامی انتقال داده شد،از آن خانم همسایه هم خواسته شد که به نیروی انتظامی برود و چون همسرش نبود،من با کسب اجازه از همسرم(ای بابا،بازم توهین کردید ؟؟ زن ذلیلم خودتونید) به پاسگاه رفتم،صاحب واحدی که فیلمبرداری در آن انجام شده بود هم آمد.متهم ادعا میکرد که رمز سامسونتش را فراموش کرده،درب کیف را شکستند،اینها که میگویم درون کیف بود:2 عدد دوربین دیجیتال،موبایل دوربین دار،لب تاب،9 عدد رَم،7 عدد سی دی،4 عدد فلش مموری،به اضافه ی مقداری شیشه و کراک،و وسایل دیگر!!(چون زن و بچه مردم اینجان ،نمیتونم اسم بیارم خب)

تمام اینها ضمیمه ی پرونده شد،ساعت حدودا 4/5 صبح شده بود که به خانه برگشتیم.قرار شد چند ساعت بعد،برای پیگیری داستان به پاسگاه و دادگاه برویم،آن روز را به مدرسه نرفتم. متهم که حالا دیگر مجرم بود و نه متهم،مدام در حال التماس کردن بود و خواهان بخشش که این کار،به معنای تایید جرم نامبرده بود.گفتم :شاکی کس دیگریست و نه من.به او گفتم:«به تو اعتماد کردند و کلید واحد را به دست تو دادند،این بود جواب اعتماد؟!»( ای جانم جمله)

خلاصه که خیلی تلاش کردیم تا بالاخره 2 روز قبل،آن خانم همسایه موفق شد پس از کسب موافقت قضایی؛فقط قسمتی از عکسها را ببیند.اینکه میگویم قسمتی؛به این دلیلست که به گفته ی ایشان،حجم عکسها آنقدر زیاد بوده که زمان برای دیدن عکسها کافی نبوده!! عکسها و صحنه هایی که قلم از باز گویی آنها شرم دارد!!

این شخص با چهره و رفتاری مذهبی،مبادرت به فیلمبرداری و عکسبرداری از خانه هایی میکرده که برای کار به آنجا می رفته است و خدا میداند چه نیتی در سر داشته است.اخاذی،پخش عکسها یا...؟

با همه ی اعتقادات سست و لرزانم،احساس میکنم آن شب باید اینگونه دست این شخص رو میشد،به نظرم پیمانه اش پرشده بود و امیدوارم  چند روز دیگر،نشنویم این شخص با قرار وثیقه ای آزاد شده و بعد ها هم تبرئه!!این روز ها در فضای مجتمع ما،حس نا امنی و بی اعتمادی موج میزند و همه از سایه خودشان هم میترسند!!

........................

پ.ن.1:

 کارتون «بینوایان» ویکتور هوگو رو یادتون هست؟ من تو این چند روز نقش «ژان وال ژان» رو بازی میکردم،همون «شهردار مادلن». کلی همسایه ها بیشتر تحویلم میگیرن این روزا.آی حال میده،عقده ایا میفهمن چی میگم.

   

....................

پ.ن.2:

اونایی که تو این چند روز،گیر دادین که گوشیت مدام زنگ میخوره و صحبت فیلم و بازبینی و دادگاه و... هست،جریان این بود.

آدمای عمدتا مذهبی و مقید به دین،نشنیدین که خدا تو قرآن میگه:«اِن بَعضَ الظَنِ اِثم» ؟؟

...........................

پ.ن.3:

اون آقای خطاکار،متاهله و 2 تا هم بچه داره و یه خانم داره که هنوزم ازش دفاع میکنه،کسی در زمینه ی عواقب و معضلات مجردی و ..... جمله ای تلاوت نکنه لطفا.

...........................

پ.ن.4:

اون شب بعد از اینکه خواستند اون خانوم به همراه چند نفر به پاسگاه بیان،هر کسی به طریقی ترجیح داد،«جیم» بشه؛ در حالیکه تا چند دقیقه قبلش همه فریاد وا اسفا سر داده بودن و بعد از دستگیری متهم،یه عده چنان جوگیر شدن که یکی،آب دهن (همون تف خودمون) به صورت متهم پاشید و یکی گفت: بذارید لت و پارش کنیم همینجا این......بیـــب...... رو.

کلا موجودات جالبی هستیم ما آدما!!

 

 

نوشته شده در ٦ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ توسط علی صدیقیان بیدگلی همراهــان ()

Design By : Pars Skin