.......اگر بگذارنـــــــــد

علی صدیقیان بیدگلی

 

فردا 35 ساله میشوم. به همین راحتی،بی هیچ خوشمزگی!!

35 سال؟؟!! سالهای دورتر با شنیدن اینکه فلانی 35 ساله است،هر چیزی در مورد آن شخص به ذهنم میرسید،جز اینکه او« جوان» است و حالا خودم به همین سن رسیده ام،بی آنکه کار خاصی در زندگیم انجام داده باشم.همان کارها که دیگران میکنند،شاید کمی با فراز و نشیب کمتر یا بیشتر،همین!!و این یعنی حسی ناخوشایند،یعنی آنطور که باید و شاید استفاده نکرده ام از روزهای عمرم،گذرانده ام فقط،به اجبار گذرانده ام فقط،به اجبار گذرانده ام گاهی روزها و شب ها را بی آنکه به لحظه های زندگیم مسلط باشم؛لحظه ها بر من سوار بوده اند و من نظاره کرده ام گذر لحظه ها را.

سال گذشته،پست مربوط به تولدم را در «مبارکه» نوشتم،2 نفر بودیم و در انتظار آمدن شروین،یادم هست که آنشب از طرف یکی از مدارس به همراه خانواده هایمان به« پارک ساحلی سرارود» در مبارکه دعوت شده بودیم و وقتی برگشتیم همسرم هدیه ی تولدم را که گزیده ای از اشعار فریدون مشیری بود به من داد.

«دوستت دارم» را من دلاویزترین، شعر جهان یافته ام.

 

آن روز ها که در مبارکه بودم،حس و حالم برای نوشتن بیشتر بود،انگار که نداشتن ها و تحت فشار بودنها،حس نوشتن را بیشتر زنده نگه میداشت.کم کم تن داده ام به اینکه نارضایتی های شغلی ام را و دلتنگیهایم را به زبان نیاورم که به شوخی یا جدی ،محکوم میشوم به ناسازگاری و ناسپاسی.مثل خیلی ها نقاب به صورت زده ام و دم بر نمی آورم.انگار که خشنودم از هر آنچه در دور و برم میگذرد.

کاش مثل خیلی ها،بصورت ناشناس مینوشتم این وبلاگ را، که آنقدر حرفهایم را فرو نمی خوردم که آنقدر خودم را سانسور نمی کردم که مبادا به کسی بر بخورد، که نکند حرفهایم با موقعیت شغلیم همخوانی نداشته باشد، که نکند.... کاش میتوانستم فریاد بزنم هر چه را تحمیل میکنند و تحمل میکنم.

نوشته هایم به بیراهه رفت،چونکه ذهنم دارد مرور میکند این یکسال را.

و روزهای در مبارکه بودن هم گذشت مثل همه ی آن 9 سال قبل ترش.هنوز در مبارکه بودیم که خبر فوت پدر بزرگم را دادند و در مبارکه بودیم که دانستم منتقل شده ام و هیجانی که به یکباره فرو نشست و در بعد از ظهر یکی از جمعه های گرم مرداد 89 برای همیشه مبارکه را ترک کردم که دیگر هم نرفته ام و شاید نخواسته ام که بروم،هر چند گاهی دلم برایش تنگ میشود،برای غربتش،برای روزهای تکراریش،حتی برای اضطرابهایش !!

و بعد که شروین آمد،به شوخی برای من می نویسید که:«خودت رو کُشتی با این شروینت» و من میگویم: کاش برای نوشتن دستم باز بود تا مینوشتم همه چیز را.شروین و زندگیم،برای من ،فاصله ی میان بدبختی و خوشبختی هستند.

من نمیدانم «فلاکت» بدترست یا بدبختی؟ اما من همانی بودم که بدترست.اما حالا خوشبختم،درست است که هنوز هم خیلی چیزها را ندارم،درست است که نمیخواهم مثل خیلی ها،در نوشته هایم چیزهایی را که ندارم به« داشته» تبدیل کنم  تا درونم ارضاء شود،اما خوشبختم. هر چندخوشبختیم مطلق نیست،اما چندان هم بدک نیست.(راستی،خوشبختی مطلق هم وجود دارد؟)همسرم همیشه میگوید: چرا در نوشته هایت،از من نام  نمی بری و نمی دانم چگونه باید بگویم : بعد از آن روزهای سخت وشب های تار ؛خوشبختی برای من یعنی : زندگیم ،همسرم و فرزندم ، همین .

میتوانید این نوشته ها را به پای شعار دادن بگذارید ،مختارید .اما من برای دل خودم مینویسم و نه خوشایند دیگران .

سال گذشته پدر بزرگم رفت ، شروین آمد ،برای خیلی های دیگر هم  همین بوده یکی آمده ، یکی رفته  و زندگی یعنی همین ، یعنی که باید یک روز بیایی و یک روز هم بروی ؛ گاهی سختست که بپذیریم طفل معصوم امروز ، آمده که روزی برود و آمدن ، یعنی که منتظر رفتن بودن.

باز هم هجوم همان یاسهای فلسفی همیشگی....بگذارم و بگذرم.

.......................

پ.ن.1:

جمله ی زیبای «گاندی» را که سال پیش هم نوشته بودم ،باز هم مینویسم،بی هیچ شرح و بسط اضافه:

هنوز هم نمیدانم هر سال که از عمرم میگذرد،یکسال به عمرم اضافه میشود یا یکسال از عمرم  کم میشود!!

......................

پ.ن.2:

اگه دلتون خواست،اگه حال داشتین،اگه حوصله داشتین،اگه وقت داشتین،اگه به من فحش نمیدین،پست مربوط به تولدم 34 سالگیم رو از اینجا بخوانید.

......................

پ.ن.3:

در روایت است که:

ملعونست،ملعونست،ملعونست هر کس که فقط جمله ی گاندی رابخواند و پست من را نخواند!!

 

 

نوشته شده در ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٠ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ توسط علی صدیقیان بیدگلی همراهــان ()

Design By : Pars Skin