بسکه بد میگذرد زندگی اهل جهان....

 

            بسکه بد میگذرد زندگی اهل جهان               مردم از عمر، چو سالی گذرد عید کنند

 

وقتی نوشته ات را که به مناسبت پایان سال و آغاز سالی دیگر ست ،با این شعر آغاز میکنی، خودت هم می مانی که از زیباییهای زندگی بنویسی یا از لحظه های سخت و دلهره آوری که بر مردمان میگذرد ؛ می مانی که جنب و جوش مردم و رستاخیز طبیعت  را با قلمت به تصویر بکشی یا از زشتیهای این دنیا بنویسی ؛ به تجربه دریافته ای که دیگران خواهان آنند که همه چیز مثبت وزیبا به تصویر کشیده شود، انگار که آدمهااینگونه میخواهند ، غم ها و غصه هایشان را از یاد ببرند ، اما من باید زیباییها را در کنار سیاهیها به تصویر بکشم.

من ذاتا آدم درونگرایی هستم؛ تنهایی را به بودن در جمع ترجیح میدهم وبنا به دلایلی چند سالیست که این خصلت در وجودم پر رنگ تر شده است؛ راستش را بخواهید از آدمها و رفتار های متضادشان میترسم ، از زبان و دلشان که هر یک دیگری را نقض میکند، واهمه دارم ؛ خیلی وقتها شلو غیهای کوچه و خیابان آزارم میدهد، با این حال شلوغی و همهمه عید را دوست دارم، جنب و جوش مردم را که انگار باید هر چه سریعتر کارهایشان را انجام دهند دوست دارم؛ ولی در همین روزها خیلی هم اذیت میشوم ، محال است خانواده ای  را شاد و خندان ببینم در حالیکه تعداد خرید هایشان از خودشان بیشتر است  و به یاد خانواده ای نیفتم که فقر مالی به آنها این اجازه را نمی دهد که عید را حس کنند ، خود عید را لمس کنند .این وقتها هزار سوال فلسفی بی جواب به ذهنم هجوم میآورد؛ می مانم که خدا با آن عدلش چرا باید بخواهد که کودکی ،هزار عقده و کمبود در و جودش لانه کند و روزگاری این کمبودها بصورت زخمی چرکین سر برکند .

اصلا همین امشب که از میهمانی شام یکی از فامیلها بر میگشتیم ، با دیدن پیر مردی که زباله ها را جابجا میکرد تا شاید چیزی برای خوردن پیدا کند ، با خودم گفتم :برای این شخص چه فرق میکند که لحظه تحویل سال روز باشد یا نیمه شب ؟شکم گرسنه را چه به این حرفها ؟ چکار میتوانستیم بکنیم جز اینکه از او بپرسیم: غذا میخواهد یا نه؟و او با مناعت طبعی که هنوز در وجودش بود پاسخ دهد : اگر غذایی باشد که بد نیست. و رساندن یک یا دو دست غذا به این شخص چه گرهی از هزار گره زندگی او باز خواهد کرد؟

من نمی فهمم از جلال و جبروت خداوندی چه کم میشود اگر این مرد هم دو شب مانده به تحویل سال نو،در تدارک سفره ی هفت سینش باشد و نه آنکه زباله ها را جابجا کند که لقمه نانی پیدا کند و  فقط زنده بماند. زنده بماند و نه اینکه زندگی کند،اینها عذابم میدهد،اما کاری از دستم ساخته نیست.

من دانش آموزم را که پدر ومادرش از هم جدا شده اند،وقتی در روزهای آخر سال میبینم که چه بی اشتیاق به سوی خانه میرود دلم میسوزد،اما کاری نمیتوانم بکنم.

 

میخواستم از عید و زیباییهایش بنویسم،میخواستم مثل سال قبل بنویسم:

بوی باران ؛بوی سبزه بوی خاک

شاخه های شسته،باران خورده پاک

میخواستم بنویسم این روزها هنگام رانندگی،همین ترانه را با صدای شجریان گوش میکنم،میخواستم بنویسم که بوی باران و ابرهای این روزها را چقدر دوست دارم،میخواستم بنویسم که سبزه ها را و تنگهای ماهی را و ماهی های قرمز درونش را خیلی دوست دارم،اما یادم آمد دلم برای ماهیهای قرمز هم میسوزد که محکومند به مرگی زودهنگام تا خودخواهی ما انسانها ارضاء شود.سالهاست که ماهی قرمز نمیخرم،لحظه ی جان کندن این زبان بسته ها،هزار کار میکنم که بمانند اما نمیشود.

میخواستم بنویسم که امسال برای اولین بار بناست لحظه ی تحویل سال،جمعمان 3 نفره باشد و در خانه ی خودمان باشیم،میخواستم بنویسم که سبزه کاشته ام،آجیل خریده ام،اما یادم آمد که شاید خیلیها حسرت همین ها را داشته باشند.....

من عید را دوست دارم،نشاطش را دوست دارم،بوی بارانش دیوانه ام میکند،اما ایکاش عید برای همه بود،ایکاش فقر با آن چهره ی کریهش محو میشد از زندگی ما آدمها.ایکاش این روزها خدا قدرتش را به رخ مردم ژاپن نمیکشید،ایکاش مردم لیبی و بحرین قتل عام نمیشدند،ایکاش دلمان کمی،فقط کمی نرمتر میشد،ایــــکاش.......

نمیخواستم تلخ بنویسم اما تلخ شد،نشد که شعاری و رمانتیک بنویسم،به بزرگواری خودتان بر من ببخشید اینگونه نوشتن را.

........................

پ.ن.1:

سال نو به همه ی دوستان حقیقی و مجازیم مبارک باشد.سالی شاد و خوش را برای همه آرزومندم.

........................

پ.ن.2:

این روزها کتابهای «سعیدی سیرجانی» را میخوانم. سعیدی سیرجانی،یکی از «مغضوب علیهم» بود که چند سال پیش مُرده شد!! کتاب «شیخ صنعانش» را خواندم.«در آستین مرقعش» را در حال خواندنم و «بیچاره اسفندیار» ش را بناست که بخوانم.گفتم شاید عده ای ترغیب شوند که کتابهایش را از زیر سنگ هم که شده پیدا کنند و بخوانند،به خواندنش می ارزد.

..........................

پ.ن.3:

این سبزه ها را خودم کاشتم تا یادم بمونه بهار یعنی زندگی دوباره،یعنی رویش.

 

...........................

پ.ن.4:

اینم «آقا شروین» ماست،داره 6 ماهش میشه،خیلی اذیت میکنه ولی خب من با دنیا عوضش نمیکنم!!

 

/ 59 نظر / 332 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نانموده هاي مدرسه

سلام عيد مباركتان باد

راه گل

سلام معتقدیم رسانه ملی باید نگاه ملی داشته باشد. هیچ یک از ما در هرکجای این سرزمین کهن که باشیم تحقیر و توهین به فرهنگ و لهجه بومی خود را برنمی تابیم. فرقی نمی کند شمالی باشیم یا جنوبی، ترک یا لر، گیلک یا کرد، به اعتقادات، فرهنگ ها و زبان و لهجه خود ایمان داریم. توهین سریال پایتخت به مازندران و مازنی های خونگرم و باصفا را محکوم می کنیم

علوي

سلام وصدتا سلام. ما مودممان درست شده ومي خواهيم دوباره بنويسيم.با آن كه نيروهاي ارزشي تشريف برده اند برايمان شكايت كرده اند به دادگاه انقلاب ما دوباره مي نويسيم.به انها هم سال نو را تبريك مي گوييم.

زهرا

"بسکه بد میگذرد زندگی اهل جهان" بسیار به دل نشست و درد تان دردی است جانکاه که البته بیگانه ایم ما انسان نما های سبک مغزو مردگان متحرک.

مهدی

خدا حفظ تون کنه که یادتون بعضی ها چه سخت زندگی میکنن کاش حداقل 10% از این 75میلیون فقط سالی یک بار هم که شده یاد این حرف ها میوفتادن!!!!!!!!! پر توقعم وجدانا؟؟؟؟؟؟؟؟

امیر سحابی

.. سلام چه قدر نازه . معصو میت واقعا در نگاهشه

موحد بهرامی

سلام بر آقای صدیقیان.خیلی مخلصیم . کجایی آقا. چه خبرا؟ خداوکیلی روزگار رو می بینی. حامد ضیایی اتفاقی وبتونو پیدا کرده بود ، به من هم داد. دل تنگیم معلم ی زنگ بزنی خوشحال میشم(09130851808) یا علی

موحد بهرامی

راستی یادم رفت بگم ، شعری که نوشتی درستش اینه : چشم مخصوص تماشاست اگر بگذارند و تماشای تو زیباست اگر بگذارند من از اظهار نظر های دلم فهمیدم عشق هم صاحب فتواست اگر بگذارند دل سرگشته من این همه بیهوده مگرد خانه دوست همین جاست ، اگر بگذارند سند عقل مشاع است اگر بگذارند عشق اما فقط از ماست ف اگر بگذارند غضب آلوده نگاهم می کنید ای مردم دل من مال شماهاست اگر بگذارند ی همشهری دارید به نام مهدی فرجی. شعرهای بدی نمیگه ، اگه دوست داریازش شعر بذار تو بت . فاضل نظری هم که سالاره شاعرهای معاصره

عمادی

یاد اولین عید چهار نفره ی خودمون افتادم ! [پلک]