زنگ انشاء!!

 

اسم ما «شروین» است که الان بزرگ شده ایم و به مدرسه رفته ایم و امروز میخواهیم انشاء بنویسیم. ما بار اولمان است که انشاء می نویسیم،برای همین ممکنست بعضی جاها بد بنویسیم و بعضی جاها حرفهایی که بزرگتر ها میترسند و مسلحت اندیشی!! میکنند و نمیزنند را بزنیم.انشای ما موضوی خاسی!! ندارد و ما همین جوری برای دل خودمان مینویسیم.

و حالا انشای ما:

ما در سال 89 به دنیا آمدیم. قبل از آنکه ما به دنیا بیاییم،بابایمان 10 سال در مبارکه،معلمی میکرد.البته بابایمان همکارهایی داشت که خیلی زودتر به شهر خودشان آمده بودند ولی ما فکر میکنیم چون رییسهای مبارکه،بابایمان را خیلی دوست داشتند،بابایمان را اینهمه سال نگه داشتند تا هِی نگاهش کنند و خوشهال!! شوند.بابایمان مثل پیرمردهایی که میگویند: ما زمان چند پادشاه را به یاد داریم،همیشه میگوید: من 4 رییس آموزش و پرورش را در مبارکه به یاد دارم؛اولی اِصلاه تَلَب !! بود و بقیه اُسولگرا!!. ما نمیدانیم این کلمه ها معنیش چی میشود،اما دوستمان میگوید: اصلاه تلب کسانی بوده اند که هر روز صورتشان را اصلاه میکرده اند و الان دیگر نسلشان از روی زمین برداشته شده است،چون خیلی آدمهای بدی بوده اند و خدا قهرش گرفته و آنها را نابود کرده است.

 

مادر ما شمالی است و ما نمی فهمیم این 2 تا آدم کویری و شمالی،یعنی پدر و مادرمان عقل توی کله شان نبوده است که از 2 شهر مختلف و 2 فرهنگ مختلف تر با هم ازدواج کرده اند؟؟! البته ما نمیخواهیم به پدر و مادرمان بی اهترامی!! بکنیم تا آق والدین شویم و به جهنم برویم تا آتش به همه جایمان بریزند.

بابایمان میگوید:ما هر چه پول میگیریم،خرج بنزینمان میکنیم تا به شمال برویم و دوباره برگردیم.بابایمان میگوید: یادش بخیر آن زمان که بنزین مفت میزدیم،لیتری 700 تومان. یک شمال که میرفتیم وبرمیگشتیم فقط 70,000 تومان پول بنزین میدادیم و برمیگشتیم،اما حالا چی؟ مادرمان به بابایمان میگوید: کی بود اون زمان هِی غر میزد و به بعضی ها بد میگفت؟

اما بابایمان اینجور وقتها به ما میگوید: شروین جان، بیا بازی کنیم و مادرمان میگوید: باز حرفی شنید که به صرفه اش نیست!!

ما خیلی از این حرفها سر در نمی آوریم اما آقاجانمان گاهی که داغ میکند به بابایمان میگوید: بچه به زن و زندگی ات بچسب. کی میخواهی بزرگ شوی؟ ول کن این سیاست بی پدر مادر را.

البته آقاجانمان آدم با ادبی است و ما نمیدانیم چرا این حرف بی ادبی را میزند؟

 

ما یک خانه داریم که یک خُرده کوچک است و ما هر چه میخواهیم بازی کنیم به در و دیوار میخوریم و همه ما را دعوا میکنند که : بچه اینجا خونست؛ نه باغ وحش.

بابایمان میگوید: شروین نکن اینجور،تازه قِستهای!! این قوتی!! کبریت تمام شده است.اما هروقت به خانه ی آقا جانمان میرویم خیلی بالا و پایین میپریم و هیچوقت به در و دیوار نمیخوریم و هیچ کس دعوایمان نمیکند. آنجا خیلی خوبست و ما هیچوقت دلمان نمیگیرد.

ما چند روز پیش به خانه ی یکی از فامیلهایمان رفته بودیم،دیدیم که اتاق بچه شان به اندازه ی همه ی خانه ی ماست.دیروز هم به خانه ی یکی دیگر از فامیلهایمان رفته بودیم و دیدیم که همه ی موکت هایشان پاره بود و وسایل خانه شان هم خیلی خراب بود.فکر میکنیم خدا تبعیز!! کرده است. البته معلم پرورشی ما میگوید:خدا همه ی بنده هایش را به یک اندازه دوست دارد ولی ما آن روز فهمیدیم که معلم پرورشی ما یک کمی دروغ گفته است.

من در دل خودم خیلی دوست دارم به خانه ی آن فامیلمان که خانه اش بزرگتر و نوتر است بروم ولی نمیدانم چرا اینجوری هستم.بابایمان هم میگوید: آن زمانها که در مبارکه در یک زیر زمین نمور با چهار تا کاسه و بشقاب شکسته بودم،کسی من را آدم حساب نمی کردو محل....بـیب....به ما نمیگذاشتند. بابایمان بعضی وقتها این شعر را میخواند که فکر کنیم با موضوی تبعیز در ارتبات !! باشد که برای شما مینویسیم تا نمره ی انشایمان هم بالاتر شود:

اگر دستم رسد بر چرخ گردون             از او پرسم که این چونست و آن چون؟

یکی را داده ای صد ناز و نعمت           یکی را قرص جو،آلــوده در خــــــــــون

 

بابایمان گاهی وقتها که سرخوش است و حقوقش را گرفته است،برای ما خاطرات مبارکه اش را تعریف میکند و ما کلی به بابایمان و بدبختی هایش میخندیم و دلمان وا!! میشود. بابایمان میگوید: آن روزها که ماشین نداشتیم و من با اتوبوس به مبارکه میرفتم و کلی ماشین عوض میکردم تا به مبارکه برسم به همراه کلی ساک و وسایل که مثل کولیها میشدم. البته بابایمان چیزهای دیگری هم تعریف میکند اما چون نمیخواهیم کسی به بابایمان بخندد و بابایمان را مسخره کند،آنها را نمیگوییم.

ما عکسهای جوانی بابایمان را که میبینیم و خود بابایمان را که الان میبینیم و داستانهای زندگی بابایمان را که میشنویم،می فهمیم که چرا بابایمان اِنقدر پیر و شکسته شده است و در دلمان به بعضی ها نفرین میکنیم،چون یکبار شنیده ایم که بچه ها دلشان پاکتر است و خدا حرفهایشان را بهتر گوش میکند،اما دوستمان میگوید: به دعای گربه سیاهه،بارون نمیاد!! و ما نمیدانیم ما گربه سیاه هستیم یا باران؟؟

 

و ما از این انشاء نتیجه میگیریم که:

پول اصلا چیز مهمی در زندگی نیست و باعث خوشبختی نمیشود و پول مثل چرک کف دست است که می آید و میرود و ما از فیلم های تلویزیون همیشه نتیجه میگیریم که: آدمهای پولدار همیشه بدبخت هستند  همیشه با هم دعوا میکنند و زن ها و شوهرهای پولدار، کارهای بد و زشت میکنند  اما آخر کار رسوا میشوند ولی آدمهای فقیر، با آنکه نان هم ندارند که بخورند ،اما خوشبختند و همیشه میخندند  و با هم مهربان هستند.

خلاصه اینکه ما میخواهیم وقتی که بزرگ شدیم ؛معلم شویم تا مثل بابایمان و آقا جانمان و همه ی اجدادمان،بی پول باشیم تا خوشبخت شویم.

 

در آخر انشایم یک عکس از وقتی که خیلی کوچک بودم و پدر و مادرم را خیلی اذیت کردم تا به اینجا رسیدم،میگذارم تا همه بچگیهای من را ببینند و لذت ببرند.

 

 

/ 43 نظر / 49 بازدید
نمایش نظرات قبلی
م.کبرایی

درود علي اقا تو هنوز اسير موج گرفتگي مباركه اي !! خيلي زشت نوشتي !! "يه كم از اين اسول گري دست وردار !!"

........

سلام بر ابو شروین ! عمرا اگر كودك به اين نازنيني حرفهاي بودار اين پدر رنج ديده را تاييد كند! حالا نه ( به قول بيدگلي ها ) وقتي زبونش باز شد ازش بپرس. اخه اين حرفها چيه توي دهان بچه ميذاريد؟! [چشمک]

زهرا

سلام علی آقا! یادی از ما نمی کنی؟! از زنگ انشا خاطره قشنگی دارم: همیشه دوران مدرسه جزو معدود نفراتی بودم که همیشه نمره ادبیاتم بیست بود. یادمه سوم راهنمایی بودم معلم ادبیات یه موضوع داده بود تا انشا بنویسیم. راستش به کلی یادم رفته بود انشا بنویسم و جرات اینکه به معلم بگم هم نداشتم. خلاصه صدام کرد و من بی اختیار دفتر انشامو برداشتم و رفتم پای تخته. با اعتماد بنفس تموم دفتر و باز کردم و شروع کردم خوندن! (به قدرت تخیلم پناه برده بودم و تو ذهنم جملات و کنار هم می چیدم و تحویل معلم می دادم!) تموم که شد معلم برام کف زد!! وقتی خواستم بشینم گفت بمون زنگ تفریح کارت دارم!! بهم گفت: دروغ اصلا خوب نیست. تو امروز به من دروغ گفتی و من نیم نمره ازت کم می کنم! اما دروغ تو مصلحتی بود، چون انشای بسیار زیبایی تو ذهنت نوشتی! اگه بخوای می تونی تو ادبیات سری تو سرا دربیاری!!!!!! بعد بهم نمره نوزده و نیم داد. وقتی ازش پرسیدم چطور متوجه شد گفت: چشمات رو دفترت ثابت مونده بود و هیچ حرکتی نمی کرد[خجالت][گل]!!!!!!!!!!!!!

هانیه

سلام آقای صدیقیان ریاضی دان قرن.میدونم دلتون برای مدرسمون تنگ شده و لحظه شماری میکنین این کلاس آمار مخصوصا برگزار بشه ما چاره ای نیست بچه ها رفتن مشهد دارن تو حرم زیر برف عشق میکنن ما اینجاییم هی سر میزنیم بهتون هی به روز نشده میخواین این دفعه کلاس آمار داشته باشیم؟خودمم کمکتون میکنم چون توصیف اون فضای دوستانه و پر هیجان و اینا اصلا قابل وصف نیست بازم ببخشید که اذییتتون میکنیم

خانوم معلم

معلم پرورشی دیگه چه واژه ایه بابا؟؟؟؟؟[سوال]

هانیه

بازم سلام[نیشخند]چقدر من مزاحم میشم.یه متن به زبان ریاضی پیدا کردم گفتم چند خطی ازش براتون بنویسم بد نیست هر چی باشه شما ریاضی دانین!!!اگر از غم هایت روزی صد بار مشتق بگیری.از اضطراب هایت ریشه ی nام بگيري و از ترس هايت بي نهايت حد بگيري آنگاه خواهي ديد كه مجموع غم هايت به صفر ميل ميكند و limاميد در قلبت بي نهايت ميشود اگر نتوانستي بر مصائب چيره شوي ميتواني به تعداد دلخواه از هوپيتال(اگر درست نوشته باشم چون نميدونم چيه)استفاده كني اگر از انها حد گرفتي و حد آن مبهم شد با استفاده از هم ارزي ميتواني آنرا رفع ابهام كني و.... آخرش هم نوشته: تقديم به كسانيكه با ديده ي عشق به رياضي مينگرند...و تقديم كرده به شما و امثال شما يه روز براتون ميارمش از طرف برو بچ كلاس آمار[خنده]

.

[گل]

الهه

ای جان شروین کوچولو! تو هم که مثل بابات معترض از آب دراومدی! خدا به داد اون وقتی برسه که بشی همسن بابات!!! بگو ایشالله... زیبا بود آقای صدیقیان مثل همیشه ولی یه انتقاد دارم: از کی تا حالا بچه معلم این همه غلط املایی داره؟ بچه معلم و غلط املایی؟[تعجب][لبخند]

عمادی

نمره ی انشاء تونه بیسته ! [پلک]